#غرور_عاشقان_پارت_161


عابرینی که چتر در دست داشتند دانش آموزانی که دو به دو زیر یک چتر بودند و بعضی ها هم که کلاه بارانی را روی سر کشیده بودند و به این شکل خودشان را از باران حفظ میکردند. صدای بسته شدن در حمام را شنیدم از همان جا که ایستاده بودم گفتم:«آمدی بیرون بهرام عافیت باشد.»بهرام جلوی در آشپزخانه ظاهر شد در حالی که کلاه حوله اش را روی سرش می انداخت گفت:«از پشت پنجره بیا کنار عزیزم!پرده را بکش.»گفتم:«حیف نیست صبح به این زیبایی را پشت پرده پنهان کنیم؟»خندید و گفت:«حیف نیست همه تو را ببینید عزیزم؟» باز دلم برایش ضعف رفت و به رویش لبخند زدم:«چشم هرچه تو بگویی.»آنوقت دو فنجان چای ریختم و منتظر نشستم تا بگردد.چند دقیقه گذشت.چای ها سرد شدند بهرام را صدا کردم.صدایش را از اطاق خواب شنیدم:«آمدم عزیزم.» و برای بار دوم فنجانهای چای را عوض کردم.بالاخره آمد گفتم:«مگر قرار نبود امروز بروی مطب علی؟» دستش را لای موهایش کشید و گفت:«تمام فکر و ذکرم رفته پیش تو مگر حواس برایم میگذاری.خوب شد یادم انداختی.امروز قرار بود با علی بریم همان مطب را که قبلا پیدا کرده بودم...»یک جرعه چای نوشید و افزود:«خدا کند صاحبش به قیمتی که من گفتم راضی بشود.» انگار دلم میخواست فقط بنشینم و نگاهش کنم.حرف بزند و من گوش کنم.یک لحظه متوجه لباس من شد و گفت:«تو هم که حاضر شدی.»گفتم:«به خاطر تو منتظر ماندم.دیرم شده.»و کتابهایم را برداشتمکه گفت:« کجا؟» گفتم:« خب معلوم است . دانشگاه.» گفت:« صبر کن ، خودم می رسانمت.» گفتم:« دیرت می شود. تا همین الان هم دیر کردی خودم می روم.» « نه ، صبر کن . باید خودم برسانمت، نمی خواهد تنها بروی. عیب ندارد که دیرم بشود.» گفتم:« بهرام» گفت:« جانم» دوباره ساکت شدم. با لبخندم گفته هایش را پذیرفتم. از پله ها که پایین می رفتیم، یک پله جلوتر از من ایستاد و گفت:« صبر کن ببینم پری.» ایستادم. با دقت نگاهم کرد،« موهایت پیدا است، بپوشان» آهسته دستم را جلوی موهایم کشیدم و گفتم:« این یک ذره؟» گفت:« حتی یک تار مو هم نباید بیرون باشد. این تارهای کمند فقط مال من است. هیچکس نباید ...» گفتم:« چشم عزیزم هرچه تو بگویی.» وقتی پشت در حیاط رسیدم ، دوباره ایستاد و نگاهی به سرتا پایم کرد :« بچرخ ببینم.» خندیدم:« چرا؟» و چرخیدم. نگاهی دقیق انداخت و گفت:« این طوری نمی خواهد بروی دانشگاه، برو چادر بپوش.» گفتم:« بهرام» گفت: ناراحتی؟ « نه ، چرا ناراحت؟ وقتی تو می خواهی چشم» و دلم ضعف رفت که این طور حرف می زد. هر چه می گذشت بیشتر عاشقش می شدم. چادر پوشیدم و پایین برگشتم. بهرام سوار اتومبیل شده بود. هنوز داشت براندازم می کرد. رفتم سوار شدم:« این طوری خوبه؟ نگاه تحسین آمیزی کرد و گفت:« الهی فدای زن نجیبم بشوم.» قند توی دلم آب می کردند و به خودم می بالیدم. در دانشگاه رسیدم ، باز سفارش کرد مواظب خودم باشم. گفتم چشم و پیاده شدم. گفت که ظهر خودش می آید دنبالم. ساعت حدود ده صبح بود که مهرانگیز دانشگاه آمد. از مادرم پیغام آورده بود. گفت:« مادرت حالش خوب نبود ، دلش گرفته بود فرید فرستادش مشهد. گفت: تا ده روز قرار است بماند. پیغام داده اگر زمانی کاری داشتی به من بگویی» پرسیدم:« مهرانگیز تو را به خدا راستش را بگو، مادرم حالش خوب است.» گفت:« بیشتر نگرانی زندگی تو اعصابش را به هم ریخته.وقتی برگردد می آید بهت سر می زند.» « من که از زندگیم خیلی راضی هستم، بگو خوشحال باشد و برای دعا کند» ظهر که از دانشگاه خارج شدم دیدم بهرام تکیه اش را به در اتومبیلش داده و گویا چهره اش گرفته به نظر می رسید. به محض اینکه چشمش به من افتاد سوار شد و از داخل در را برایم باز نمود. سوار شدم و سلام کردم. آهسته جواب سلامم را داد و اتومبیل را روشن کرد. « بهرام جان ، ناراحتی؟ مطب جور نشد؟» جوابم را نداد. دلم هول کرد. باز پرسیدم:« بهرام جان اتفاقی برایت افتاده؟» فقط گفت:«نه» و حرکت کرد. در بین راه نه او حرفی زد، نه من سوالی کردم. مرتب فکر می کردم ، چرا بهرام ناراحت است. یعنی چه شده؟ از چه ناراحت شده. شاید صبح من حرفی زده باشم یا حرکتی کرده باشم که راضی نبوده . به در خانه رسیدم. گفتم :« بهرام جان از دست من ناراحتی؟» باز گفت:«نه» و پیاده شد. وقتی از پله های آپارتمان بالا می رفتیم آه کشید. دلم شکست. گفتم:« بهرام به خاطر خدا بگو چه شده.» گفت:«هیچی » و باز آه کشید. دیگر داشتم دیوانه می شدم. وارد آپارتمان شدیم. پرسیدم:« هنوز نمی خواهی حرف بزنی؟» بی آنکه جوابم را بدهد وارد اطاق خواب شد. پشت سرش رفتم. دلم طاقت نمی آورد چهره اش را دلخور و گرفته ببینم. در اطاق را به رویم بست و من پشت در خشکم زد:« بهرام ؟ بهرام جان؟ چرا در را بستی بهرام» چند بار دستگیره در را تکان دادم. در را قفل کرده بود:« بهرام مرگ من در را باز کن» چند لحظۀ بعد در باز شد. رفت لبۀ تخت نشست. اولین بار بود که می دیدم سیگار می کشد. پرسیدم:« بهرام چه کار می کنی؟ آخر نباید من بدانم چه شده؟» عصبانی شدم و گفتم:« بابا دیوانه شدم، بگو حرف بزن.» دوباره صدایم را پایین آوردم و رو به رویش ، روی زمین نشستم، سرم را روی پایش گذاشتم. با یک دست موهایم را لمس می کرد و با دست دیگر سیگار می کشید. پرسید:« پری؟» گفتم:« بله بهرام» و سرم را بلند کردم. نگاهم نمی کرد. گفت: امروز کسی دانشگاه آمد؟ کمی فکر کردم و گفتم :«بله» پرسید:«کی آمد؟» گفتم:« مهرانگیز ، همان دوستم که ...» گفت:« می دانم. در نامه هایت نوشته بودی . خب ، چه کار داشت.»

romangram.com | @romangram_com