#غرور_عاشقان_پارت_160


گفتم:« من حاضرم بدون جشن هم به خانۀ تو بیایم.» گفت:« الهی قدای آن چشمها و قلب مهربانت بشوم» از ته دل گفتم:« خدا نکند بهرام» عطر اقاقیا توی کوچه و خیابان پیچیده . امشب ماه خندان است. امشب برای اولین بار یاس توی باغچه گلهایش را عاشقانه و برای عاشقها باز نموده. امشب صدای موسیقی گوشها را نوازش می دهد و چراغهای الوان به مهمانی شب آمدند. امشب ارابۀ عشق با گل تزئین شده و ملکۀ زیبای سعادت را سوار کرده و به سوی باغ می راند.واقعاً شب زیبائیست. صدای خنده ها زینت بخش محفل و بزم شب شده. شادی ساقی ، با پیالۀ سرور بر لبان باز و مبهوت ، شرابی از نشاط رقصان به این بزم آمده اند.درختان به همراه برگهایشان به پایکوبی مشغولند.اطاقکی از میخک و مریم در وسط این باغ زیبا چشمان را خیره میکند.ارابه عشق با اسب مهربان محبت به سوی این اطاقک می آید و ملکه خوشبختی بر میان این اطاقک مینشیند. جشن من و بهرام طی مراسم ساده ای در باغ گرفته شد.همان باغی که چندین خاطره تلخ و شیرین در دل من و بهرام گذاشته بود.هیچکس نبود.حتی مادرم هم نیامد.اما ما هر دو خوشحال و راضی بودیمم.من در لباس سفید همان لباسی که بارها در رویاهایم دیده بودم در کنار بهرام دست در دستش در میان میهمانها قدم برمیداشتم و به همه خوش آمد میگفتیم. آخر شب همه رفتند.من ماندم و بهرام.صداها هنوز در سرم پخش بودند. خوش آمدید مشرف فرمودید قربان قدم شما.خیلی خیلی خوش... روی یک صندلی نشستم.پایین لباسم روی زمین پخش شده بود.بهرام دو زانو رو به رویم نشست.دستهایم را در دستش گرفت و نوازش داد:«امشب چه خوشگل شدی پری.همیشه در خیالم وقتی در لباس سفید عروسی میدیدمت با همین قیافه بودی چه قدر این آرایش به صورتت می آید.همیشه همین مدل برایم آرایش کن.خدای من چقدر ماه شدی.چشمانت انسان را دیوانه میکند.»و بوسه ای روی دستم جا گذاشت که از داغیش دستم سوخت.گفت:«باور میکنی؟پری جان.»گفتم:«بله» گفت:«بگو که خواب نیستم.»گفتم:«میترسم اگر حرف بزنم خودم از خواب بپرم.» از روی صندلی پایین رفتم و روی زمین روبه رویش نشستم.طوری که زانوهایمان به یکدیگر چسبیده بودند.دستانش را روی شانه هایم گذاشت و موهایم را آرام آرام نوازش داد.بی اختیار اشک میریختم.اشک شوق.درهمان حالت گفتم:«بهرام.»همانطور که نوازش میکرد گفت:«جانم عزیزم.»باز قلبم فرو ریخت و دلم لرزید.سرم را برنداشتم تا خوب عقده هایم خالی شود.گفتم:«فکر نمیکنم هیچ زمان هیچ بارانی یا آبی بتواند این اشکها را که نشان عشق است پاک کند.»گفت:«اشکهای تو دارد در قلب من میچکد.باران یا آب چگونه میتواند به قلب من نفوذ کند.»باز گفتم:«بهرام.»باز گفت:«دوستت دارد پری.بگو هرچه که دلت میخواهد بگو.»گفتم:«دوست داشتم میتوانستم به تو بفهمانم چه قدر دوستت دارم.»فقط گفت:«اگر یک هزارم آنقدر که من تو را دوست دارم باشد برایم کافی است.» بعد از چند سال چشمانم را شادمانه بستم و سرخوش از ته دل خندیدم. صبح چشمانم را باز کردم.بهرام بالای سرم نشسته بود و موهایم را که روی متکا پخش شده بود نوازش میداد.گفتم:«سلام بهرام.»چشمانش را چرخی داد و یک ابرو را بالا گرفت و گفت:«خدایا این پری دریایی است؟یا انسان؟پری جان میترسم چشمت بزنم.»گفتم:«نترس.چشمم نمیزنی فقط داری لوسم میکنی.» گفت:«عیب ندارد.بهتر همیشه برای خودم لوس باشی.»بعد آنقدر صورتش را به صورتم نزدیک کرد که بوی نفسش دوباره چشمانم را به خواب دعوت کرد. به خانه جدیدمان رفتیم.به خانه بخت.خانه آرزوها.امیدها.آپارتمانی که یک سالن پذیرایی در قسمت راست داشت و سمت چپ هم دو اطاق خواب و سرویش بود.آشپزخانه در روبه روی درب ورودی قرار داشت.آشپزخانه ای که دارای کابینتهای به رنگ سفید بود و پنجره اش به سمت خیابان باز میشد.سالن پذیرایی که دارای سه لوستر برنز یک دست مبلمان و یک دست سرویس غذا خوری که عکس لیلی و مجنون روی پارچه اش بود.چند تابلوی نقاشی از مناظر مختلف پرده های تور پرچین که زیر آنها ملحفه سفید زده شده بود.چند قالیچه ابریشم که به طور نامنظمی روی فرشهای گرانقیمت دست بافت انداخته شده بودند.و ویترینی که پر از چینیهای عتیقه و مجسمه های ریز و درشت بود.جلوی آشپزخانه حال بود که حدودا پانزده تر میشد.یک فرش شش متری یک دست مبل چرمی تلویزیون و...و چند گلدان بزرگ و کوچک از گلهای مختلف.بهرام دستم را گرفت و به سمت اطاق خواب کشاند.وقتی پشت سرش میرفتم هنوز چشمم به سالن پذیرایی بود.وارد اطاق خواب شدم.یک دست سرویس خواب برنز با روتختی تتکه دوزی که رنگهایش با رنگ قرمز پرده مطابقت میکرد.چهار عدد کوسن بزرگ و کوچک روی تخت افتاده بودند که روی هرکدام نوشته بود«دوستت دارم.»«شب بخیر.»«صبح بخیر»و «مبارک باشد.» انواع و اقسام لوازم آرایش روی میز توالت چیده شده بودند روی هرکدام از پاتختیها یک چراغ خواب قرمز بود.روی زمین پای تخت یک پوست پلنگ انداخته شده بود و یک جفت دمپایی که عکس خرس رویشان بود. نمیدانم چه طور شد که دستانم را دور گردن بهرام حلقه کردم و از شادی جیغ کشیدم:«بهرام تو چه وقت اینها را...» پیشانیم را عاشقانه بوسید و گفت:«برای تو به خاطر تو کوه قاف را میشکافم.قبلا که گفتم نگران هیچ چیز نباش.اینها در برابر وفای تو هیچ است.» دانه های باران که پشت سرهم به شیشه میخورد باعث شد چشمانم را باز کنم و باور کنم که صبح شده خسته بودم و دلم میخواست باز میخوابیدم.بهرام را در کنارم ندیدم خواب آلود پرسیدم:«بهرام جان؟»اما چون صدایش را نشنیدم از تخت پایین رفتم.صدای شرشر آب حمام خیالم را راحت کرد.میز صبحانه آماده بود و قوری روی کتری آب جوش پر از چای تازه دم بود.نان تازه کره پتیر مربای به که بهرام عاشقش بود دست به دست هم داده بودند تا اشتهایم برای خورد صبحانه باز شود.بدون حضور بهرام لب به هیچ چیز نمیزدم حتی اگر از گرسنگی هلاک میشدم.به اطاق خواب رفتم و لباسهایش را برایش آماده کردم.پشت پنجره آشپزخانه ایستاده بودم و خیابان را نگاه میکردم.



romangram.com | @romangram_com