#غرور_عاشقان_پارت_159
یعنی بهرام توانسته خانواده اش را راضی کند. به خدا بچه ای پری. گولت زده . خامت کرده» بعد برای اینکه دوباره اعصاب من به هم نریزد دست به آسمان دراز کرد و گفت: من که فقط دعا می کنم خوشبخت شودی. به حال من دلشکسته چه فرقی می کند تو زن بهرام بشوی یا فرید. من می گویم بهرام تو را نمی گیرد. حالا می گویی می گیرد؟ الهی که راست باشد و تو به آرزویت برسی مادر. من یا مادرهای دیگر جزء آرزوی خوشبختی برای فرزندانشان دیگر چه آرزویی دارند؟ حالا بلند شو بیا یک لقمه نان و پنیر بخور و برو دانشگاهت تا ببنیم خدا چه می خواهد. « گفتم که ، قرار است بهرام ساعت ده بیاید اینجا. نگفته چه کار دارد. اما ...» دوباره صدای ضربه زدن به در بلند شد. همان سه ضربه. علامت در زدن بهرام بود. به سمت حیاط دویدم. دستم را بردم که باز کنم. ناگهان یاد آمد. پرسیدم:« کیه؟» گفت:« منم.» باز کردم. خودش بود. بهرام بود. بهرام من ، همزمان سلام کردیم و لبخند زدیم. خوشحال بود. گفتم:« ساعت هشت و نیم است» گفت:« طاقتم تمام شد، نتوانستم تا ساعت ده صبر کنم. حاضری؟» گفتم:« خیلی وقت است که حاضر نشسته ام. حالا کجا برویم؟» گفت:« برو شناسنامه ات را بردار و بیا. به مادرت هم بگو بیاید.» گفتم:« مادرم عصبانی است.» خندید و گفت:« وقتی بداند من راست گفتم، عصبانیتش تمام می شود.» با تعجب پرسیدم:« تو از کجا می دانی؟ گفت : از حرفهای آن شب خودت فهمیدم» داخل اطاق دویدم« مادر حاضر شوید. دیدید که آمد. می گوید شناسنامه ببرم. می خواهد مرا عقد کند. گفت شما هم بیایید.» مادر که انگار هنوز شک داشت گفت:« پری پایت را از این خانه بیرون بگذاری به روح آقاجانت اسمت را نمی آورم» شناسنامه در دستم می لرزید. آنقدر از دیدن بهرام خوشحال بودم که اشکم در نمی آمد. اما گفتم:« دیدید دروغ گفتید. دیدید به فکر من نیستید. حالا دیدید که بحث سر خود بهرام است» بعد ملتمسانه گفتم:« مادر تو را به خدا بیایید.» گفت:« برو و دیگر اسم مرا نیاور. دفتر و کتابت هم ببر ، چون دیگر نمی خواهم ببینمت.» می دانستم دلسوزتر از آن است که جدی بگوید. فکر کردم بعداً نگران است که این حرفها را می زند. قدم اول را که از اطاق بیرون گذاشتم گفت:« فقط آرزو می کنم که آنقدر خوشبخت بشوی که مرا از یاد ببری» گفتم:« مگر می شود؟ مگر من می توانم شما را فراموش کنم؟» و به سمت حیاط دویدم. در باز بود. بهرام را ندیدم. بیرون رفتم و در را پشت سرم بستم. توی کوچه پشتی دویدم. آنجا هم نبود. نه خودش ، نه اتومبیلش. دور خودم چرخی زدم و همه جا را نگاه کردم. اما نبود. یعنی کجا رفت؟ آنقدر مادرم و بقیه حرف پشت سرش زده بودند که باز شک به دلم راه پیدا کرد. نکند رفته . نکند ، ... حالا جواب مادرم را چه بدهم؟... وای از شدت عصبانیت چاقو می زدند خونم بیرون نمی زد. برگشتم دستم را بردم که زنگ را فشار بدهم که صدای بهرام را شنیدم:« آمدی پری جان. عروس خوشگلم.» به سویش چرخیدم . خودش بود. جیغ زدم « بهرام ! پس تو کجا رفته بودی؟» خندید:« چه قدر کم طاقت ، حالا این طوری هستی ، وای به حال ... وقتی با هم ...» « بس کن بهرام ! پرسیدم کجا رفته بودی؟» گفت:« رفتم فتوکپی بگیرم. وقت غنیمت بود.» پرسیدم:« پس اتومبیلت کجاست؟ گفت: توی خیابان اصلی. حالا چرا ایستادی و به من نگاه می کنی؟ شناسنامه ات ...» چشمش که به شناسنامه افتاد حرفش را عوض کرد:« مادرت کو؟» گفتم:« حالش خوش نیست.» گفت:« پس راه بیافت که دیر شد.» چنان تند قدم بر می داشت که دنبالش می دویدم. اولین بار بود که کنارش می نشستم. اتومبیل را روشن کرد. شیشه های اتومبیل از نفسهایمان بخار کرد. با چشمان با نفوذش نگاه عمیقی در چشمهایم انداخت که وجودم را به آتش کشید. آهسته گفت:« حاضری؟» گفتم:«بله.» خندید. شیرین ترین خندۀ دنیا گفت:« یادت باشد بعداً پشیمان نشوی ها؟ بله را گفتی؟» « برای تو حاضرم تا آخر عمر بگویم بله.» گفت:« ممنونم پری» و حرکت کرد. هرچند ثانیه یکبار نگاهم می کرد و من خجالت می کشیدم. آه که بین دو عشق لازم نیست هیچ جمله ای گفته شود. نگاهشان کافی است .آه این صبح چه قدر زیباست. خورشید چه مغرورانه پرتو افشانی می کند. چرا گاهی تکه ابری خاکستری حسودی می کند و جلوی نورش را می گیرد؟ آه ! ای ابر! آیا آن روز تو نبودی که به حال من می گریستی؟ می پرسی کدامین روز... آنروز که عشق من مرا قسم داد و رفت.آن روز زیر درخت بید. آیا تو بودی. پس اگر تو بودی چرا حالا ...چرا حالا که به آرزویم رسیدم حسودی می کنی. برو کنار تا اشعه اش بر تن عزیزنم بتابد و گرمش کند. «پری جان! چشمهایت اذیت می شوند. به خورشید نگاه نکن. قرار بود همیشه از خودت مواظبت کنی. یادت رفته؟» « اما بهرام این چشمها چند سال برای تو اشک ریختند.» «آن موقع هم راضی نبودم. مگر برایت نمی نوشتم گریه نکن. آن چشمها مال من است. حالا دیدی که اقرار کردی سرم کلاه گذاشتی؟» «جدی؟ من فکر کردم کلاه سرت گذاشتی که بوی نفت موهایت بیرون نیاید.» با صدای بلند خدید و پس از این که خوب نگاهم کرد گفن:« همین شیرین زبانیهایت بیچاره و آواره ام کرد.» پرسیدم:« حالا چرا ایستادی.» به آن سوی خیابان اشاره کرد و گفت:« مگر سواد نداری تابلو را بخوانی؟» پرسیدم:« کدام تابلو؟» گفت:« اگر بگویم که یعنی نوشته اش را خوانده ام دیگر.»
romangram.com | @romangram_com