#غرور_عاشقان_پارت_158

مطمئن بودم.با صدای ضربه ها آشنا بودم درواقع منتظر شنیدن ضربه ها بودم.تق تق تق. سه ضربه.چادرم را برداشتم و همچنان که در حیاط سر میکردم در را گشودم. «سلام بهرام!» آهسته گفت:«همین طوری در را باز میکنی؟بی احتیاط نباید بپرسی کیه؟»وقتی حرف میزد قلب من از حالت عادی خارج میشد و تندتر میتپید.وقتی صدایش را میشنیدم دلم برایش ضعف میرفت.وقتی نگاهم به نگاهش آمیخته میشد خود به خود اشک شوق در چشمم جمع میشد.پاهایم سست میشد آنوقت در آن لحظات چه کسی میتوانست مرا درک کند؟مادرم؟مادر فرید؟یا حتی خود فرید.هیچکس...آه...هیچکس جز یک عاشق.یک عاشق واقعی مثل من کی برای جان سپردن در راه عشقش اعلام امادگی میکرد. «پری جان؟» فقط توانستم با صدای لرزان بگویم:«بله بهرام؟» «پرسیدم:نباید بپرسی...» «میدانستم خودتی.»بعد صدایش کرده بهرام.گفت بله ولی مثل اینکه نمیشنید.دوباره گفتم:«بهرام؟»برای بار دوم گفت:«بله»ولی انگار دوست داشتم صدایش بزنم که چند بار گفتم:«بهرام بهرام...» گفت:«چیه دختر؟دیوانه ام کردی.مجنون شدم.اسم خودم را فراموش کردم.چه بر سرم آوردی؟» «همانکه تو بر سر من آوردی.ولی خوب کردی.دستت درد نکند.من که راضیم.» مگر من گفتم ناراضیم. می گویم امانم بده تا بتوانم کارهایم را انجام بدهم. پرسید:« چه کاری؟» گفت:« عروسی. مگر نمی خواهیم عروسی کنیم ...» دیگر سرم را پایین نیانداختمو در چشمش که احساس می کردم مال خودم است نگاه کردم. مهتاب کمی صورتش را روشن کرده بود. گفتم:« می خواهم . اما می ترسم دیر بشود.» نگران شد و چشمهایش برق زدند:« چرا دیر بشود مگر نگفتی همه چیز تمام شد. نکند باز این فرید دست بردار نیست؟ راستش را بگو پری؟ من دارم دیوانه می شوم» گفتم:« نه به خدا بهرام راست گفتم. تمام شد. قرار شده وسایلش را هم پس بفرستم. فقط ... فقط ...» « فقط چی پری؟ بگو ؟ هرچی هست به من بگو»« این خانه» گفت:« خب» گفتم:« قیمتش را نمی دانم و فقط توی محضر به نام من کرد گفت: « دو برابر پولش را می دهم تو نگران این مسائل نباش.» گفتم:«بهرام» گفت:« جانم.» و رفت. صدایش در گوشم چند بار پیچید و به خودم لرزیدم. در را بستم و هنوز وارد اطاق نشده بودم که دوباره تق تق سه ضربه. باز نپرسیدم کیه و در را باز کردم. خودش بود لبش را گاز گرفت و گفت:« مگر نگفتم بپرس کیه؟ هنوز که لجبازی» در را بستم. پرسیدم:« کیه» و دوباره در را گشودم و گفتم:« هرچه تو بگویی.» نفس عمیقی کشید و گفت:« جانم را به پایت می دهم.» گفتم:« نیازی نیست چون آن موقع من جانی می شوم.» گفت :« الهی هرگز آن روز را نبینم.» و دوباره رفت. باز در را بستم و چند لحظۀ بعد برای بار سوم تق تق تق.« پشت در رفتم:کیه؟ بهرام؟» و در را گشودم. خندید و گفت:« این زبانت بیچاره ام کرد.» پرسیدم:« برای چه برگشتی.» گفت:« به دو منظور عروس نازنینم. اول اینکه فردا ساعت ده صبح حاضر باشی می رویم ...» فردا می گویم و رفت. سرم را داخل کوچه بردم و گفتم:« پس منظور دوم» در حالی که می خندید گفت:« خواستم ببینم می پرسی کیه؟» خندیدم و در حالی که در دل قربان صدقه اش می رفتم در را بستم پس از مدتها به خواب راحتی فرو رفتم. طبق معمول خواب بهرام را دیدم. باز در لباس عروسی و باز دست در دستش و چشم در چشمش قدم به خانۀ بخت و خوشبختی می گذاشتیم. صبح زود از خواب بیدار شدم. به مادرم هیچ حرفی نزدم. مادرم هم حرف نمی زد. گویا قهر کرده بود. حتی از رختخوابش بیرون هم نیامد. باز خانه سوت و کور بود ولی دل من روشن بود. ساعت هشت صبح که شد، انگار طاقت نداشت حرف نزند پرسید:« مگر دانشگاه نمی روی؟» گفتم:« سلام مادر» جواب سلامم را نداد و دوباره سوالش را تکرار کرد. گفتم:« نه، نمی روم» « پس برای سر قبر من شال و کلاه کردی؟» گفتم:« نه ، خدا نکند» ناله کرد کرد و گفت:« چرا خدا نکند . کاش می مردم و راحت می شدم. عوضش آبرویم نمی ریخت.» با لحن تندی گفتم:« چه بی آبرویی کردم. اگر بی آبرو بودم ، اگر آبرو ریزی کرده بودم پاشنۀ در را از ریشه نمی کندند.» سرفه کنان گفت:« نمی کندند؟ مگر چند نفر کندند؟ فقط فرید بود که صدبار آمد. حتماً منظورت بهرام هم بود؟» بعد پوزخندی کش دار زد و گفت:« به همین خیال بنشین تا بهرام بیاید. آنقدر بنشین تا موهایت مثل دندانهایت سفید شود. خامی دختر. بچه ای و نادان. بهرام صاحب دارد. پدر و مادر دارد. مگر می گذارند تو را بگیرد» گفتم:« می گیرد، خودش گفت.» با زهرخنده گغت:« کی گفت؟ دیشب توی خواب؟» گفتم:« نه ، دیشب در بیداری. توی کوجه . دم در همین حیاط گفت. همین را می خواستید بداند؟ و بعد مجبور شدم جریان آمدن بهرام را در هر دو شب برایش تعریف کنم.» حرفهایم که تمام شد گفت:« من که باور نمی کنم. من می گویم محال است .

romangram.com | @romangram_com