#غرور_عاشقان_پارت_157

سراپا گوش بودم اما مات و متحیر!حالا چه میشود؟چه خاکی بر سرم بریزم.بهرام چه عکس العملی نشان میدهد؟باز مرا میخواهد...به فرمان خانواده اش پایش را کنار میکشد؟خدایا تکلیف من چه میشود؟ یک نفر زیر بغلم را گرفت.مهرانگیز بود.میگفت:«حالا بیا بریم تو.اینجا سرما میخوری.» عصر شد و من هنوز زانوی غم بغل کرده بودم.از بس که افکارم با یکدیگر میجنگیدند و متشنج و عصبی شده بودم مهرانگیز به خاطر حال مادرم که مرتب نفس تنگی پیدا میکرد پیش ما مانده بود.با رفتن فرید گویی دیگر نه منزلمان سقف داشت نه ستون.احساس عجیبی پیدا کرده بودم.حسی که غریبی و بی کسی را در وجودم زنده نگه داشته بود.ساعت شش بعدازظهر بود که مادر ناله کنان گفت:«آهای آتش به جان گرفته!نمیشنوی زنگ میزنند؟برو ببین کیه؟»و با حرص و سرفه کنان افزود:«خدا کند این بهرام لعنتی باشد.» مانند کسی که برای دفاع تنها سلاحش مظلوم بودن باشد گوش به فرمان بلند شدم و به جانب در رفتم.از پشت در پرسیدم:«کیه؟» صدایی شنیدم که گفت:«باز کن پری!»و من هم در را گشودم.از دیدن چهره برافروخته مادر فرید خشکم زد.حتی نتوانستم سلام کنم.فقط از جلوی در کنار رفتم.بی آنکه حتی کلمه ای حرف بزند وارد شد.لحظه ای ایستاد.با تنفر و خشم نگاهم کرد و داخل اطاق رفت آهسته قدم در کوچه گذاشتم و چپ و راست را نگاه کردم.مطمئن شدم تنها آمده.نمیدانم چرا برای اولین باز از فرید ترسیده بودم.راستش در دلم خدا خدا میکردم دیگر چشمم در چشمش نیافتد.شاید دلیلش از ترس یا از شرمندگی بود.خودم هم نمیدانم. آهسته در را بستم و به داخل برگشتم.صدای مادر فرید از صدای مادرم که مینالید:«به خدا من بی تقصیرم خانم.»بلندتر بود:«شما چطور نتوانستید جلوی دخترتان را بگیرید.چطور از ریختن آبرویتان نترسیدید؟چطور گذاشتید پسر مرا مسخره کند و سکه یک پول کند فرید بد کرده؟بد بود؟زشت بود؟کور و کچل بود؟تقصیر خود بی عقلش بود.دخترها مثل دسته گل.با خانواده با اصل و نسب را ول کرد چسبید به دختری که حتی برای حرف مادرش ارزش قائل نشد.معلوم است دیگر کسی که...»حرفش را عوض کرد:«من نفرین میکنم.چشم پسر من همیشه دنبالش است.خدا نگذرد.ما هم نمیگذریم.»مادرم بلند شد و گفت:«خانم حالا شما تشریف بیاورید بنشینید.عصبانی هستید.»و مهرانگیز در ادامه حرفهای مادر گفت:«تو که انقدر عصبی و جوشی نبودی؟چه قدر سر و صدا میکنی حالا که اتفاقی نیفتاده.» باز مادر فرید بازویش را از دست مادرم کشید و داد زد:«دیگر میخواستید چه اتفاقی بیافتد.ممکن است برای اینها اتفاق نباشد مهرانگیز جان.ولی برای ما بی آبرویی است.حالا میدانی فامیل چه حرفایی پشت سرمان میزنند.فکر میکنند پسر بدبخت و بی نوای من عیبی داشته.چه میدانند آتش از این دختر بالا کشیده.الهی که خیر نبینی پری!»با این جمله آخر به سینه اش کوبید و از در اطاق خارج شد هرچه مادرم و مهرانگیز دستش را گرفتند فایده نداشت.من بغض کرده بودم و از شدت عصبانیت به خودم میلرزیدم.پایم را به زمین کوبیدم و صورتم را پشت دو دستم پنهان کردم تا کی به خاطر تو باید از این و آن حرف بشنوم بهرام؟و بغضم از هم باز شد و اشکهایم دانه دانه چکیدند. هنوز صدایشان از حیاط به گوش میرسید.مادرم میگفت:«پس حداقل تشریف بیاورید وسیله ها را ببرید.»و صدای بلندتر مادر فرید:«فدای سر یک تار موی پسرم ارزانی خودتان.ما برای مال دنیا ارزش قائل نمیشویم.پسر من خود پری را میخواست.اگر آدم بود جان به قربانش میکردیم.»و باز مادر با صدایی لرزیده گفت:«بیایید ببرید وگرنه خودم برمیگردانم.ما که صدقه نمیخواهیم.» مادر فرید دیگر جوابی نداد و بعد صدای بسته شدن در حیاط را شنیدم و کشیده شدن پای مادرم روی زمین که نشانگر ناامید شدنش بود.مهرانگیر رفت.من ماندم و مادر.تنهایی و سکوت غم بار بغض خفقان احساس خوار بودن.مادر بیچاره ام در رختخواب افتاده بود و ناله میکرد شب شده بود و ستارگان در دشت سیاهی که به نظر من دشت غم بود به نوبت نورشان کم و زیاد میشد.کم کم ابرها ما بین چشمان من و آنها قرار گرفتند خانه سوت و کور بود.دیگر صدای وزوز سماور و قل قل آب جوش نمی آمد.دیگر صدای داستان شب به خانه گرما نمیبخشید دیگر کلاف کاموای مادر نمیچرخید و به روی دختر و کتاب نمی آمد.دیگر بساط شام با پارچ دوغ و سبد چوبی کوچکی که پر از سبزی خوردن و تربچه های نقلی بود گوشه اطاق چیده نشده بودند.چراغ والر خاموش بود.فیتیله اش از بی نفتی سوخته بود.اطاق سرد شده بود و هرکدام دو پتو رویمان انداخته بودیم.مادر سرفه میکرد.آنقدر از دستم عصبانی بود که حتی جرأت نمیکردم حالش را بپرسم.بلند شدم و بی آنکه حرفی بزنم کیسه داروهایش را بالای سرش گذاشتم. دلم به حالش کباب بود.اما من چه گناهی داشتم.دست خودم که نبود وقتی که عشق بر دل انسان پر میزند.بی آنکه بفهمد قلب پریشان میشود میتپد نفسها به شماره می افتد.سینه ویران میشود آن وقت همه فکر میکنند که دل بیچاره گناه کرده.ولی چه گناهی کرده وقتی خودش اسیر شده.وقتی هیچ چاره ای برای رهایی پیدا نمیکند چه گناهی مرتکب شده؟چه گناهی؟وقتی خودش میسوزد. نیمه شب بود و همه جا ظلمت.هنوز بیدار بودم.فکر بهرام لحظه ای راحتم نمیگذاشت.دیگر به درس و دانشگاه هم فکر نمیکردم.مادر با نفسهایی بلند به خواب سنگینی فرو رفته بود.دوباره چند ضربه کوچک به در حیاط زدند.از جا پریدم.بهرام است.خودش است.



romangram.com | @romangram_com