#غرور_عاشقان_پارت_156

«نامه ها؟ نامه های بهرام؟ کو؟ کجاست؟» مهرانگیز چند قطعه عکس را برداشت و به سوی من آمد بالای سرم ایستاد و عکسها را جلوی چشمم نگه داشت و گفت:«بگیر» سرم را بالا کردم و گفتم:« مادرم چه بر سر نامه های بهرام آورد؟»گفت:« تمام نامه ها و قطعه عکس بهرام را که در آمریکا انداخته بود ...» گفتم:« خب» ادامه داد:« برداشت و برد منزل ...» « خانم بزرگ؟ وای ! مادر.» و از حرص دندانهایم را چنان به یکدیگر فشار دادم که به جیرجیر افتاد:« به خدا اگر کاری کند که من و بهرام به هم نرسیم خودم را می کشم.» سرش را مانند کسی که روزگاری جای من بوده و این حرفها را زده تکانی داد و گفت:« خدا به خیر بگذراند. می ترسم آتش این عشق دامن خودت را بسوزاند.» محکم در چمدان را به یکدیگر کوبیدم و گفتم:« بگذار بسوزاند.اصلاً دوست دارم تمام تنم را بسوزاند. و بعد با رنجش و سردی افزودم :« مادر نباید این کار را با من می کرد... نباید.. نباید ...» و لحظه ای فکرم در منزل خانم بزرگ ، غرق شد که مادر چه می گوید و وآنها وقتی نامه ها و عکس را ببینند چه می گویند. بعد آهی از سرحسرت کشیدم و چشمانم را بستم:« اگر مخالفت کنند چه خاکی بر سرم بریزم؟آن وقت بهرام چه می کند؟ یعنی ممکن است مرا ول کند؟» حدسم به یقین تبدیل شد. مادرم برگشت، هنوز چشمهایش قرمز ، مثل خون بود. لبهایش از شدت حرص کبود بودند. نامه ای در دستش ندیدم. به محض اینکه وارد راهرو شد دویدم و رو به رویش ایستادم. چادر از سرش افتاد و اگر دو لبآ آن را با دست نگرفته بود روی زمین می افتاد. خیره و ساکت بود پرسیدم:« کجا رفته بودید؟ رفتید که بهرام را از من بگیرید؟ گرفتید؟ خیالتان راحت شد؟ شما هم دشمن بودید و من نمی دانستم؟» مهرانگیز پشت سرم ایستاده بود. دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت:« صبر کن ببینم چه شده؟ حالا حرف نزن.» و رو کرد به مادر و گفت:« چه کار کردی کوکب خانم؟» آهسته گفت:« دعوا کردیم» دو زانو روی زمین نشستم. مادر هم همین کار را کرد. اولین دانۀ اشکش که چکید گفت: « هرچه از دهانشان بیرون آمد گفتند.» مهرانگیز پرسید:« به شما؟» مادر گفت:« به من نه ، به پری. به بهرام.» بعد پاهایش را دراز کرد و در حالی که می نالید و می مالید افزود: وقتی رفتم، فقط خانم منزل بود. بابا علی که در را باز کرد گفت خانم بزرگ از دست پری عصبانی است اما من باور نکردم چون بیشتر از آنها خودم از دست بهرام عصبانی بودم.داخل رفتم، حتی جواب سلامم را هم نداد انگار از همه چیز خبر داشت. حتی به نامه هایی که نشانش دادم توجهی نکرد. هنوز چند کلمه حرف نزدم که فرانک خانم هم آمدند. انگار از دیدن من خنجر خورده باشد داد کشید:«آخ کوکب» من که ترسیده بودم گفتم « چه شد خانم.» گفت:« برو از آن دختر بی حیای بی آبرویت بپرس چه شد که زندگی پسرم را فنا کرده. از آن نمک نشناسی که با پول ما آدم شد. چرا از خودش نپرسیدی چه بر سر ما آورده ، می دانی بهرام یک ماه بیشتر است که خانه نیامده. بهرام من. همان پسری که هنوز یک شب خانۀ خاله اش نخوابیده بود. دختر تو بیچاره اش کرد.» پرسیدم:«چرا دخترمن؟» داد زد:« از آن نامه هایی که دست تو است دست من هم هست. می خواهی ببینی. بیا ببین!» و چندین پاکت نامه از کیفش بیرون آورد و این بار صدایش را بالا آورد و گفت:« کور خوانده ، فکر کرده می تواند یک دانه پسر من را از چنگم در یاورد؟ مگر بهرام بی صاحب است. پدرش هنوز یک شب نتوانسته راحت بخوابد. چاقو بزنی خونش بیرون نمی زند. شما بگویید خانم بزرگ! مگر دکتر قسم نخورده که اگر بخواهد اسم پری را بیاورد از ارث محرومش می کند. اسمش را از شناسنامه اش بیرون می آورد؟ کوکب، برو به آن دختر بی چشم و رویت ، به آن آب زیرکاه که خودش را معصوم می گرفت بگو ما خیلی دوستش داشتیم. خرج تحصیلش را دادیم. مگر ندادید خانم بزرگ! ... انقدر موذی بوده که حتی به خانم بزرگ نگفته بهرام بیچاره هم تمام پولهای خودش را برای من می فرستند. شما دیگر نمی خواهید بدهید این نمک نشناس را باید از اینجا بشناسی خانم بزرگ. فهمیدی چه گفتم کوکب؟ برو بگو ، اگر پشت گوشهایت را دیدی بهرام را می بینی.: مادر انگار از حرف زدن خسته شده بود نفس نفس می زد و سرفه می کرد خودش را به راست و چپ تکان می داد و با یک دست توی سر خودش می زد« دیدی چه به روز خودت آوردی پری خانم؟ دیدی چه طور با زندگی خودت ، با بخت به این خوبی بازی کردی پری خانم؟ دیدی هم خودت را بیچاره کردی هم آن جواب بدبخت را که به پای تو سوخت پری خانم؟ حالا دیدی بهرام نمی تواند تو را بگیرد؟ آخر مهرانگیز خانم شما بگویید. هزار سال آنها می گذارند بهرام بیاید دختر من کلفت را بگیرد؟ تو را به خدا شما بگویید. این دختر بی عقل قکر کرد چون فرید با آن دب دبه کب کبه آمده خواستگاریش ، بهرام هم می آید، نه دخترجان! دِ اشتباه تو همین جا بود. فرید با بهرام فرق می کرد. در خانوادۀ فرید ، فامیلهایشان ، هیچکس من و تو را نمی شناخت، فرید که نرفت به فامیلهای پولدارشان بگوید من کلفت هستم و تو هم دختر من گفت؟ به خدا نگفت بیچاره برایمان خانه و زندگی خرید. برای آبروی خودش تمام این کارها را کرد. برای اینکه غیر از مادر و خواهرش هیچکس ما را نمی شناخت. اما بهرام چی. جد و بن جدشان من و تو را میشناختند اگر خانم بزرگ تو را دوست داشت.اگر فرانک خانم دوستت داشت برای اینکه یتیم بودی.دلشان میسوخت.نه برای اینکه قبول کنند تو عروسشان بشوی.آخر آنها فرنوش را یا یکی مثل او که هم خوشگل بود هم پدرش آنچنانی بود از خودشان بود را ول میکنند آن وقت تو را عروس خودشان میکنند؟»

romangram.com | @romangram_com