#غرور_عاشقان_پارت_155
«باور کن مهر انگیز.باور کن که بهرام مثل گذشته حتی خیلی بیشتر عاشق من است.»پرسید:«می خواهی وسایل فرید را پس بفرستی؟» گفتم:«همین امروز.در ضمن زحمتش هم گردن تو می افتد.البته این محبت تورا هیچ وقت فراموش نمی کنم.» بلند شد و گفت:«این را از من نخواه پری!کار من نیست.من نمیتوانم همچین کاری بکنم.فرید دیوانه می شود.من نان و نمک فرید را خوردم.من نمیتوانم.متأسفم.» «باشد.مهم نیست.خودم پس میفرستم.اصلا وقتی برای ناهار آمد .مهرانگیز میان حرفم پرسید:مگر میخواهد ظهر بیاید؟بیچاره. گفتم:بله بیچاره.بیچاره اولین بار است که برای ناهاردعوتش کردیم. مهرانگیز با حالتی پر ازافسوس گفت:دلم برایش میسوزد.گفتم:من هم همینطور. مهرانگیز دوباره نشست.دستش را روی بسته ها کشید و گفت:به خدا گناه داره پری .بی رحمی نکن پری.فرید که به تو بدی نکرده.آخر او چه گناهی کرده که باید بین عشق تو و بهرام بسوزه؟ "این بی رحمی نیست مهرانگیز.به خدا نیست.این به نفع خود فرید است.من نمیتوانم با فرید زندگی کنم.تو کجایی که ببینی وقتی با من حرف میزند صدای بهرام را میشنوم،وقتی نگاهم میکند نگاه بهرام را می بینم.آیا این خیانت نیست؟آیا وقتی فرید از من سوال میکند دوستش دارم و من پاسخ میدهم بله ولی دروغ میگویم،گناه نیست؟کدام زندگی از دروغ پایه بسته و آخر آورده،هان؟ کدام زندگی؟اکر فرید بداند وقتی با او حرف میزنم در رویای بهرام هستم آیا مرا حلال میکند؟این گناه نیست؟مگر من دست خودم است؟بله تو راست میگویی.مگر فرید چه بدی در حق من کرده؟هیچ بدی نکرده،برای همین که بدی نکرده برای همین که بدی نکرده میخواهم رهایش کنم..الان رها شود بهتر است تا این که روزی متوجه شود با کسی زندگی میکرده که هیچ علاقه ای به او نداشته.مطمين باشد اگر الان بفهمد فبهتر است تا ان روز دیوانه شود و سر به بیابان بگذارد." با دلخوری حرفهایم را پدیرفت.اما گفت:پس چرا قبول کردی ازدواج کنی؟ من مقصر نبودم مهرانگیز !دخواهر خودش مقصر بود .مادرم مقصر بود گفتند وقتی ازدواج کنم فراموش میکنم،گفتند:... و همان لحظهدر باز شد و فرید بین چارچوب در ظاهر شد . حرفم را خوردم .اما نترسیدم.مهرانگیز خشکش زده بود.بلند شد و دستپاچه گفت:سلام فرید جان کی آمدی؟ مادرم هم پشت سر فرید ایستاد و مات و مبهوت نگاه میکرد.من هم بلند شدم .فرید که اشک در چشمش حلقه بسته بود.گفت:تمام حرفهایت را شنیدم .راست گفتی تو مقصر نبودی.خواهرم حتی مادرت هم مقصر نبودند من مقصر بودم .میدانی چرا؟چون دیوانه وار تمام این مدت دنبالت بودم .چون اگر همان سال با دختر عمویم ازدواج میکردم حالا این طور خوار نمیشدم.من مقصر بودم.من...من ! و از اطاق خارج شد .مهرانگیز و مادر دنبالش دویدند"صبر کنید آقا فرید صبر کنید" از پشت پنجره میتوانستم حال پریشانش را ببینم .به داخل اطاق اشاره کرد و به مادر گفت:ولی پری خوشبخت نمیشود،حال خواهید دید!! در آن لحظه دو حالت داشتم.خوشحال بودم که بهرام میرسم و ناراحت بودم که دل فرید را شکسته ام. مهر انگیز پشت سر فرید در را بست و همراه مادر وارد اطاق شد .هر چه از دهانشان بیرون امد به من گفتند.اما من میخندیدم چون عاشقی بودم که پس از چند سال به عشقش رسیده.آنقدر خوشحال بودم که حتی توهین های مادرم را نشنیده گرفتم.چادرم را سر کردم تا بروم و خبر را به بهرام بدهم او هم در این خوشحالی شریک بود و باید هر چه سریعتر خبر را میشنید.وقتی از راهروی خانه میگذشتم چشمم به چند گونی برنج و دو حلب روغن افتاد.برای اینکه داغ دل مادر را تازه نکنم هیچ سؤالی نکردم.ولی متوجه شدم که فرید برای چه برگشته بود .در هر حال این اتفاق را از خوش شانسی خودم میدم که با گوش خودش همه ی واقعیت را شنید و بی دردسر پایش را از زندگی من خارج نمود . در راهرو را که باز کردم مادرم پشت سرم آمد و پرسید:کار خودت را کردی؟حالا داری میروی که تلفن بزنی و به آن از خدا بی خبری که مثل اجل معلق سر رسید و زندگیت را از هم پاشید خبرش را بدهی؟ باز جواب ندادم و پله ی اول را پایین رفتم و قدم در حیاط گذاشتم .هنوز صدای مادرم در ساختمان می پیچید:امروز میروم منزل خانم بزرگ،حالا می بینی ،باید بدانند که پسرشان چطور زندگی دخترم را از هم پاشید.خدا برایش نسازد.من که نفرین میکنم.مهرانگیز دلداریش می داد:« آرام باشید کوکب خانم. برایتان خوب نیست. جوان است و نادان. بالاخره سرش به سرش به سنگ بخورد چنان خرد می شود که هیچوقت جایش خوب نمی شود. می دانی جای چه دخترم؟ جای ترکهای اشتباهاتش.» در حیاط را محکم بستم و به طرف کوچه پشتی دویدم. اتومبیل تکان نخورده بود. از پنجره نگاه کردم و وقتی دیدم چه آرام خوابیده دو سه ضربۀ ملایم به شیشه زدم. انگار هنوز نخوابیده بود. فقط چشمهایش را روی هم گذاشته بود.آهسته چشمهایش را باز کرد و چون مرا دید با عجله و متعجب بلند شد، طوری که پتو روی پایش جمع شد. شیشه را پایین کشید و گفت: « چرا برگشتی پری؟ چی شد؟» لبخند رضایت بخشی زدم و گفتم:« تمام شد. حالا تو آزادی...» لکنت زبان پیدا کرده بود و نصفه نصفه کلمه ها را می گفت:« یـَـــ ...یعنی ...از ....اِ...اِمروز ...تُـــ ...تُـــ ... تو ... مال منی؟» « مال تو شدم. اگر خودت بخواهی.» داد کشید:« چرا نخواهم ... چرا؟ چندین سال است که شب و روز از خدا خواستم. بالاخره به مرادم رسیدم.» و از اتومبیل پایین پرید و رفت پشت فرمان نشست. اتومبیل را روشن کرد و منتظر ماند تا گرم شود. « داری می روی؟» و عطسه کردم:« صبرآمد بهرام. چند لحظه صبر کن.» با صدای فریاد خوشحالی گفت:« صبر می گوید عجله کن پسر. وگرنه دیر می شود و دوباره ممکن است از دستم بپری.» و گاز داد و رفت. آه بهرام، به تو خواهم رسید، و آن روز محبت را فقط در آغوش گرم تو جستجو می کنم. آن روز نفس گرمت را مشق دفترم می کنم و کلام شیرینت را قلمم می کنم. بعد می نویسم که بوی تنت چه طور به من نیروی زندگی می دهد. بعد می نویسم که چطور دستهای مهربانت موهایم را نوازش می دهد و بازوانم را لمس می کند. می نویسم عشق یعنی چه. برای آنان می نویسم که نمی دانند یا می خواهند بدانند عشق یعنی چه. وقتی به خانه برگشتم، مادرم نبود. مهرانگیز کنار طاقچۀ گچ بری شده ایستاده بود . یک دستش را از آرنج بر طاقچه و از کف زیر سر نهاده و با دست دیگر عکسها را نگاه می کرد. عکسهای بهرام بود. عکسهایی که از آمریکا برایم فرستاده بود. پرسیدم :« اینها را کی از توی چمدانم در آورد؟» بی آنکه نگاهم کند، گفت:«مادرت.» گفتم:«برای چه» و سراغ چمدانی رفتم که درش باز بود و درونش به هم ریخته بود:
romangram.com | @romangram_com