#غرور_عاشقان_پارت_154
«نمیدانم پری.» «ولی بهتر است بدانی که من فقط در کنار تو.فقط تو اگر سقف خانمان آسمان باشد اگر چراغ زندگیمان مهتاب باشد.اگر فرش زیر پایمان زمین و خاک باشد من فقط تو را میخواهم.فقط تو بهرام.فقط تو.اگر خوشبختی برای من رقم زده شده باشد فقط در کنار تو پیدا میشود.چه میدانی چه شبهایی راز و نیاز کردم.التماس کردم.دعا کردم.»گفت:«مثل من.تو به اندازه من دعا نکردی.»التماس نکردی لبخندی رو لبانش نقش بست.هردو با هم گفتیم:«هنوز مثل بچگیهایمان لجبازی میکنیم.» آسمان خاکستری شده بود:«الان مادر برای نماز صبح بلند میشود.»پرسید:«یعنی بروم؟»و بلند شد.گفتم:«نرو بهرام.»گفت:«اگر هم بگویی برو مطمئن باش نمیروم.»پرسیدم:«پس کجا میروی؟»گفت:«تا لحظه ای که دست تو به دست من برسد تنها خانه من اتومبیلم است.»و رفت و من در سپیده صبح نگاهش میکردم.همانجا دو زانو نشستم روی زمین سجده کردم و اشک ریختم.خدایا آنچه را که خواستم به من دادی.شکر و اشکهایم دانه دانه میچکید روی خاک. درون اطاق برگشتم.با عجله سنجاقهای باقیمانده را از لابه لای موهایم کشیدم و خودم را خواب زدم.مادر ناله کنان از درد پا بیدار شد.سرفه میکرد.اول سراغ داروهایش رفت.بعد بالای سر من آمد:«پری؟پری جان بلند شو.اذان گفتند.نمازت الان قضا میشود.» ادای کسی که تازه از خواب بیدار شده باشد را درآوردم و بلند شدم.مادر با تعجب پرسید:«چه عجب یک روز بدن غرغر کردن بلند شدی؟» سلام کردم و رفتم وضو گرفتم.اذان صبح بود.نسیم صبحگاهی دلم را خوش تر کرد.چند دقیقه منتظر شدم تا مادر نمازش تمام شود.من چهار رکعت خواندم.دو رکعت صبح دو رکعت هم نماز حاجت خواندم. باز منتظر شدم تا مادر بخوابد.پرسید:«تو نمیخوابی پری؟»«نه درس دارم.»پتو را تا زیر گردن کشید و گفت:«امروز که جمعه است.» منتظر شدم تا مادر خوابش برد.یک پتو برداشتم و چادرم را سر کردم از خانه خارج شدم و داخل کوچه پشتی رفتم.اتومبیل بهرام پارک شده بود. از شیشه نگاه کردم.بهرام روی صندلی عقب دراز کشیده بودد.اما بیدار بود.هر دو لبخند زدیم. بلند شد و قفل در را باز کرد.پتو را روی صندلی گذاشتم.«سردت می شود بهرام.» پرسید:«هنوز نخوابیدی؟» گفتم:«مگر می توانم بخوابم؟»و بر گشتم. تا وقتی که مادر از خواب بلند شد دو بار دیگر رفتم و به بهرام سر زدم.هر چه اصرار کردم به خانه برود،گفت:«اگر ده سال طول بکشد اینجا منتظر می مانم. مگر خودت مرا نخواهی.»گفتم:«می خواهم.»و لبخند رضایت روی لبش نقش بست. صبح،ساعت چند دقیقه به نه بود که فرید آمد دو جعبه شیرینی خریده بود یک تر و یک جعبه خشک.میوه خریده بود و مقداری تنقلات.با تعجب از مادرم پرسید:«چه عجب امروز پری سر حال و شاداب است؟»مادر شانه هایش را بالا انداخت و گفت:«من که گفتم شما صبر داشته باشید.خودش اخلاقش بهتر می شود.»به روی خودم نیاوردم و گفتم:«پس چرا مهر انگیز دیر آمده؟»فرید نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:«کم کم پیدایش می شود.وای که شما دو نفر امروز چه قدر حرف برای گفتن دارید.»بعد رو کرد و پرسید:«برای نهار که چیزی کم و کسر ندارید؟»و چون خیالش راحت شد خداحافظی کرد و رفت. مادر مشغول پختن نهار شد و من هم پنهانی شروع کردم به جمع کردن وسایلی که فرید برایم خریده بود. از آینه و شمعدان گرفته تا لباس و کفش. طلاها را در جعبه هایش گذاشتم و سند خانه را هم روی وسیله ها گذاشتم.بعد منتظر مهر انگیز شدم.ساعت از ده صبح گذشته بود که آمد.دوباره همدیگر را در آغوش کشیدیم.از خوشحالی فریاد کشیدم و اسم یکدیگر را صدا کردیم.شاید فکر می کردم که او تنها کسی است که ممکن است حق به من بدهد و کمکم کند تا به بهرام برسم. وقتی مهرانگیز وارد اتاق شد،مادرم هم از آشپزخانه بیرون آمد و هر دو همزمان چشمشان به بسته های گوشه ی اتاق افتاد.مادرم پرسید:«اینها چیه پری؟»و از تعجب انگشتش را لای دندان گرفت.گفتم:«خودتان که میبینید، وسایلی است که فرید برایم خریده.»مادر با تعجب گفت:«پس چرا همه را جمع کردی؟»مهر انگیز لبخندی زد و برای اینکه مادر را از نگرانی در آورده باشد گفت:«حتما خواسته جابجایشان ...»بعد نگاهی به دور و بر اتاق انداخت و رو به من پرسید:«توی این کمد بگذاری بهتر است پری جان!» حس کردم مهر انگیز تا حدودی موضوع را فهمیده.خندیدم و گفتم:«جدی؟بهتر است؟باشد در این کمد میچینم.»مادر نفس راحتی کشید و گفت:«پس من بروم سراغ غذا» و رفت. مهرانگیز به محض اینکه خیالش راحت شد که مادر رفت،آهسته از من پرسید:«جریان چیه پری؟»گفتم:«خودت که فهمیدی.» فقط گفت:«نه» گفتم:«بهرام برگشته.» گفت:«کی؟» گفتم:«همین دیشب» «دیوانه شدی پری؟» «برعکس، دیدانه بودم که فکر می کردم او گردنبند را برداشته»پرسید:«چه طور؟» نشستم و با حوصله تمام جریان را برایش تعریف کردم.گفت:«حالا می خواهی چه کار کنی پری؟باورم نمی شود.»گفتم :
romangram.com | @romangram_com