#غرور_عاشقان_پارت_153

و این آدرس را روی کاغذ نوشت و داد.خطش خخوانا نبود.بگیر ببین و کاغذ کهنه ای را دست من داد.بهرام راست میگفت.ربابه سواد درست و حسابی که نداشت.گفتم:«خب میگفتی.» باز هم آه کشید و ادامه داد:«ساعت حدود دو بعد بعدازظهر آمدم و خانه را پیدا کردم.اما جرأت نداشتم زنگ بزن.توی این کوچه پشتی ایستادم و منتظر ماندم تا شاید برون بیایی.نمیدانی از ظهر تا حالا چی کشیدم.عصر فرید را دیدم که آمد و چند دقیقه بعد مادرت سوار اتومبیل شد.ای کاش میدانستی چه لحظه هایی را تحمل کردم.فکر کنم امروز ده سال پیر شده باشم.هر چه منتظر شدم تو بیرون نیامدی این بود که تصمیم گرفتم فرید را تعقیب کنم.میدانستم هر جا هستی او خبر دارد.اتومبیلم را در خیابان پارک کرده وبدم.چند بار نزدیک بود در ترافیک فرید را گم کنم.با هزار بدبختی تعقیبش کردم.تو کوچه خودشان رفت فکر کردم تو هم آنجا هستی.بعد که دیدم چندین اتومبیل جلوی منزلشان پارک کردند و منزلشان برو و بیا است نگران شدم که شاید جشن عروسی تو و فرید باشد.پس حدس زدم ممکن است تو رفته باشی آرایشگاه.اما تنها دلخوشیم این بود که ماشین فرید گل کاری نشده بود.دوباره فرید حرکت کرد من هم پشت سرش راه افتادم.جلوی در یک طلا فروشی ایستاد.میخواستم بروم پایین و گلویش را چنان فشار بدهم تا خفه بشود پری!نمیدانی چه حرصی میخوردم.اما لعنت به من.تقصیر خودم بود.عشقم را با دست خودم از دست دادم و به دیگری سپردم درواقع تقصیر من هم نبود به خدا نبود.آن لج و لجبازیها ای لعنت به هر چی غرور...» «خب بقیه اش را بگو.» «لذت میبری همچون دیوانه ای دنبالت میگشتم.» «تو چطور لذت نمیبری همچو دیوانه ای اسیرت بودم و بدون قلب و روح راه میرفتم و حرف میزدم.» گفت:«کجا بودم؟»گفتم:«طلا فروشی.»با خشم پرسید:«طلا برایت خرید؟»گفتم:«حالا بگو...»باز آه کشید:«من باید انتقام خودم را از چه کسی بگیرم.»گفتم:«از لجبازیهای کودکانه هردو...جان به سرم کردی بهرام.بگو.»گفت:«ادامه اش را که خودت بهتر حدس میزنی.اما چون دوست داری بشنوی میگویم.پشت سرش آمدم جلوی در آرایشگاه پا به پایش صبر کردم و انتظار تو را کشیدم.با تفاوت این که من پیش خودم مجسم میکردم لحظه ای دیگر تو را در لباس سفید عروسی میبینم و همچون آتشفشانی فوران میکردم و میسوختم.آتشفشانی که مذابش تن خودش را میسوزاند.نگاهم به درب آرایشگاه بود و دلم پرپر میزد.بالاخره وقتی پایین آمدی و دیدم که عروس نشدی روزنه امیدی در دلم زنده شد اما حالم هیچ تغییری نکرد.خصوصا وقتی میدیم فرید چطور با احساس با تو حرف میزند وقتی میدیدم در ماشین را برایت باز میکند.وقتی میدیدم...»«هیس بهرام!برای کجا داد میزنی؟الان مادرم از خواب بیدار میشود.»باز صدایش را پایین تر آورد و گفت:«چندین ساعت هم جلوی در منزل آقا فرید انتظارت را کشیدم.برای تو آسان یا شاید لذت هم داشته باشد پری.اما تو نمیدانی چی کشیدم.» آهسته تر از صدای بهرام گفتم:«از این لحظه ها من هم بسیار کشیدم.مطمئن باش بهرام اگر تو یک شب من...» «یک شب من برابر چند سال تو بود.»گفتم:«اما همین است من دیوانه تر از تو بودم.مثل مرده ها را میرفتم مدام در فکر و رویای تو بودم.از روی اجبار میخندیدم.تو کجا بودی که ببینی؟» گفت:«پشت در بودم.تنها.در تاریکی و اشک میریختم.برای تو...برای تو پری.برای تو گریه میکردم.»و باز زد زیر گریه.بعد از چند لحظه دوباره ساکت شد.اما معلوم بود ساکت شده تا بتواند ادامه حرفش را بزند.گفت:«بالاخره بیرون آمدید.وقتی تو را دیدم.قلبم به سوت پر کشید.دیوانه یک لحظه نگاهت شدم.دیوانه گوشه لبت وقتی میخندی دیوانه راه رفتنت.دیوانه...معصومیت و پاکی صورتت.تو که نمیدانی صورت تو چه نوری دارد.دوباره پشت سرتان راه افتادم.اما دیگر گریه نمیکردم.مطمئن شدم که امشب هرطور شده تو را میبینم و حرف دلم را میزنم.پری؟»گفتم:«بله.»گفت:«بگو هنوز دوستم داری.بگو پری.بگو.»بعد زیر لب گفت:«البته مجبور نیستی حرف بزنی.تو اختیار داری که خودت راهت را انتخاب کنی.من هم قول میدهم دیگه مزاحت نشوم.انقدر دوست دارم که نمیخواهم سد راه خوشبختیت بشوم...» «خوشبختی من؟تو فکر میکنی من جدا از تو خوشبخت میشوم؟»


romangram.com | @romangram_com