#غرور_عاشقان_پارت_152
دستم را از سنجاق برداشته و با همان وضعی که یک طرف موهایک جمع بود ونیم دیگر آویزان داخل حیاط رفتم برق حیاط را که چراغ ضعیفی بود را روشن کردم و پرسیدم، کیه؟ هیچ صدایی نشنیدم. خواستم برق را خاموش کنم و برگردم که دوباره تق تق تق . این بار خیلی آهسته ولی کنجکاوانه پرسیدم:«کیه،کیه؟» باز صدایی نشنیدم.فکر کردم مادرم بیدار نشود بهتر است . ممکن است چون تازه خوابش برده با وحشت از خواب بپرد. با عجله برگشتم دورن اطاق چادر کهنۀ مادر را سر کردم و پشت در رفتم. باز پرسیدم:«کیه؟» صدایی بسیار ضعیف و گرسنه گفت:«منم پری.» قلبم گرفت دیگر حتی نمی توانستم نفس بگشم. هوا چه قدر سنگین بود. چشمهیم می خواستند از حدقه بیرون بزنند. صدای بهرام بود. باور نمی کردم دلم می خواست جیغ بزنم. ولی انگار ده بار طناب دور گردنم پیچیده بودند. آهسته و با احتیاط در را گشودم. در تاریکی ... جوانی ایستاده بود که هرچه نگاهش می کردم خسته نمی شدم. که اگر سالهای سال روی یک پا همان جا در چهارچوب در چشم در چشمش می دوختم خسته نمی شدم. بهرام بود. اما ، خسته نگران و آشفته. هیچ حرفی نمی زد. پیش را به من کرد و تکیه اش را به در داد. گفتم:«بهرام؟» سکوت کرده بود دیگر نتوانستم حرف بزنم و روی زمین نشستم. همان جا توی چهارچوب در حیاط. همه جا تاریک. سکوت و صدای جیرجیرکها و چشمک ستارگان بود. در آن لحظه انگار فقط در این عالم بزرگ من بودم و بهرام و یک گنبد با رنگ سیاه و نگینهایی که برق می زدند. نمی دانم چه قدر گذشت و ما هردو ساکت بودیم. صدایی مثل بالا کشیدن بینی. باز گفتم :«بهرام!» و باز هر دو ساکت. سرم را به در حیاط تکیه داده بودم . او هم همین طور. هر دو گریه می کردیم. اما بی صدا. بعد اولین جمله را من گفتم:«این جا آمدی چه کار بهرام؟» جوابی نشنیدم و دوباره سوال کردم. فقط گفت:«پری!» و بند دلم پاره شد. گفتم:«جانم» دوباره گفت« پری!» و با صدای بلند گریست. در آن تاریکی، بین دو جوان که هیچ یک نمی دانستند چه بگویند دل سنگ آب می شد. با گفت:«پری.» گفتم:« بگو بهرام. بگو» گفت:« دوستت دارم.» و هر دو زدیم زیر گریه. باز با صدای بلند اما انگار هیچ کس در آن کوچۀ باریک صدای ما را نمی شنید. « چی شده بهرام؟ چه طور این جا را پیدا کردی؟» « حرف نزن پری! هیچی نگو. فقط آمدم گریه کنم. باید ببینی که چه طور اشک می ریزم. باید آتش پشیمانیم را ببینی. ببین که دارم خاکستر می شوم.» «چرا بهرام.» گفتم:«گردنبند...» امانش ندارم و در بین گریه گفتم:« به خدا من برنداشتم.» ناله کنان گفت:« دیر فهمیدم پری! دیر!» و باز های های گریه کرد. پرسیدم:« تو برداشته بودی؟» ساکت شد. من هم ساکت شدم، زیر لب گفت:« من؟چرا من؟» من هم گفتم:« چرا من؟... چرا من برداشته باشم بهرام؟» گفت:« فکر می کردم تو برداشتی، پری تو برداشتی تا سرم بازی در بیاوری و آبرویم را پیش مادرم ببری و به خواسته ات برسی. فکر کردم این هم یک لجبازی و ادامۀ بازیهای گذشته است.» پرسیدم:« کدام خواسته ام بهرام؟» « همین خواسته ات که امشب تا در خانه رساندت. همان که نامزدش شدی . همان که حلقه اش در دستت است. همان که امشب به مهمانیس رفته بودی.» و دوباره زد زیر گریه. گریه کنان گفتم:« خواستۀ من فرید بود بی انصاف؟» « دیر فهمیدم پری! دیر فهمیدم. خدایا چه گناهی کرده بودم. من که چند سال انتظار دیوانه ام کرد تا به تو برسم ، دیدی به خاطر آن همه لجبازی و بازیهای کودکانه چه طور گول خوردم.» « من هم گول خوردم بهرام ! من هم فکر می کردم تو برداشتی و خواستی بهانه باشد تا پا پس بکشم و دست از سرت بردارم.» « ای خدا ! من هستم که دوباره صدای پری را می شنوم ؟ ولی دیگر چه فایده ، پری هنوز مرا دوست داری؟!» « برایت جانم را فدا می کنم.» « راست می گویی؟» گفتم:« بهرام تو چی؟» « من؟ نپرس پری. حالم را ببینی می فهمی. ببین چه به روزم آمده.» پرسیدم:«گردنبند پیدا شد؟» « داستانش مفصل... که چه عرض کنم... شاید خواست خدا بوده. می دانی کجا بود؟» پرسیدم:« سوسن برداشته بود؟» گفت:« حتی نمی توانی حدس بزنی.» اشکهایم را پاک کردم و گفتم:« اگر حدس می زدم که همان روز پیدا می شد.» انگار او هم دیگر گریه نمی کرد.گفت:« با دست سر کلاغه را کندم.» « کلاغ برده بود؟!» «آره پری، همین امروز صبح، مادربزرگ به بابا علی گفت درختهای کنار استخر بلند شدند. سایه روی آب می اندازند.آب سرد می شود» خواست تا شاخ و برگهایشان را بزند تا سال دیگر ... بقیه حرفش را من کامل کردم:« آن وقت بابا علی وقتی شاخه ها را می زد لانه افتاد و گردنبند پیدا شد. همین؟ » و هردو خنده ای از سر تاسف سر دادیم.سحر بود و ما هنوز داشتیم با یکدیگر حرف میزدیم.آنچه را که در این چند سال در دل انبوه کرده بودیم را گفتیم.سبک شدم عقده هایم خالی شد.در تمام این مدت حتی فرصت نکرده بودیم که حرفهایمان را رو در رو به همه بگوییم. گفتم:«بهرام!انقدر حرف برای گفتن داشتیم که پاک فراموش کردم بپرسم چطور این جا را پیدا کردی؟» «اگر انسان عاشق واقعی باشد عشقش را اگر روی کوه قاف رفته باشد پیدا میکند.»سپس آهی از ته جگر کشید و افزود:«آدرس قدیمیتان را مادرت به مادربزرگم داده بود.رفتم آنجا دختری که در آن خانه زندگی میکرد منظورم...»فکر کرد من میان حرفش گفتم:«ربابه؟»گفت:«آهان.ربابه.گفت:با برادر دوستت ازدواج کردی بیچاره وقتی این جمله از دهانش بیرون آمد و دید من دو زانو نشستم روی زمین.دستپاچه شد و انگار که تا حدی جدی موضوع را میدانست گفت:البته هنوز ازدواج نکردند شیرینی خوردند.ناله کردم شاید تا به حال هم ازدواج کرده باشد.شما که نمیدانید دیگر نفهمیدم خواست مرا دلداری بدهد یا...فقط گفت مطمئن هستم که ازدواج نکرده چون قرار بود پری مرا و مادرم برای جشن عقدش دعوت کند.پرسیدم:«حالا کجا رفتند؟»
romangram.com | @romangram_com