#غرور_عاشقان_پارت_151

«مگر می شود یادم برود.»آهسته تر گفتم:«دیدی خدا بزرگ است.هم ازدواج کردی و هم مادر شدی.» او هم خندید. صورتم را بوسید:«خودت چه طور دیدی بالاخره زن برادر خودم شدی؟»دوباره خنده از روی لبم جمع شدو برگشتم.فرید مدام در کنارم بود.حتی لحظه ای از من جدا نمی شد.مرتب از آینده و زندگی مشترکمان صحبت می کرد از او پرسیدم:«از کجا می دانستی فرحناز اسم دخترش را فاطمه می گذارد که برایش پلاک خریدی؟»گفت:«تمام این نه ماه رضا می گفت اگر بچه ام پسر باشد اسمش را علی و اگر دختر باشد اسمش را فاطمه می گذارم.»بعد از من پرسید:«حالا بگو ببینم،تو دوست داری اسم دخترمان چی باشد؟اصلا دوست داری بچه ی اولمان دختر باشد یا پسر؟من که عاشق دختر هستم.» جوابش را ندادم و سر درد را بهانه کردم.به محض اینکه شنید ،سرم درد می کند رفت برایم قرص آورد.آب قند آورد،دست و پایش را گم کرده بود و به مادرم گفت:«بهتر است برود توی اتاق خواب من. استراحت کند،خوب می شود»گفتم:«نه، فقط اگر حرف نزنم خوب می شوم»گفت:«ببخشی پری جان.تقصیر من بود.مدام حرف می زنم.»بعد خنده ی حق به جانبی کرد و گفت:«خب چه کار کنم.ذوق زده ام،شاید اگر همان سال اول قبول می کردی با من ازدواج کنی اینقدر ذوق زده نمی شدم.این چند سال انتظار...»جلوی دهانش را گرفت . افزود:«باز که حرف زدم »و ساکت شد. باز دلم به حالش سوخت و در سکوت به بهرام فکر می کردم.به او که حالا چه کار می کند؟یا به چه فکر می کند.آیا ذره ای مرا یاد می کند؟به فکر من فرو می رود؟می گوید کجاست با نمی خواهد بداند چه کار می کنم... آه بهرام...ممکن است روزی به سویم برگردی؟...ولی نکند آن روز دیر شده باشد آه بهرام...من از تو قایقی مطمئن بر روی آب روان زندگی ساخته بودم.و خودم را ؟آن قایق سوار می دیدم.اما بی رحم تو قایق را شکستی،بی و فاییت رویای اطمینانم را به سرابی تبدیل نمود تو...بهرام...تنهایی و بی کسی ام را دو چندان کردی.نمی دانی که چقدر افسرده ام .پژمرده ام.امشب از پنجره ی اتاقم به پنجره ی چه کسی نگاه کنم؟آه بهرام!دلم برای رقص برگهای بید تنگ شده.برای صدای پرندگان،حتی برای لحظه های انتظارم. آه بهرام ! مگر تو نگفته بودی به خاطر من حاضری کوه را روی دوش بکشی؟ مگر ننوشته بودی به خاطر من باد را نشانه قرار می دهی ، و برای اینکه روزی به من برسی حاضری تمام خاک بینمان را دانه به دانه بشماری؟ پس چه شد آن جمله های شیرینت، امیدوار کننده ات. چرا باید ... چرا باید باور کنم که تو مرا نخواستی، چرا بهرام .. چرا عزیزم ... « عزیزم پری! بهتری شدی؟» وای که دوباره این فرید بالای سرم است. خدایا چه گرفتاری شدم ها؟ ... گفتم :«نه، هنوز هم سردرد دارم.» این را گفتم که باز بگذارد در تنهایی با خودم خلوت کنم. همان شد. دوباره برخلاف میلش رفت و من باز در خودم و رویای بهرام غرق شدم. شب فرید من و مادرم را به خانه رساند و گفت فردا صبح از شرکت می آید و برایمان میوه و شیرینی می آورد. گفتم:«زودتر بیا. ممکن است مهرانگیز...» نگذاشت حرفم تمام شود و گفت:« چشم خانوم خانوما...خیالتان راحت باشد. مطمئن باشد من قبل از مهرانگیز می رسم.» و چون مطمئن شد داخل رفتیم و در را بستیم ، حرکت کرد و رفت. مادر نفس عمیقی کشید و گفت:« خدایا شکر که دخترم خوشبخت شد. حالا با خیال راحت می توانم بمیرم.» داخل رفتیم. خانه که فرید برایمان خریده بود ، عبارت بود از دو اطاق که مابینشان یک در چوبی شیشه ای می خورد. یک راهرو که ته راهرو آشپزخانه ، یک حیاط خلوت کوچک و داخل حیاط خلوت حمام بود. هرشب توی اطاقی می خوابیدم که پنجره اش در حیاط باز می شد. ساعت از دو بامداد گذشته بود. پنجره را باز کردم. نسیم خنکی صورتم را نوازش داد. مادر رختخوابها را پهن کرده و من مشغول بازکردن سنجاقهایی شدم که داخل موهایم بودند. هر دانه را که می کشیدم مقداری از مویم باز می شد. طرف راست را باز کرده بودم که صدای خُرخُر مادر بلند شد، دست بردم و هنوز سنجاق اول را از طرف چپ بیرون نکشیده بودم که صدای ضربه های بسیار ضعیفی را که به در حیاط می زدند شنیدم. انگار کسی داشت با یک سنگ ریز یا سکه آهسته به در می زد. هر بار فقط سه ضربه . تق تق تق و چند لحظه بعد دوباره ... کمی ترسیده بودم. یعنی ممکن است این وقت شب، فرید برگشته و فراموش کرده ...ولی فرید که زنگ می زند.

romangram.com | @romangram_com