#غرور_عاشقان_پارت_150
از شنیدن این کلمه متنفر بودم یا شاید دوست نداشتم از زبان فرید بشنوم.گفتم:«نمیدانم هرجا دوست داشته باشید.»و باز دروغ گفتم و از خودم متنفر شدم.
در خانه فرید رسیدیم.کوچه پر از ماشین بود.پرسیدم:«مادرم آمده؟»
گفت:«قبل از اینکه در آرایشگاه بیایم مادرت را آوردم.»بعد لحظه ای خیره در چشمهایم نگاه کرد و گفت:«پری»سرم را به علامت گوش میکنم تکان دادم گفت:«بیشتر از آن چه فکرش را بکنی دوست دارم.برای همین هرچه را که متعلق به تو باشد را دوست دارم و برایش احترام قائلم.مادرت را مثل مادرم شاید بیشتر هم دوست دارم.دلم میخواهد باور کنی پری!»
گفتم:«باور میکنم.»ولی این بار دروغ نگفتم.او واقعا مرا میپرستید.اما من من بیرحم من نامهربان فکرم جای دیگری بود....
وارد شدیم.تمام فامیل های فرحناز بودند و اکثر فامیلهای رضا،فرحناز و دختر کوچلوی تپلش را تازه از حمام آورده بودند. دور تخت فرحناز و بچه پر از سبدهای گل بود.انگار این مادر و بچه در باغ گل خوابیده بودند.در بین همه فقط جای پدر فرحناز خالی بود.من و فرید با تک تک مهمانها احوال پرسی کردیم و من متوجه شدم زیباییم چشم همه را خیره کرده کرده بود.اما برایم مهم نبود.به زری و خواهرهایش رسیدیم.از جا بلند شدند .اما من که شاید آنها فکر میکردند برگ برنده در دست من است مهربان،خوش اخلاق و با رویی خوش با هر سه نفرشان احوال پرسی کردم.در همان لحظه فرید زیر گوشم گفت:حالا خبر خوش است.به طرف فرید چرخیدم :بگو،خواهش میکنم.نگاهش به طرف آخر سالن .یعنی پشت سر من بود.گفت :فعلا نگاه نکن.چشمهایت را ببند عزیزم،بستم.حالا ساکت بایست.گفتم:فرید بگو دیگر. گفت:صبر کن ببینی تا بشنوی.دو دست روی چشمانم حس کردم.دستهایم را روی دستها گرفتم و بعد خیلی آهسته گفتم:مهرانگیز آمده و دستها برداشته شدند و خدم را در آغوش مهرانگیز دیدم. جیغ زدم.مهرانگیز جان و صورتش را بوسیدم.چشمانش از فرط شادی برق میزدند اما غم پنهانی در چهره اش دیده میشد.دستانش را دور گردنم حلقه کرد.صورتم را بوسیدو گفت:مبارک باشد پری عزیزم. و دستم را گرفت و هر دو رفتیم کناری روی مبل نشستیم .گفتم:چه قدر شکسته شدی مهرانگیز ؟گفت:غصه ی مرد بی وفا پیرم کرد. آه کشید و گفت:مگر توی نامه برایت ننوشته بودم؟ گفتم چرا .پو هر دو ساکت شدیم .این بار او از من پرسید:متاسفم پری ،جریان گردنبند فرانک و بی وفایی هرام چه بوده!و چون میدانستم همه را فرحناز برایش تعریف کرده گفتم:درست شنیدی و این بار همزمان هر دو آه کشیدیم و او گفت:شانس آوردی که زود چهره اش را شناختی.خدا را شکر کن که مثل من چندین سال عمرت را به پایش نریختی.آن وقت توی کشور غریب تمان دار و ندارت را بگیرد و خیانت هم بکند.و زد زیر گریه.در میان گریه اش گفت:آن وقت چه کار میکردی؟ اشکهای من هم که دنبال بهانه بودند سرازیر شدند.مهرانگیز ساکت شد و گفت:ببخشید پری جان ناراحتت کردم،بلند شو اشکهایت را پاک کن ببینم.خوب نیست .الان یک نفر از توی هال رد میشود و میبیند. ودر حالی که دستم را می گرفت و از روی مبل بلندم می کرد افزود:ـما مجبوریم در برابر کوهی از مشکلات استوار محکم بایستیم.گریه کهچاره ی کار نیست.»گفتم «ولی دیگرکار از کار گذشته»و از روی مبل بلند شدم و با دیدن فرید حرفم را خوردم.نفهمید گریه کردم یا شاید به روی خودش نیاورد فقط شادمانه دستم را گرفت و دوباره به جمع مهمانها برد.به دوستانش که برای اولین بار مرا میدیدند معرفی کرد و با افتخار شانه به شانه ام حرکت می کرد.مهمانها با سر و صدا می گفتند و میخندیدند.خدمتکارها میز ها را برای شام می چیدند.فرحناز روی تختی که کنار پذیرایی برایش زده بودند به طور نیمه نشسته و به بالش پر قو تکیه داده بود و با رضا صحبت میکرد.بالاخره آخر شب،اسم را برای کودکشان انتخاب کردند.نام اورا فاطمه گذاشتند.بعد هر کدام از مهمانها می رفت و صورت بچه را می بوسید،و هدیه ای کنار تختش می گذاشت.یک بار به چپ بعد به راست نگاه کردم ،فرید را در کنار خودم ندیدم.من که چیزی نخریده بودم.همین طور مادرم،یعنی با رسم این خانواده آشنا نبودیم.در خانواده ی فرانک و دکتر هم که هیچ زمان فرزندی به دنیا نیامده بود که...نه؟اینها همه تقصیر این بود که ما معاشرت نداشتیم و با رسم و رسومات آشنا نبودیم.آخر ما کجا و این رفت و آمدها کجا؟ فرید برگشت پرسیدم:«کجا رفته بودی...»بعد چند لحظه این دست و آن دست کردم و سرم را به گوش فرید نزدیک کردم:«فرید!چرا نگفتی من و مادرم برای بچه ی فرحناز هدیه بخریم.»همانطور که گوش به حرفهای من سپرده بود با صدای بلند خندید،ولی کسی به صدایش توجه نداشت.شلوغ بود و همه توجهشان به کادوهایی بود که نهمانهی دیگر می دادند. فرید دست در جیب کتش کرد و دو جعبه ی کوچک طلا در آورد.روی هر کدام یک شاپرک مصنوعی چسبانده بود.یکی بنفش دیگری زرد.زرد را داد دست راستم و گفت:«این را خودت بده،» بنفش را هم داد دست چپم و آهسته گفت:«این هم برای مادرت.راضی شدی عزیزم؟»بی آنکه هیچ احساسی داشته باشم تشکر کردم و گفتم:«متشکرم.»به سمتی رفتم که مادرم نشسته بود.او هم نگران به نظر می رسید و دلیل نگرانیش هم فقط میتوانست نبردن کادو باشد.رفتم کنارش نشستم.گفت:«پری جان یادت باشد وقتی رفتیم خانه حتما برایت اسفند دود کنم مادر.»خندیدم و گفتم:«پس برای این نگران بودید؟»طبق عادت دست دور لبش کشید و گفت:«تو نمیشنوی همه در مورد تو چه می گویند.»پرسیدم:«چه می گویند؟»«چه می دانم چه می گویند.»پیر زن کلافه بود.سر به سرش نگذاشتم و گفتم:«بگیرید»گفت:«این چیه؟»گفتم:«فرید خریده گفت شما بدهید به فرحناز.البته فکر می کنم برای کودکش باشد.» «مگر تو نمیدانی چی داخلش است؟»گفتم:« نه ، از کجا بدانم.راستی خوب شد گفتید.باید اول خودمان بدانیم چی هدیه میدهیم و در دو جعبه را باز کردم.»یک پلاک که رویش نوشته بود فاطمه،در جعبه ی من بود و در جعبه ی مادر یک زنجیر بود. رفتیم و صورت فرحناز و کودکش را بوسیدیم.فرحناز بوی شیر،بوی پودر بچه و خلاصه از این چیزها می داد.شکل مادر به خودش گرفته بود.زیر گوشش گفتم:«نگرانی دوره ی دبیرستان که یادت هست؟»لپم را در انگشتش گرفت و گفت:
romangram.com | @romangram_com