#غرور_عاشقان_پارت_149
کمی لبهایم را به یکدیگر مالیدم و گفتم:«پس این چیه؟»
انگار که از خوشحالی دیوانه شده بود چرخی دور خودش زد و گفت:«یعنی این همه تغییر و خوشگلی فقط به خاطر موها و لباست است؟»که آرایشگر سلامی کرد و گفت:«شما شوهرش هستید.»فرید که تازه متوجه آنها شده بود سرش را پایین انداخت صدایش هم پایین تر آورد و گفت:«بله.میبخشید من متوجه حضور شما نشدم.»
آرایشگر بیچاره که تازه متوجه شده بود تا چه حد راجع به شوهر من اشتباه فکر میکرد گفت:«خوش به حال شما که چنین خانمی زیبایی دارید و خوش به حال خانمتان که دارای چنین همسری مهربان و قدرشناس است.»
اما درد من شوهر و قدرشناس و وظیفه شناس و غیره نبود که او نفهمیده بود چرا دل من خوش من خوش نیست که درد من از دست دادن عشقم بود.عشقم!
در بین راه فرید حتی نمیتوانست درست رانندگی کند.سر خیابان اصلی آرایشگر و شاگردش پیاده شدند و تشکر کردند بعد فرید که تازه دور و برش را خلوت دیده بود شروع به تعریف و تمجید از من کرد.زن من یک دنیا می ارزد.همسر من بهترین همسر دنیا است.خانم من خوشگل ترین و باوفا ترین خانم دنیا است.و خدا را شکر میگفت و من در همان لحظه ها فقط به بهرام فکر میکردم.
«خانم مهربانم؟»
«با من هستی؟بله بله.»
«تو فکر بودی؟»گفتم:«توی چه فکری»گفت:«نکند مثل من تو فکر ماه عسل بودی؟»انگار برای اولین بار بود این واژه را مشنیدم متعجب پرسیدم:«ماه عسل؟»
خندید و چند لحظه ساکت شد.گویا داشت فکر میکرد.باز من هم فرصت را غنیمت شمردم و تو فکر بهرام رفتم.و باز افکارم را از هم پاشاند و پرسید:«پری تو دوست داری برای ماه عسل کجا برویم.»
romangram.com | @romangram_com