#غرور_عاشقان_پارت_148
ظهر شده بود. در رستوران نشسته بودیم. فرید رفته بود دستهایش را بشوید. وقتی برگشت بهرام را جای او دیدم که دستهایش را خشک می کند و به سوی من می آید. لبخند می زند و می پرسد:« از این جا خوشت می آید پری جان!»
آخ، من بودم که گفتم آخ. مادرم از زیر میز گوشت رانم را لای انگشت فشار داد تا حواسم سر جا بیاید. تازه به خودم آمدم. مادر فرید پرسید:«چی شده پری؟ گریه کردی؟» و باز متوجه شدم که برای چندمین بار اشک در چشمم جمع شده است.»
گفتم:«نه، فکر می کنم دود این پیازها در چشمم رفته باشد.»
فرید با لحن شوخی گفت:«پدر این پیازها را در می آورم که اشک چشم عزیز مرا در آورده باشند.» مادرش خندید و رو به مادر من گفت:« خوش به حال پری جان! چقدر فرید دوستش دارد.» مادر هم برای آنکه حرفی زده باشد گفت:« پری هم خیلی به آقا فرید علاقه دارد.» تازه متوجه شدم که من باعث شدم آن پیرزن هم دروغ گوی ماهری بشود. مادرم خوب می دانست من هنوز بهرام را دوست دارم ولی نظرش این بود وقتی با فرید ازدواج کنم به کلی بهرام را فراموش می کنم.
هفته حمام فرحناز بود. طبق رسم و رسوماتی که داشتند برای دخترش جشن گرفته بودند و قرار بود که بزرگان و فامیلشان جمع بشوند و برایش اسم انتخاب کنند.ما هم دعوت داشتیم.فرید یک دست لباس شیک برای من و یک پیراهن هم برای مادرم خرید.گفت:«میخواهم خانمم در بین همه مهمانها تک باشد.»به من گفت به آرایشگاه بروم.گفت هرطور خودم دوست دارم موهایم را درست کنم.گفت:«در ضمن یک خبری دارم که اگر بشنوی از خوشحالی جیغ میزنی.»گفتم:«بگو فرید.»گفت:«شب میگویم.»
غروب شده بود تمام چراغهای سالن آریشگاه روشن شدند.غیر از من یک عروس و چند خواهرش هم نشسته بودند.عروس که مشخص بود سن و سالی هم ندارد مرتب جلوی آینه میچرخید و با تور لباسش ور میرفت.آرایشگر مرتب تأکید میکرد که آرایش صورتش را به هم نریزد.خوش به حالش چه قدر بی تابانه منتظر داماد بود.مرتب از دختری که همراهش آمده بود و گویا خواهر شوهرش میشد سؤال میکرد نیامد؟پس چرا اینقدر دیر کرد و چند لحظه بعد دوباره میپرسید...
من با موهای پیچیده زیر سشوار کلاهی نشسته بودم.یکی از شاگردان آرایشگاه آمد و بعد از اینکه به ساعتش نگاه کرد سشوار را خاموش کرد و گفت که جلوی آینه بشینم.روی یک صندلی کنار صندلی عروس نشسته موهایم را از بیگودیها باز کردند.پوش دادند گاهی از درد جیغ ضعیفی میکشیدم.آرایشگر میخندید و میگفت:«حالا اینقدر بی طاقتی وای به حال شب عروسی.»و تافت زد و شروع کرد به جمع کردن موهایم.«دختر خانم قدر این موها را میدانی یا نه؟خوش به حال صاحبش.»بعد از بالای سرم روی صورتم خم شد و پرسید:«ببینم؟»کمی سرم را بالا نگه داشتم.نگاهی تحسین آمیز و لبخند کمرنگی روی لبانش ظاهر شد و گفت:«آرایش صورت هم میخواهی؟»گفتم:«نه!»و زیر لب گفتم:«برای کی آرایش کنم؟»پرسید:«چرا عزیزم؟مگر امشب مهمانی نیست؟»گفتم:«چرا اما شوهرم.»و ناگهان از اینکه فرید را به عنوان شوهرم خطاب کردم از خودم متنفر شدم و افزودم:«خواستند که فقط موهایم را درست کنم.»ولی انگار آرایشگر هم روانشناس بود و فهمید که دلم خوش نیست.«قربون عظمت خداوند بروم این همه زیبایی آن وقت مرتب آه میکشد و حتی حاضر نیست صورتش را آرایش کند.»بعد انگار مطمئن بود راز دل مرا فهمیده رو کرد به شاگردش و گفت:«وقتی بهت میگویم شوهر به همین خاطره دیگر عزیزم.بیا نگاه کن.»این یک نمونه اش.از این که حدس میزد درست گفته به خودش بالید و به من گفت:«شما بگو تو رو خدا درست نگفتم آخر شوهر میخواهد چه کار کند؟ببین این دختر به این خوشگلی مثل پنجه آفتاب آن وقت چه طور دلمرده شده.حالا دیدی راست میگفتم؟حالا ما گفتیم.پشیمان میشوی.»و سنجاقی را محکم در موهایم فرو کرد.حالش را نداشتم بحث کنم و مجبور بشوم درد دل کنم.سرم را تکان دادم و گفتم:«درست فرمایش میکنند.»و آرایشگر سنجاقی را از لای دندانش کشید و همچنان در موهایم فرو کرد و گفت:«طفلکی هر روز ناله میکند که چیه کسی نیامد خواستگاریم.»
دخترک که انگار راضی نبود من قضیه اش را بفهمم سرخ شد و با غضب رفت پشت پنجره و لحظه ای بعد گفت:«داماد آمد.»و همراه جمله اش آهی از ته جگر کشید که دلم به حالش کباب شد.برای لحظه ای در فکر فرو رفتم.شاید من قدر نعمتهایی را که خداوند به من عطا کرده بود را نمیدانستم.طفلکی یک چشمش انحراف داشت و لبها و بینی اش هم که...لبم را گاز گرفتم و با خودم گفت:«استغفرالله.»
عروس را کل کشان از آرایشگاه بیرون بردند.تنها من ماندم.آرایشگر مرتب از من تعریف میکرد و افسوس به حالم میخورد تا اینکه بالاخره زنگ آرایشگاه را زدند و فهمیدم فرید دنبالم آمده است.حاضر بودم.لباسم را همان جا عوض کردم.سرویس جواهرم را انداختم.رژ کمرنگی روی لبهایم زدم تا فرید متوجه پریدگی رنگ که از شدت فکر و خیال بود نشود.کفشهایم را عوض کردم و همانها را که فرید انتخاب کرده بود را پوشیدم.آرایشگر به به و چه چه میکرد:«هزار ماشاءالله تو عروس شوی چه غوغایی میکنی.نگاه کن طاهره.»به شاگردش میگفت:«مثل فرشته ها شده.الحق که پری هستی.»و دوباره رو به شاگردش گفت:«زودتر درها را قفل کن.»و رویش را برگرداند به طرف من و گفت:«ماشین دارید؟»گفتم:«بله.»گفت:«اگر اشکال ندارد ما هم تا سر خیابان اصلی با شما بیاییم.ها؟اشکالی ندارد؟»گفتم:«نه خانم!چه اشکالی؟بفرمایید.»و هر سه از پله های آرایشگاه پایین آمدیم.فرید در اتومبیل نشسته بود.قیافه دامادهای منتظر را به خود گرفته بود.لحظه اول که چشمش به من افتاد خشکش زد با عجله پیاده شد و به سویم آمد.«وای پری.ماه شدی دختر تو چه کار میکنی روز به روز خوشگل تر میشوی؟»اصلا حواسش به آرایشگر و شاگردش نبود گفت:«درست همانطور که میخواستی شدی عزیزم.فقط...فقط»بعد با دقت نگاهم کرد و چون به خوبی زیر تنها چراغ جلوی در آرایشگاه نمیتوانست خوب ببیند افزود:«فقط چرا صورتت را درست نکردی؟»
romangram.com | @romangram_com