#غرور_عاشقان_پارت_147
باز عاشقانه نگاهم کرد و گفت:« من همیشه دربند را به همه ترجیح می دهم می دانی چرا؟» نگذاشت جواب بدهم افزود:« خاطرۀ آن شب دربند را هیچ وقت فراموش نمی کنم . تو چطور؟»
انگار که محکم گلویم را فشار می دادند و صدایم بیرون نمی آمد گفتم: « من هم همین طور.» ولی دروغ می گفتم. آیا می توانستم زندگی مشترکم را با دروغ شروع کنم؟
آه ای روزگار، من که از غرور سر به آسمان می ساییدم، حالا مایۀ ترحم شده بودم. هرچه بیشتر فرید به من محبت می کرد من احساس می کردم به من ترحم می کند. دلم می خواست مطمئن شوم. پرسیدم:« آقا فرید ، شما چرا با دختر عمویتان که از قرار خیلی هم به شما علاقه داشت ازدواج نکردید؟ » خندید و گفت:« چرا باید ازدواج می کردم؟» گفتم:« خب، هم دختر عمویتان بود. هم با او اختلاف طبقه ای نداشتید. منظورم ... منظورم ...»
میان حرفم پرید و گفت:«بهتر شد که این سوال را کردی.» گفتم:«چرا؟» گفت:« وقتی من همه چیز دارم ، وقتی زندگی راحتی دارم دیگر نمی روم دنبال پول. کمبود زندگانیم را جبران می کنم.» پرسیدم:« چه کمبودی؟» نفس عمیقی کشید و برای لحظه ای به چشمانم خیره شد و گفت:« کمبود من عشق بود. من زری را دوست نداشتم ، اگر چه زری یا پدرش تمام دنیا را داشته باشند. من قلبم اسیر تو شده بود. از همان لحظۀ اول که تو را دیدم آرزو کردم روزی همسرم بشوی. تو که نمی دانی آن چشمهایت قصد جان انسان را می کند. قربان خدا بروم، این همه زیبایی را به یک نفر می دهد ...»
« ناراحتید؟» با صدای بلند خندید و گفت:« اگر مال خودم نمی شدی آره . ناراحت که چه عرض کنم، دیوانه می شدم.» بعد آهسته گفت:« فقط انشاءالله خدا کمک کند و بتوانم خوشبختت کنم.» در دلم گفتم:« چی می شد بهرام هم مثل فرید فکر می کرد، چرا او مرا خوار و ذلیل دید. چرا او مرا نخواست چون دختر کوکب بود. چرا او احساس نداشت و دنبال عشق نبود؟»
فرید با لحن آرامی پرسید:« پری راستش را بگو، آنقدر که من تو را می خواهم تو هم مرا می خوهی؟ البته اگر ذره ای هم مرا دوست داشته باشی برایم کافی است. چون آنقدر به تو محبت می کنم تا بالاخره عاشقم بشوی. عشق باید مثل شراب جا بیفتند. می گویند تب تند زود عرق می کند.»
راستی می گفت این یکی را راست می گفت. سکوت کرده بودم. دوباره خواست بپرسد که آهسته تر از خودش گفتم:« بله می خواهم.» باز دروغ گفتم. وجدانم عذابم می داد. چرا او را گول می زدم.
قرار بود برای خرید عقد برویم. مادر فرید اصرار کرد که مادرم هم بیاید. فرحناز به دلیل زایمان نمی توانست همراهمان بیاید ولی پیغام داده بود که روی خرید عقد یک دست لباس شیک هم برای خودش و دخترش که هنوز دو وجب نبود بخریم. از صبح در بازار تجریش و هرجا که مادر فرید آدرس می داد گشتیم. فرید خیلی خوشحال بود. شاید بیشتر از دامادهای دیگر.
قبل از هرچیز فرید سفارش سرویس خواب داد. مادرش سفارش لباس عروس. بعد وارد بازار طلا شدند. یک سرویس جواهر و یک پشت حلقه که نگین سبز داشت برایم خریدند. من هیچ چیز انتخاب نکردم. خودشان می بریدند و می دوختند و هربار که از من سوال می کردند قشنگه ، بی آنکه با دقت نگاه کنم می گفتم:« بله، قشنگه.» بعد بدون لحظه ای مکث پولش را می پرداختند و سراغ وسیلۀ بعدی می رفتند که در لیست نوشته بودند. وارد هر مغازه که می شدیم به جای فرید، بهرام را کنارم می دیدم. به جای صدای فرید صدای بهرام را می شنیدم. بعد به خودم می آمدم .آه می کشیدم و افسوس می خوردم.
romangram.com | @romangram_com