#غرور_عاشقان_پارت_146

آنچه را که شوریده و مستانه می خواستم از دست داده بودم.حلقه ی فرید در انگشتم بود.سرنوشت چه بازیها دارد.فید شریف بود،با شخصیت بود.با آداب و کمال بود.اما من ذره ای نسبت به او احساس نداشتم.عشق نداشتم.دست خودم نبود.شاید از بخت برگشته ام بود و سرنوشت برایم رقم دیگری زده بود.

فرید برای ما خانه ای تر و تمیز و نقلی در بالای شهر خرید.شش دانگ خانه را به نام من کرد.آنقدر بزرگمنش بود که حتی فرصت نمیداد من یا مادرم از او تشکر کنیم.تمام اثاثیه را عوض کرد.فرش نو خرید.یخچال و اجاق گاز خرید.برای مادرم چادر و کفش خرید.خرج دانشگاه و کتابم را از پیش دست مادرم داد.برایم دفترچه ی پس انداز باز کرد.مادرم میگفت:نآقا فرید راضی به این همه زحمت نیستیم.»عاشقانه به من نگاه میکرد و می گفت:ـتوی این دنیا از خدا یک چیز می خواستم.تو را می خوستم پری.من جز تو هیچ کس و هیچ چیز ندارم. چه می دانی در این چند سال چه کشیدم؟شب ها به عشق دیدن خواب تو می خوابیدم.وبه ذوق دیدن تو از خواب بیدار می شدم.از همان اول که مرا رد کردی عاشق تر شدم.دیوانه تر شدم. چه کار کنم دست خودم که نبود.زیر لب گفتم می دانم.پرسید:«چیزی گفتی پری جان؟»

دوست نداشتم مرا اینطور صدا کند.همان پری کافی بود.هنوز به فرید عادت نکرده بودم.مرتب با روح خسته ام جدال داشتم.چه کنم؟من هم دست خودم نبود.هر کاری میکردم نمی توانستم مجسم کنم به عنوان زوج می توانیم زیر یک سقف زندگی کنیم.فرید را دوست داشتم ،اما مثل یک برادر.مثل یک انسان چون واقعی بود.چند روز از نامزدی من و فرید گذشت.هر روز بع از ظهر،وقتی از شرکت برمی گشت دنبالم می آمد. صدای بوق اتمبیلش را می شناختم.آن روز وقتی سوار شدم یک بسته و یک شاخه گل دستم داد.پرسیدم:شنبه نهم خرداد ،سیزده روز مان « بابت چیه؟» خندید:« باز کن ببین خوشت می آید؟»

علاقه ای نداشتم بسته را باز کنم. برایم هم نبود چه چیز در بستۀ کادو شده است.آرام آرام بسته را باز کردم. یک جعبۀ طلا. بازش کرد. یک گردنبند قلب، با عجله درش را بستم. به فرید نگاه نکردم و گفتم:«ممنونم.»

«مثل اینکه نپسندیدی؟ می خواهی برویم خودت پسند کنی؟چه کار کنم ممکن است در خرید کردن سلیقه نداشته باشم ، اما مطمئن هستم که در انتخاب همسر سلیقه دارم. آن هم چه سلیقه ای؟»

داخل یک کوچه پیچید.

« این جا کجاست فرید؟» گفت:« صبر کن ، می فهمی.» توقف کرد. چشمم به تابلوی دفتر ثبت افتاد. باز پرسیدم:« این جا چه کار داری؟» گفت:« فعلاً پیاده شود عزیزم، خودت می فهمی.» پیاده شدم. جلوی در ایستاد و گفت:« اول شما بفرمایید خانم!» انگار حسرت داشت روزی مرا خانم صدا بزند.» داخل رفتم. پشت سرم آمد و هر دو وارد دفترخانه شدیم. آهسته پرسید:« بگو ببینم جریان چیه؟» هر دو روی صندلی نشستیم. زیر گوشم گفت:« یادت هست آن روز فرحناز گفت پدر باغ شمیران را به نام من و فرحناز کرده.» سرم را تکان دادم و منتظر شدم ادامۀ صحبتش را بشنوم. گفت:« می خواهم سهم خودم را به نام تو بزنم. هرچند لیاقت تو بیشتر از این ها است.» بلند شدم و با عجله از دفترخانه بیرون آمدم. پشت سرم دوید و گفت:« چی شد پری جان؟حرف بدی زدم؟» در حالی که با عصبانیت در اتومبیل را باز می کردم گفتم:«چرا فکر می کنی باید فقط راجع به مادیات با من صحبت کنی؟ من خانه و باغ و زمین را می خواهم چه کنم؟» و سوار شدم و با خود فکر کردم که شاید فکر می کند من کمبود این چیزها را دارم. هرچند خودم بهتر از هرکسی می دانستم دارم بهانه گیری می کنم. فکرم جای دیگر است. دیگر قلبی در ووجودم احساس نمی کردم. یک قلب داشتم که آن را چهار سال پیش به دست بهرام سپردم. او هم با آهنگ بی رحمی شیشۀ عشقش را شکست. ای وای بهرام با من چه کردی؟ ظلم کردی بهارم ، دلم نمی آید نفرین کنم. ولی بدان که توی این دنیا یک انسان ناامید و بدبخت را ناامیدتر و بدبخت تر کردی. ای کاش حداقل روبرویم می ایستادی و با جراب می گفتی که مرا بازیچه قرار دادی و مرا نمی خواهی اما بازی در نمی آورد و تهمت ناروا نمی زدی. کاش قلم پایم خرد می شد و هیچ زمان شمال نمی آمدم.

« عزیزم ! دوست داری امروز کجا برویم؟»

کم کم چشمم بر واقعیات گشوده می شد، باید حقیقت را می پذیرفتم و به تدریج و با تانی. مثل شیری که در قفس گرفتار شده باشد گفتم:«هرجا شما دوست دارید.»


romangram.com | @romangram_com