#غرور_عاشقان_پارت_145
خب ول کن دیگر .هنوز اسم بهرام را به زبان نیاور . حالا بگو ببینم میخواهی چه کار کنی؟ برای چه ؟
ازدواج دیگر .هنوز من حرفی نزدم که افزود:«گوش کن پری!اولین بار خواستگاری که یادت هست؟هنوز نگفته بودم «بله»افزود:«حالا آخریش را هم فراموش نکن.این بار آخری است که ما آمدیم خواستگاری.البته اگر بله را بگویی به طور رسمی می آییمولی دارم میگویم.پدرم تصمیم گرفته زری را برای فرید بگیرد.تا امروز هم منتظر ماندم تا چهره ی بهرام را بشناسی.خیالت راحت باشد فرید از هیچ چیز خبر ندارد.»
«راست میگویی فرحناز؟»
«بچه ای؟خب اگر موضوع بهرام را می دانست مصرانه تا امروز صبر نمیکرد.حالا چه جوابی می دهی؟»
«فرحناز امشب هم فرصت بده فکر هایم را...»
«نه،هیچ فرصتی نداری،فرید هم از من خواسته همین امروز کار را تمام کنم.یعنی جواب را بگیرم.شش سال فکر نکردی؟»و ساکت شد.
مادرم که تا آن لحظه سکوت کرده بودبه صدا در آمد:«خب پری جان!»حالا که چهره ی بهرام را شناختی.دیدی بی خود چهار سال انتظارش را کشیدی؟دیدی تو لقمه ی بهرام نبودی؟دیدی نمی خواست با تو ازدواج کند؟دیدی...»
«بس کنید مادر.خواهش می کنم.»و رو به طرف فرحناز گفتم:«اگر خواستید بیایید خواستگاری»و بلند شدم و از اتق خارج شدم.
به این تریب بود که فرید را پذیرفتم.طی مراسم با شکوهی که در منزل خودشان برگزار شد من و فرید با هم نامزد شدیم و قرار شد شب عید قربان عقد کنیم و بعد هم به ماه عسل برویم.
romangram.com | @romangram_com