#غرور_عاشقان_پارت_144
فرحناز به فرید گفت: فرید جان و اشاره کرد که بیرون برود. فرید بلند شد .مادر پرسید:کجا فرید خان .تشریف داشتید.
فرید باز به من نگاه کرد و گفت:مزاحم شدیم.ببخشید.فرحناز به جای من هم حرف میزند.من مرخص بشوم بهتر است راحت تر هستید .با اجازه ی شما. و خداحافظی کرد و رفت. من و مادر پشت سرش تا پشت در حیاط رفتیم .
من حرف نمیزدم. ولی مادر گفت:میبخشید ما موقعیت مناسبی برای پذیرایی کردن نداشتیم.به سلامت.خوش آمدید .سلام برسانید و ...من به داخل اطاق برگشتم .پیش فرحناز نشستم و انگار عقده ی دلم سر باز کرده بود گفتم:تو راست گفتی فرحناز .بهرام...
فرحناز گفت:بگو کژدم .نگو. بهرام! سرم را تکان دادم و گفتم:افسوس...دیدی با من چه کرد؟؟
من که گفته بودم.من که تمام این روزا را پیش بینی میکردم حالا تعریف کن ببینم موضوع گردنبند چی بوده؟فکر کنم کار بهرام باشد.
-از کجا فهمیدی؟از انجا که نیش این عقرب ها فقط نیش عقرب است.بالاخره انتقام خودش را گرفت. وقتی فرانک گفت:تو ادعا کردی وخانم بزرگ هم گفتقران را قسم خوردی که بر نداشتی فکر کردم شاید کار دوستش باشد.ولی فرانک گفت:وسایلش را بیرون ریخته.د یگر مطمین شدم کار بهرام بوده و خواسته خودت با پای خودت کنار بکشی.
حیرت زده گفتم :پس تو هم به این نتیجه رسیدی ؟خودم هم همین فکر را میکردم.
پوزخندی زد و گفت:تو هنوز ساده ای این موضوع را برای هر کس تعریف کنی همین حدس مرا میزند. مگر خودت برداشته باشی.
به خدا نه فرحناز من میخواستم چه کنم؟
romangram.com | @romangram_com