#غرور_عاشقان_پارت_143

پرسیدم:چی شنیدید فرحناز ؟ها؟ انگار که پشیان شده بود و از نگاه خشمگین فرید ترسیده باشد

گفت:هیچی همینطوری گفتم. نگاهی به مادر انداختم.اشک در چشمانم حلقه بسته بود. گفتم:بگو فرحناز ،بگو ببینم چی میگفتند؟چی شنیدید؟بی اختیار زدم زیر گریه.

فرحناز به سختی خودش را به سمت من کشید.دستش را به گردنم انداخت و گفت:چیزی نگفتند پری چقدر حساسی؟تازه بگویند .

مگر ما باور میکنیم.دلم شکست.نه از حرفای فرحناز .از بی رحمی فرانک.چرا آبرویم را بردند.چرا؟

گریه نکن پری،ما میدانیم که تو بی گناهی.من باید بعدا با تو صحبت کنم.خودت میدانی راجع به چی؟

ساکت شدم.مادر هندوانه به فرید تعارف و گفت:فرید خان!به خدا من دخترم را میشناسم.بزرگش کردم.پری شیر با وضو خورده.

نان زحمتکش خورده.نمیدانم چرا فرانک خانم این تهمت را به پری زد.

فقط فرید گفت:میدانم و ساکت شد.

بعد بین فرید و فرحاز پچ پچ در گرفت.عاقبت هر دو ساکت شدند .مادر هم ساکت بود .میدانستم قرار است چه بگویند . با صحبت کردن فرحناز حدسم به یقین تبدیل شد :پری جان! گفتم : بله. و نگاهش کردم.لبخندش محزون بود گفت:نخستین بار که به خواستگاریت آمدیم یادت هست.گفتم : بله و این بار نگاهم به فرید افتاد.او هم به من نگاه میکرد.


romangram.com | @romangram_com