#غرور_عاشقان_پارت_142

شرمنده هستم اقا فرید .فرحناز خانوم.خبر نداشتیم تشریف می آورید.ناقابل است.

و ظرف را جلوی دست آنها زمین گذاشت و اشره کرد که من بشقاب و چنگال بیاورم. وضع روحی خودم بهتر از مادر نبود.

انگار سرب به پاهایم بسته بودند.به سختی قدم برداشتم و به سوی کمد میرفتم.آنقدر دستهایم می لرزیدند که صدای به هم خوردن بشقابها همه را متوجه کرد.

فرحناز خندید و گفت:بیا بنشین پری جان،تقصیر تو نیست،کوکب خانم مقصر است که انقدر تو را لوس بار آورده.کار که بلد نیستی حداقل یک معرفت داشته باش.

برگشتم و با غضب نگاهش نگاهش کردم.غش غش زیر خنده:شوخی کردم بابا.چه دل نازک؟

باز فرید زیر گفت:فرحناز!رفتم نشستم.مادر پرسید:فرحناز خانم،شما کجا،این کجا؟چطور این جا را پیدا کردید؟

فرحناز یک قارچ هندوانه برداشت و گفت:رفته بودیم منزل خانم بزرگ که شما را ببینیم.چند وقتی میشود که پری خبر نداشتیم.خودتان که بهتر میدانید،هوا گرم شده،من هم با این حال و وضع نمیتوانم از خانه بیرون بیایم.ماشاالله پری خانم

هم که انقدر با معرفت هستند مرتب به من سر میزدند.مادر خندید و با لحنی ک میخواست از من دفاع کند جواب داد:به خدا پری جانم هم گرفتار بود.

فرحناز گفت:بله یه چیزهایی شنیدیم و سرش را پایین انداخت.


romangram.com | @romangram_com