#غرور_عاشقان_پارت_141
مادر هنوز پای بساط سماور نشسته بود.فرید از درون راهرو گفت:«یاالله»مادر که بهتر از من صدای فرید را میشناخت دستپاچه گفت:«ای وای!خدا مرگم بده چادرم کجاست.بفرمایید آقا فرید خان.خیلی خوش آمدید.فرحاز خانم.آقا فرید.»
آه بیچاره به این مادر که نمیدانست از چه راهی میتواند دخترش را به خوشبختی نزدیک کند.اگر من اصراری کردم که با بهرام خوشبخت میشدم تن به خواسته و حرفهای من میداد.
با تعارفهای مداوم مادر فرید و فرحناز وارد اطاق شدند و هرکدام گوشه ای نشستند.مادر از اطاق خارج شد و چند لحظه بعد با یک ظرف هندوانه سرخ برگشت:«شرمنده هستم آقا فرید.فرحناز خانم.خبر نداشتیم تشریف می آورید.ناقابل است.»و ظرف را جلوی دست آنها زمین گذاشت و اشاره کرد که من بشقاب و چنگال بیاورم.وضع روحی خودم بهتر از مادر بود.انگار سرب به پاهایم بسته بودند.به سختی قدم برداشتم و به سوی کمد میرفتم.آنقدر دستهایم میلرزیدند که صدای به هم خوردن بشقابها همه را متوجه کرد.
فرحناز خندید و گفت:«بیا بنشین پری جان تقصیر تو نیست کوکب خانم مقصر است که انقدر تو را لوس بار آورده.کار که بلد نیستی حداقل یک ذره معرفت داشته باش.»
برگشتم و با غضب نگاهش کردم.غش غش زد زیر خنده:«شوخی میگفت:فرحناز!و فرحناز ساکت شد و هر سه وارد شدیم.
مادر هنوز پای بساط سماور نشسته بود.فرید از درون راهرو گفت:یا الله مادر که بهتر از من صدای فرید را میشناخت دستپاچه
گفت:ای وای!خدا مرگم بده چادرم کجاست .بفرمایید آقا فرید خان.خیلی خیلی خوش آمدید .فرحناز خانوم.آقا فرید.....
آه بیچاره به این مادر که نمیدانست از چه راهی میتواند دخترش را به خوشبختی نزدیک کند.اگر من اصراری کردم که با بهرام خوشبختمیشدم تن به خواسته و حرفای من میداد.اگر فرحناز مینشست و از برادرش و امکاناتش تعریف میکرد،تن به خواسته آنها میداد.با تعریفهای مداوم مادر ،فرید و فرحناز وارد اطاق شدند و هر کدام گوشه ای نشستند.مادر از اطاق خارج شد و هر کدام گوشه ای نشستند.مادر از اطاق خارج شد و چند لحظه بعد با یک رف هندوانه سرخ برگشت:
romangram.com | @romangram_com