#غرور_عاشقان_پارت_140

ظهر شده بود زبان روزه در خیابانها راه میرفتم و دنبال کار میشگتم.تصمیم داشتم هرطور شده شب با دست پر به خانه برگردم.با خبر خوش.یک عمر مادرم زحمت کشیده بود حالا نوبت من بود که چرخ زندگی را بچرخانم.

در خیال و رویا راه میرفتم.به بهرام فکر میکردی به این که کاش همه را در خواب دیده بودم یا وقتی از خواب میپریدم متوجه میشدم همان شبی است که منتظر بهرام هستم و قرار است بروم فرودگاه پیشوازش.باز چشمان با نفوذش نگاههایش لبخندهای شیرینش روحم را...باز به یاد آخرین روز افتادم که قرار بود برای اولین بار همدیگر را تنها ببینیم و راجع به ازدواج صحبت کنیم و خاطرم آزرده شد و متوجه شدم که عابرین گاهی می ایستند و چند لحظه که نگاهم میکنند حرفی میزنند:«بیچاره...»نچ نچ میکردند و گاهی میگفتند:«بالاخره حتما یک دردی دارد.»راست میگفتند.درد داشتم.آن هم چه درد بزرگی.درد خرد شدن و درد از دست دادن عشق.درد شکست.بالاخره موفق شدم در یک بهداری شبانه روزی استخدام شوم.به اطاق رئیس رفتم.مشکلم را گفتم:«من دانشجوی رشته پزشکی هستم.فعلا از هر ساعتی که بخواهید میتوانم سرکار بیایم.»

قبول کردند.حقوق خوبی هم برایم در نظر گرفتند.هم کار منشی گری میکردم و هم پانسمان و تزریقات انجام میدادم.

دوباره وضعمان رو به راه شد.خودم برای خانه خرید میکردم.مادرم کمتر از منزل بیرون میرفت.

یک ماه گذشت.کرایه اطاق را پرداختیم.کتابهایی را که میخواستم خریدم.ظهر بود و داشتم آماده میشدم که به بهداری بروم.هم صبحها میرفتم هم بعدازظهرها.البته برای اینکه فاصله بهداری تا منزل زیاد بود غروب برمیگشتم.

از پیچ کوچه های تنگ و باریک میگذشتم که ناگهان فرحناز و فرید را مقابل خودم دیدم.فرحناز خندید جیغ ظریفی زد و گفت:«کجایی پری؟هلاک شدیم آنقدر دنبالت گشتیم؟»

از خجالت سرخ شدم سرم را پایین انداختم و آهسته گفتم:«سلام فرید خان.سلام فرحناز.»دست دور گردنم انداخت و سرش را روی شانه ام گذاشت:«پری خیلی بی وفایی.میدانی چند بار است به این آدرس لعنتی می آییم.»سرش را بلند کرد و از فرید پرسید:«چهار بار درسته فرید؟»هنوز به صورت من خیره بود.از چمشهایش بی تابی را میتوانستم تشخیص بدهم.هنوز با احساس نگاه میکرد.فرحناز گفت:«فکر نمیکردم انقدر بی معرفت باشی.تو نباید یک خبری به ما میدادی؟»

از خجالت حتی نمیتوانستم یک کلمه حرف بزنم.حتی خجالت میکشیدم تعارف کنم به منزلمان بیایند.این اطاق در این کوچه ها از زمین تا آسمان با اطاقی که در منزل پدر بهرام داشتیم فرق میکرد.اما فرحناز مثل بوم غلطان شده بود گفت:«کمرم درد گرفت از بس که راه آمدم.مادرت کجاست؟»

منظورش را متوجه شدم.از روی اجبار گفتم:«بفرمایید برویم منزل.»و کوچه را تا انتها برگشتم.خواهر و برادر عرق ریزان پشت سرم می آمدند و گاهی فرحناز با لحنی تحقیر آمیز نچ نچ میکرد و میگفت:«آخر این جا هم شد جا؟مگر ما مرده بودیم.میگفتید خودمان برایتان یک خانه جمع و جور میگرفتیم.»و فرید شاید برای اینکه نمیخواست من خرد بشوم میگفت:«فرحناز!»و فرحناز ساکت شد و هرسه وارد شدیم.


romangram.com | @romangram_com