#غرور_عاشقان_پارت_139
گفتم:«حوصله خانه ماندن را ندارم.دارم دیوانه میشوم.میروم قدم بزنم و زود برمیگردم.»«تنها نرو محیط این جا مثل بالای شهر نیست.مزاحمت میشوند.»از روی حرص و لج گفتم:«نترسید بادمجان بم آفت نمیبیند.»و از اطاق خارج شدم.چند روز دیگر گذشت.ماه رمضان بود.روزه بودم.چیز زیادی برای افطاری نداشتیم.یک ظرف خرما که صاحبخانه برایمان آورده بود و کمی پنیر که بوی نا میداد.
«پری پس چرا نمی آیی افطار باز کنی؟»گفتم:«میل ندارم.»
«بیا دخترم تو که سحری هم چیزی نخوردی فقط یک چای.از پا درمی آیی پری جان.»
«از فردا صبح میروم دنبال کار.نمیگذارم به تو سخت بگذرد.»و پشت سرهم سرفه کرد و افزود...«هنوز یک مقدار پول داریم.کرایه خانه این ماه را پرداختم.نگران نباش.تا مرا داری غصه نخور.تا وقتی که جان...داشته باشم...»
بغضم ترکید:«بس کنید.شما هم...اصلا خودم میروم سرکار.از فردا صبح میگردم یک کار خوب پیدا میکنم.هرکاری باشد میکنم.خدا هم برای ما این طور خواسته.»
با لحنی که میخواست دلداریم بدهم گفت:«خداوند همه بندگانش را دوست دارد.حتما مصلحتی بوده تو نباید غصه بخوری.بالاخره همه چیز درست میشود.»
گفتم:«مصلحت بود که به من تهمت دزدی بزنند؟مصلحت بود که چهار سال عمرم را تباه کنم.هان؟مصلحت بود؟!»
«کفر نگو دخترم.تو خودت باعث تمام این بدبختیها شدی.خودت لج و لجبازی را شروع کردی.خودت از بهرام یک فرشته توی ذهنت ساختی.یک سوار بر اسب سفید که خوشبختی را برایت ارمغان می آورد.خودت ساده و زودباور بودی.چقدر فرحناز گفت من گفتم.دل آن جوان بدبخت را فرید را میگویم.چند بار شکستی؟انسان خودش هر بلایی را سر خودش می آورد.
روز بعد نگذاشتم مادر از خانه بیرون برود.گفتم:«خودم باید بروم سر کار هم سرگرم میشوم.هم توان بیشتر برای کار کردن دارم.»
romangram.com | @romangram_com