#غرور_عاشقان_پارت_138
و رفتیم. دو روز دیگر به اطاقی که مادر در جنوب شهر گرفته بود اسباب کشی کردیم. مادر می گفت:« تازه باید خدار را شکر کنیم که از دستمان شکایت نکردند.» نالیدم و گفتم:«ولی من شکایت دارم . نه به قاضی. به خدا.»
می دانید از دست کی؟ از دست فرانک ، دکتر ، بهرام ... بعد پشیمان شدم و گفتم: « از دست بهرام نه. از خدا می خواهم کاری به بهرام نداشته باشد.» و زدم زیر گریه. این دیگر گریۀ عشق بود. گریۀ جدایی یکی عشق نیمه کاری. یکی طرفه عشقی که به فرید می گفتم:« مایۀ دردسره.»
اسبابها را به کمک مادر در اطاق چیدیم. اطاقی که گرفته بودیم در جنوب شهر و در یک کوچۀ باریک بود. یکی خانۀ قدیمی یک خانوادۀ پنج نفره در آن زندگی می کردند. اطاق ما در یک راهروی باریک ، جلوی در حیاط بود.
صاحبخانه یک پیرمرد و پیرزن بودند که یک دختر و دو پسر جوان داشتند. پسرها ، یکی سرباز بود و دیگری در مغازۀ آهنگری پدرش کار می کرد. دخترشان دو سال از من کوچکتر بود. اسمش ربابه بود. درخانه کمک مادرش قالی می بافت دو روز بود که از خانۀ خانم بزرگ بیرون آمده بودیم. من کم طاقت و کلافه بودم. حتی نمی توانستم به درس و دانشگاه فکر کنم. مادر با حال ناتوانش بیشتر از گذشته دور و برم را می گرفت:« پری جان تو دست نزن ، عادت نداری، خودم ظرفها را می شویم.» حتی نمی گذاشت لباس خودم را بشویم. دلداری می داد و گاهی که بی طاقتی می کردم . می گفت:« می خواهی ربابه را صدا کنم تا تنها نباشی؟»
« نه حوصله ندارم. از بس از فقر و بدبختی حرف می زند کلافه تر می شوم.»
مادر نگاهی به عکس پدر که روی یک میز کوچک به دیوار آویخته شده بود انداخت و با دلخوری گفت:« مگر خودمان کی هستیم؟ تازه ای کاش ما وضع همین خانواده را داشتیم.»
اما درسته که ما هم ندار بودیم.شما هم خدمتکار بودی و من هم دختر شما بودم ولی امکانات که داشتیم.من هم برابر بهرام از امکانات آن خانه استفاده میکردم.دوستانی مثل فرحناز و مهرانگیز داشتم.با آداب و معاشرت آنها آشنا بودم.حالا نمیتوانم خودم را باور کنم.
مادر آهی از سردرد کشید و گفت:«به این زندگی هم عادت میکنی.باید عادت کنی انسان زود به همه چیز خو میگیرد.حالا کجا میخواهی بروی غروب است.»
romangram.com | @romangram_com