#غرور_عاشقان_پارت_137
صبح آهسته چشمهایم را باز کردم:«مادر؟» جوابی نشنیدم. تلاش کردم تا توانستم از رختخواب برخیزم. چند کارتن و چندین بقچه وسط اتاق بود ، طاقچه خالی بود. بساط سماور جمع شده بود. پرده روی پنجره نبود. لباسهایم در کمد نبودند. ظرفها جمه شده بود. دور کارتنها طناب پیچیده بود.
باز مادرم را صدا کردم: از حیاط پشتی صدایش آمد:«چیه پری؟»
منتظر شدم تا آمد. خودم را در اطاق زندانی کرده بودم. حتی پشت پنجره هم نمی رفتم.
خجالت می کشیدم. کاری نکرده بودم ولی جزء خانم بزرگ چه کسی حرف مرا باور می کرد؟
مادر با کیسه ای که وسایل حمام را داخلش ریخته بود وارد اطاق شد. کیسه را در یک زنبیل گذاشت و با نگاهش چرخی در اطاق زد. فقط یک عکس کهنه از دختربچه ای که گربه ای بغل کرده بود و لباسهای پاره به تن داشت روی دیوار بود. خواست آن را بکند که پرسیدم :« چه کار می کنی؟ چرا اسبابها را جمع کردی؟» با عصبانیت گفت:« این جا دیگر جای ما نیست. بالاخره آقا بهرامت کار خودش را کرد، دیدی من راست می گفتم ، تو آنقدر بچه بودی ...»
« بس کنید مادر ، سرکوفتم نزنید.» پرسید:« نکند هنوز دیوانه وار دوستش داری» گفتم:«نخیر» ولی دروغ گفتم ، چون هنوز دوستش داشتم. چون نمی توانستم لحظه ای از فکرش بیرون بیایم.
مادر برای بار دوم دست برد که عکس را از روی دیوار بکند که گفتم:« چه کار به آن عکس داری؟ بگذار این بماند. این عکس خاطره های بسیاری را برای اهل این خانه زنده نگه می دارد. در این عکس هم من هستم ف هم بهرام.»
ببینید من هم بارها و بارها مثل همین دخترکوچولو با حسرت به بهرام نگاه کردم. به تفاوت اینکه این دختر گربه دارد و من عروسک کهنه ای داشتم. من و مادر هر دو زدیم زیر گریه. سرم را در آغوش مادر پناه داده بودم و اشک می ریختم. ناله می کردم و مادر بیچاره هم جواب ناله هایم را با هق هق گریه پس می داد.
به این ترتیب بود که ما تصمیم گرفتیم از آن خانه ، خارج شویم. خانه ای پر از خاطره های تلخ و شیرین. خانم بزرگ گفت:« بمانید» اما دیگر هیچکس حرفی نزد. نه فرانک و نه شوهرش. بهرام نبود. از آن شب هنوز به خانه نیامده بود. چرایش را نمی دانم. شاید ... منتظر است ما برویم.
romangram.com | @romangram_com