#غرور_عاشقان_پارت_136
مادر بالای سرم آمد. یک دست را زیر سرم گذاشت و آهسته بلندم کردو خانم بزرگ پشتی را که پشت خودش بود هل داد و گفت: حالا تکیه بده، سرم را لبه پشتی پنبه ای کهنه تکیه دادم.
می دانستم خانم بزرگ برای چه آمده بود. با صدای گرفته گفتم:« حتماً شما هم می خواهید بدانید من گردنبند را چرا برداشتم یا حالا که برداشتم کجا بردم؟ درسته؟» و سرفه کردم. مادر برایم آب آورد. خانم بزرگ گفت:« ببین دخترم ...»
« دخترم؟ هیچوقت به من نگویید دخترم. می دانید چرا؟ چون اگر واقعاً دختر شما بودم آیا فرانک خانم عصر جرات می کرد جلوی دوستش مرا خوار کند و تهمت بزند؟ فکر نمی کنم خانم بزرگ!»
خانم بزرگ سکوت کرد. گفتم:« حتماً به این فکر می کنید که اگر من واقعاً دختر شما بودم همچین کاری نمی کردم.» با تعجب نگاهم کرد. گفتم:« پس حدسم درست بود؟» باز خانم بزرگ نفس عمیقی کشید و خواست حرف بزند که گفتم:« پس متوجه شدید بین من و دختر شما چه قدر فاصله است. کما این که اگر واقعاً شما دختری داشتید و او واقعاً چنین کاری می کرد هیچکس حتی رات حرف زدن به او را نداشت. اما من ... دختر کوکب ... و چون در این وضع هستم اگر هم واقعاً این کار زشت را نکرده باشم به راحتی تهمت به من و امثال من می چسبد. درسته.»
خواست بگوید درسته که حرفش را نیمه تمام گذاشتم و گفتم:« صبر کنید خانم بزرگ ! همین طوری حرفهای مرا قبول نکنید. من حرف دارم» بعد گفتم:« امروز من رفته بودم بازار تجریش. رفته بودم روسری بخرم و ...»
و همه را تعریف کردم و در آخر گفتم:« فقط نپرسید چرا رفته بودم روسری بخرم؟» مادر نگاهم کرد.گفتم :« شما هم نپرسید» و آهسته گفتم « چون شما می دانید.» و خانم بزرگ ساکت گوش می کرد. به مادر گفتم:« بی زحمت آن قرآن را بیاور.» مادر بلند شد و قرآن را از روی طاقچه آورد. قرآن را بوسیدم و گفتم:« از سرشب وضو گرفتم و منتظر شما هستم. می دانستم تنها راهم همین است. چون هرچه فکر کردم دیگر ثابت کردن این موضوع راهی ندارد.» دوباره قرآن را بوسیدم و دستم را روش گذاشتم :« قرآن را قبول دارید؟»
هر دو گفتند:« استغفرالله !» گفتم :«من به این کتاب آسمانی و به خدا که این کتاب را در سینۀ رسول ما گذاشت قسم می خورم که کار من نبوده و دست به گردنبند فرانک خانم نزدم. قسم می خورم.» و باز قرآن را بوسیدم و اشکم سرازیر شد.دیگر چشمهایم تار می دید.
مادر اشکش را پاک کرد و بلند شد قرآن را روی طاقچه گذاشت. خانم بزرگ آهی کشید و گفت:« گریه نکن پری جان! من باور کردم. تو پاکی » بعد زیرلب و غرق در فکر گفت:« یعنی چه؟ پس این گردنبند چه بر سرش آمده؟» و رو کرد به مادرم و افزود:« حالا اگر فرانک تنفری از پری داشت فکرمی کردم خودش مخصوصاً این کار را کرده ولی بیچاره خودش نیست خدایش هست. همیشه از پری و شما تعریف می کند. خواستم دهان باز کنم و بگویم درست حدس زدید خانم بزرگ. حس تنفر است. دسیسه است. اما نه فرانک خانم. کار بهرام است. ولی نگفتم، ساکت ماندم و این کارش را هم مانند کارهای دیگرش پنهان نگه داشتم. حتی اگر به قیمت ریختن آبروی خودم بود. به دو دلیل: اول اینکه هنوز بهرام را دوست داشتم و دوم اینکه نمی توانستم ثابت کنم. خانم بزرگ بلند شدند و خداحافظی کردند. من و مادر تنها شدیم. نه من حرفی برای گفتن داشتم نه او حرفی برای زدن داشت. هر دو ساکت و غرق در فکر به خواب رفتیم.
romangram.com | @romangram_com