#غرور_عاشقان_پارت_135

سرش را از اطاق خارج کرد و گفت : خانم بزرگ نخوابیده و بعد صدای خانم بزرگ را شنیدم که گفت : باشد.... آمدم کوکب.

نمی توانستم سرم را از روی بالش بلند کنم. ناله کردم، لای چشمانم را باز کردم، مادر تعارف کرد: بفرمایید تو ، بفرمایید.

باز سعی کردم بلند شوم، اما سرگیجه امانم نداد و دوباره نالیدم. خانم بزرگ وارد اتاق شد: چت شده پری؟ چرا اینقدر رنگت سفید شده؟

سلام کردم، گفت : علیک سلام و آمد بالای اطاق نشست. مادر دوید و سماور را نفت کرد. خانم بزرگ گفت: چایی نمی خورم ، بیا بنشین کوکب، مادر گفت : چشم

و آمد پایین پای من نشست. صدای فرانک هنوز شنیده می شد: بهرام مگر نمی آیی تو، کجا می روی این وقت شب؟

و باز صدای حرکت اتومیبل بهرام و بسته شدن در حیاط را شنیدم.

خانم بزرگ نفس عمیقی کشید و گقت: پری! گفتم: بله خانم بزرگ، پرسید: حالت خوب نیست؟ گفتم ببخشید، نمی توانم بلند شوم.

عجیب سرم گیج می رود. مادر گفت: مجبور بودی اینقدر گریه کنی؟

خانم بزرگ آهسته گفت: هیس ، سر به سرش نگذار کوکب، گفتم : مادر کمکم کن لند شوم.


romangram.com | @romangram_com