#غرور_عاشقان_پارت_134

بهرام! آیا بهانه صبر من آنقدر گنجایش داشت که بی رحمانه هر بی رحمی را در آن سرازیر کنی؟

مگر چقدر از گرمای شعله های آتشی که به جانم افروختی لذت می بردی که این طور بی رحمانه سوزاندیم.

آخر شب بود. هول کرده بودم. حال خودم را نمی فهمیدم. نمی توانستم از شدت تورم چشم هایم را باز کنم.

صدایم گرفته بود و مرتب سرفه می کردم. آنقدر رگیجه داشتم که نمی توانستم حتی لحظه ای سرم را بلند کنم. آنقدر سرگیجه داشتم که وقتی چشم هایم بسته بودند گویی سوار بر چرخ و فلکی هستم و آن را به سرعت می چرخانند. گاهی ناله می کردم اما دیگر اشکم خشک شده بود.

آه چقدر در آن لحظه جان سپردن آسان بود.

صدای بوق اتومبیل بهرام را شنیدم. بعد باز شدن در باغ . بعد صداهایی که آهسته بود و بعد صدای پای مادرم که به سوی اطاق می آمد.

بعد صدای باز شدن در که گاهیی جیر جیر می کرد.

بعد صدای نفس های مادرم. بعد هم آهسته گفت : پری خوابیدی؟

بدون آنکه چشمم را باز کنم گفتم: بیدارم.


romangram.com | @romangram_com