#غرور_عاشقان_پارت_133

هوا تاریک شد، مثل دیوانه ها تمام باغ را دونبال گردنبند گشته بودم، هیچ اثری نبود.

دلم پر بود، ترس برم داشته قبود. برق های ساختمان همه خاموش بودند. مثل دل من ظلمت . داشتم از غصه منفجر می شدم. تمام لج و لج بازیهای من وبهرام دانه به دانه از زمان بچگی تا آخرین روز به مغزم هجوم آورده بودند.

به خودم ناسزا گفتم. دیدی پری خانم بالاخره نتیجه آن همه لج و لجبازیهایت را چطور گرفتی . تف به این غرور لعنتی که باعث شد آبرویم برود.

اگر از همان روز اول نمی رفت. از طرفی هم حرص نمی خوردم که چرا به حرف ها و قول های بهرام اطمینان کردو و به پایش نشستم، وفادار ماندم و صادقانه منتظرش ماند. دیگر طاقتم تمام شد.

مانند موج بزرگی که به شدت به صخره می خورد و صدایش از خشم یا یا شاید از درد بلند می شود، داد کشیدم، صدایم در باغ پیچید. در آن تاریکی، سکوت شب را شکست.

آه بهرام ... چشمانم از شراب نگاه پیاله قلبم را به بازی گرفت. قلب من تهی بود اما با دیدن تو لبریز شد. لبریز ...... لبریز.

آه بهرام ... چقدر در محوطه باز خیال دویدم.به دنبال تو، خندیدم به خاطر تو.

آه بهرام ... هنوز پیاله قلبم را دارم. اما افسوس که ترک خورده. تو احساسم را کشتی. ذره ذره طراوتم را گرفتی و آتش عشقم راخاموش کردی.آه بهرام من فکر می کردم تو دریای امیدی، اما نبودی، سراب بودی.

همه به مهمانی رفته بودن. اما من هم مهمانی داده بودم. مهمانی غصه ها. مهمانی درد و کینه ها. با سوخته ها و خاکستر آتش وجودم از مهمانهایم پذیرایی می کردم. موزیک مهمانیم ناله بود و سرگرمیشان شنا در اشک های جمع شده.


romangram.com | @romangram_com