#غرور_عاشقان_پارت_132

شاید دوستم دارد.

شاید ناراحت است، حتماً فکر می کند من برداشتم.

بهرام بی آنکه حتی نگاه کوتاهی به پنجره بیاندازند، حرکت کرد و فرانک هم بیرون رفت و در را محکم به یکدیگر کوبید. آنقدر محکم که گویی صدایش در تمام باغ پیچید.

بعد هم صدای تیکاف چرخ های اتومبیل که مشخص می کرد بهرام چقدر عصبانی است.

تنهایی، غم وسکوت. تهمت ناروا و از همه مهمتر شکست روحم داشت دیوانه ام می کرد.

دیگر گریه نمی کردم.

آب از سرم گذشته بود. توی باغ رفتم، زیر بید نشستم. فقط فکر می کردم. اما هیچ راه حلی به نظرم نمی رسید.

مشکل بزرگتر از آن بود که عقل جوان من از عهده آن برآید.

تا شب بی قرار بود.


romangram.com | @romangram_com