#غرور_عاشقان_پارت_131

به سرعت خودم را کنار کشیدم ولی مانند غلامی گوش به فرمان، گوش می کردم. داد کشید: ما داریم می رویم. وای به روزگارت اگر تا وقتی که ما بر می گردیم گردنبند را سرجایش نگذاشته باشی.

برویم بهرام.

اول تصمیم گرفتم بروم و روی در روی بهرام بایستم وبگویم. خودت گردنبد را برداشتی به فرانک هم بگویم که کار پسرش است.

او برداشته و نقشه اش چه بود. بعد پشیمان شدم. نه قدرت اه رفتن داشتم. نه قدرت حرف زدن. چطور ثابت کنم.

مطمئن بودم که بهرام زیر بار نمی رود و هیچکس حرفم را باور نمی کند.

در ثانی ممکن است که مسخره ام هم بکنند.

باز پشت پنجره رفتم و دزدانه نگاه کردم می خواستم دوباره بهرام را ببینم . شاید هنوز کوره امیدی داشتم،

فکر می کردم و خودم را دلداری می دادم.

شاید اشتباه می کنم.


romangram.com | @romangram_com