#غرور_عاشقان_پارت_130
چقدررویاپردازی کردم.
حالا فهمیدم چرا مادر بیچاره ام آب در صافی نگه داشتن را باور می کرد. ولی باور نمی کردم که بهرام به من راست گفته باشد و بخواهد مرا بگیرد.
آخ که هرچه بیشتر فکر می کردم، بیشتر می سوختم.
این بار صدای فرانک وبهرام را شنیدم.
فرانگ گفت: بهرام منتظر چی هستی؟ روشن کن دیگر.
دیر شده . پشت پنجره رفتم. نمی توانستند مرا ببینند ولی مطوئن بودند که نگاه می کنم.
این را از لحن فرانک فهمیدم که می گفت : تقصیر ما بود که این همه محبت به این ها کردیم.
نمک نشناس.
نمک می خورد و نمکدان را می شکند پری؟
romangram.com | @romangram_com