#غرور_عاشقان_پارت_129

ان کار را کرد تا من خودم پایم را از زندگیش بیرون بکشم.

بله. به این نتیجه رسیدم که بهرام تلافی کرده و تمام مدت مرا بازیچه قرار داده، منتهی، این بار بازی با روح، بازی خطرناکی که چند بار ذهن مرا به خودکشی راهنمایی کرد.

شب از راه رسید. از اطاق و از تنهایی ترسیده بودم. از خودم وحشت داشتم. از هر صدایی، حتی صدای پرندگان. چرا بهرام به من دروغ گفته؟

چقدر ماهرانه نقشه انتقام کشید. یعنی تمام این مدت به ریش من می خندیده؟ پس فرحناز راست می گفت. مادرم واقعیت را می دانست.

ولی ... پس نامه ها چه بود.پول ها ، نگاههایش آه ... آه می کشیدم وباز تنوانستم جلوی اشکم را بگیرم.

همه اش دروغ بود، کلک بود.پولها و نامه ها برای رد گم کردن بوده. ای وای که همه به من گفتند این سراب است.

اینها همه نقشه بوده، برای تلافی آخرین آزار من. انتقام بود. حدس می زدم ولی باور نمی کردم. خدایا این بازی سرنوشت چه به روزگارم آورد؟

آتشفشان منفجر شد. دریا طوفانی شد. عقده خشمم سرباز کرد و نعره کشیدم: ( بهرام ..... ای بی وفا .....بی معرفت ... این بود جواب عشق من؟ محبت من؟ آن همه وفای من؟ بهرام تو قسم خورده بودی ) گریه امانم نمی داد.

چقدر ساده بود دل صادق من.


romangram.com | @romangram_com