#غرور_عاشقان_پارت_128
فرانک رو کرد به سوسن و گفت:«دیدی گفتم سوسن.از همان بچگی که یک ذره قد داشت میگفت:بزرگ شوم مادرم را نجات میدهم.»بعد با تمسخر گفت:«این طوری میخواستی مادرت را نجات بدهی؟با دزدی؟با بی آبرویی؟تو با این کاری که کردی هم ابروی خودت و مادر را بردی هم خودتان را بیچاره تر کردی.»
میدانستم بهرام هنوز در بالکن ایستاده و نگاه میکند.گفتم:«به خدا قسم میخورم که من برنداشتم.»بعد صدای بهرام را شنیدم که گفت:«بس کنید دیگر اعصابم خرد شد.»و داخل رفت و محکم پنجره را بست.
چرا من توقع داشتم بهرام در آن لحظه از من دفاع کند را نمیدانم.به هرحال از دستش ناراحت شدم.
راه افتادم که به اطاق بروم.فرانک پرسید:«نگفتی گردنبند را کجا بردی؟»شاید تا آن لحظه تلاش میکردم و التماس میکردم که فرانک حرفم را باور کند.آنهم به این خاطر بود که آبرویم پیش بهرام و خانواده اش نرود.ولی حالا که بهرام هم باور کرده بود دیگر هیچ چیز برایم مهم نبود.گفتم:«گوش کن فرانک خانم.من...دست به...گردنبند...شما نزدم...حالا که شما میگویید من برداشتم هرکاری که دوست دارید بکنید.اصلا چرا حرص میخوردی.بروید پلیس خبر کنید.»این را گفتم و داخل اطاق رفتم.وحشت کرده وبدم.هنوز باورم نمیشد فرانک چنین اتهام بزرگی به من زده باشد و بهرام هم پذیرفته باشد.بنای گریستن گذاشتم.می اندیشیدم تا راه حلی پیدا کنم.صدای هق هق کردن و ناله کردنم در گوش خودم میپیچید.خدایا این دیگر چه بی رحمی بود؟تو که میدانی من بی گناهم.خدایا کمکم کن من طاقت ندارم.سالهاست تحمل هر رنجی را داشتم اما دیگر تهمت دزدی را...خدایا چه کار کنم؟چه طور میتوانم پابت کنم من دزدی نکرده ام.خدایا چه قدر من بدبختم.
مانند مرده ای که از گور برخاسته بود بلند شدم و پشت پنجره رفتم.فرانک و سوسن مشغول صحبت بودند.از نگاهها و اشاره هایی که میکردند فهمیدم راجع به من و گردنبند صحبت میکنند.خدایا عجب گرفتاری شدم.سکه یک پول شدم.حالا چه اتفاقی می افتد.اگر مادرم بفهمد...مادرم چه میگوید.نکند او هم حرف مرا...نه نه او مادرم است.من بچه همان مادر هستم.خودش مرا تربیت کرده مرا میشناسد.میداند من آبرویم را از هر چیزی حتی جانم بیشتر دوست دارم.مادر میداند که محال است من چنین کار احمقانه ای انجام بدهم.چطور ممکن است به همین راحتی حیثیتم را جلوی بهرام و خانواده اش از بین ببرم.جلوی کسی که دوستش دارم.میپرستمش و باز انتهای فکرم به بهرام ختم میشد.
ساعت پنج شد.ساعتی که با بهرام قرار داشتم.چطور بهترین روزم و بهترین لحظه زندگیم به عزا تبدیل شد.اطاق بهرام را نگاه کردم.پنجره باز بود و پرده تکان میخورد.پس چرا بیرون نمی آید.حتام دارد فکر میکند.به من به من و به کاری که فکر میکند من انجام دادم فکر میکند.
عذاب این که حالا بهرام درمورد من چه فکرهایی میکند بیشتر از عذاب تهمت دزدی بود.وای خدایا کمکم کن که تو تنها امیدم هستی.چشمهایم از شدت گریه متورم و سرخ شده بود و پلکهایم تاول زده بودند.در اطاق قدم میزدم.صدای خداحافظی سوسن را شنیدم.بی اراده پشت پنجره رفتم.مانند کسی که سنگر گرفته باشد نگاه میکردم.داشت میگفت:«فرانک جان!حالا شما به بزرگی خودت ببخش!جوان بوده نادانی کرده خودش می آورد و سرجایش میگذارد.شما بزرگی کن و ببخش.بیچاره اگر پایش به اداره وا بشود به دادگاه میرود.برایش پرونده درست میشود.نمیتواند دانشگاه برود.در هیچ اداره ای نمیتواند استخدام بشود.خودت که میدانی همه جا تعهد اخلاقی میخواهند.گناه دارد.یتیم است.بیچاره مادر گناهی نکرده.»و فرانک که انگار سکوت کرده بود تا من بهتر بشنوم آهسته گفت:«حالا ببینم چه میشود اگر بیاورد که شاید کوتاه بیایم.»
میدانستم مخصوصا آمده بودند پشت در حیاط که م نبشنوم.آه که چقدر خوار و ذلیل شده بودم.چقدر بدبختم.به کی پناه ببرم و کی حاضر است از حقم دفاع کند.کاش بروم و به بهرام بگویم.شاید اگر واقعیت را بدانند کمکم کند.ولی محال است حرفم را باور کند.از رفتار و نگاههایش مشخص بود که حرفهای ماردش را باور کرده.حالا چطور میتوانم در چشمش نگاه کنم.وای خدا به فریادم برس...که ناگهان جرقه ای از مغزم عبور کرد.ساکت شدم.اشکهایم را پاک کردم.چشمم بر حقیقت روشن دش.حالا فهمیدم.چندین بار حرفهای فرانک را مرور کردم.انگار صدایش در گوشم پخش میشد.بعد خوب فکر کردم و فقط به یک نتیجه رسیدم.
فرانک گفت:«همه جا را خوب گشتیم.حتی کیف و وسایل سوسن را.»من هم که از خودم مطمئن بودم.پس حتما بهرام برداشته.بله بهرام برداشته.کار خود اوست.همه چیز فقط در یک لحظه از مغزم عبور کرد.یک دفعه حرفهای مادرم.حرفهای فرحناز.خط و نشانهایش.همه و همه به مغزم هجوم آوردند.کار بهرام است این هم یک بازی دیگر است.حتما مخصوصا گردنبند را برداشته تا آبروی من و مادر را ببرد.تمام این سالها هم مرا بازیچه قرار داده بود.حالا که برگشت و دید که من هنوز منتظرش نشستم و باور کردم که او مرا دوست دارد و حالا توقع دارم که به خواستگاریم بیاید و حرف از ازدواج می شود همچنین تصمیم خطرناکی گرفته و با این نقشه خواسته تا آبروی من برود.
romangram.com | @romangram_com