#غرور_عاشقان_پارت_127
چنان خشمگین میان حرفم پرید و گفت:«کجا رفته بودی پری» که نزدیک بود پس بیافتم. در تمام مدتی که در آن خانه زندگی می کردم این اولین باری بود که فرانک با چنین لحنی با من صحبت می کرد. از آب بیرون آمده بود و سیگار می کشید. سوسن هم کنارش ایستاده بود و به من زل زده بود. گفتم: « رفتم روسری بخرم.»
نه گذاشت و نه ورداشت گفت:« برای سر قبر پدرت؟»
به خودم لرزیدم و گفتم:«بله؟»
به طرفم می آمد . با قدمهای تند . روسری که در روزنامه پیچیده شده بود از دستم افتاد:« چی شده خانم؟»
« چی شده؟ خیلی مارمولکی. کجا رفته بودی؟» به من رسید. گفتم :« به خدا هیچ جا» گفت:« راست بگویی کاریت ندارم.» گفتم:« چی را راست بگویم؟» با همان لحن چرخاشجویانه گفت:« یعنی تو خبر نداری؟»
مات و مبهوت خیره شده بود. گاهی به فرانک ؛ گاهی به سوسن که داشت مرا نگاه می کرد.« گفتم که ، به خدا رفته بودم روسری بخرم.»
خنده ای از روی تنفر و حرص زد و گفت:« روسری بخری؟» این وقت روز؟توی این گرما؟ خجالت بکش آتیش پاره . دزدی می کنی، دروغ هم می گویی. ای نمک نشناس.» و محکم زد زیر گوشم. صدای سیلی اش و برقی که جلوی چشمم زده شد تازه مرا به خود آورد. اتومبیل بهرام هم زیر درخت بید پارک شده بود. اول فکر کردم شاید موضوع بهرام را فهمیده و منظورش این بوده که بهرام را دزدیدم، ولی وقتی بازویم را گرفت و دنبال خود کشاند و گفت:« بگو ببینم . گردنبند من را کجا بردی؟» تازه فهمیدم که گردنبندش ، همان سه بند مروارید با قفل الماس گم شده. همان را که لبۀ استخر گذاشته بود. دست خودم نبود. زدم زیر گریه :« خانم به خدا من گردنبند شما را برنداشتم.»
«برنداشتی؟ حالا نشانت می دهم» و دستم را هل داد و سیلی دیگری در گوشم خواباند. ناگهان جیغ زدم و با صدای بلند گفتم:« من برنداشتم. چرا باور نمی کنید. به خدا من برنداشتم. به خدا ... به خدا خانم ... من برنداشتم.: هق هق می کردم و ملتمسانه گفتم:« من رفته بودم روسری بخرم. اصلاً دست به گردنبند شما نزدم.» و رو کردم به سوسن و خواستم باز بگویم که دیدم بهرام پنجرۀ اطاقش را باز کرد و آمد روی بالکن. خشکم زد، نه از دیدن بهرام ، از خجالت. از این که او چه فکری می کند . از این که شاید باور کند.دیگر لال شدم و توانستم حرف بزنم.ولی فرانک دست بردار نبود.گفت:«وقتی پلیس آمد راستش را میگویی.»این بار صدا را در گلو خفه کردم و فقط اشک میریختم.گوشه دیوار رفتم که بهرام نتواند مرا ببیند.داشتم از خجالت آب میشدم.خدا میداند چه حالی داشتم.فرانک به طرفم آمد.روسری از سرم افتاده بود و از شدت سیلی موهایم از سنجاق باز شده وبد.سوسن هنوز نگاهم میکرد.نمیدانستم چه کار کنم.فرانک گفت:«تقصیر من بود که به تو اطمینان کردم و همین طوری گردنبندم را لبه نیمکت گذاشتم.پاک فراموش کرده بودم که تو کی هستی.»سوسن با افاده گفت:«فرانک جان آذم که به هر کسی اطمینان نمیکند.»و فرانک جواب داد:«مچش را باز میکنم.وقتی رفت اداره پلیس میفهمد.»زدم زیر گریه.دوباره با صدای بلند.«تو را به خدا خانم رحم کنید.نت دیت به گردنبند شما نزدم.من دزد نیستم.اصلا چچرا باید دزدی کنم؟شاید گم شده.شاید توی اب افتاده یا روی زمین.»و خم شدم و زیر نیمکت را نگاه کردم.فرانک پوزخندی زد و گفت:«این نیم وجبی میخواهد سر من کلاه بگذارد.خودت احمقی!»و نگاهی تحقیرآمیز به سرتاپایم انداخت و گفت:«دیدم ظهر با چه دقتی به گردنبند نگاه میکردی ولی مطمئن باش از حلقومت میکشم بیرون.»باز گفتم:«خانم تو را به خدا شما اجازه بدهید من همه جا را بگردم.»گفت:«لازم نیست.من و سوسن وجب به وجب استخر و اینجا را گشتیم.خودمان عقلمان میرسید.اگر تو دست نزدی پس حتما میخواهی بگویی من برداشتم.»و باز پوزخند زد و افزود:«یا شاید فکر میکنی سوسن برداشته.نه جانم.تو که رفتی ما از آب بیرون آمدیم.لباسهایمان را پوشیدیم و من رفتم چای آوردم.وقتی برگشتم دیدم بهرام برگشته.گفت میخواهد راکتهایش را بردارد.با دیدن بهرام به یاد گردنبند افتادم.خودت که میدانی آن گردنبند را برای خانم بهرام نگه داشه بودم.وقتی به جای خالی گردنبند نگاه کردم از سوسن پرسیدم:گردنبند مرا ندیدی؟بیچاره سوسن هم که شک کرده بود شاید منظورم با او باشد تمام وسایل و کیفش را روی میز ریخت.تو باعث شدی که من از دوستم هم خجالت بکشم.حقا که مبادا گدا معتبر شود.چهار کلاس درس خوانده خودش را گم کرده.میدانم چه فکری کردی.حالا که بزرگ شدی خجالت میکشی دختر کلفت باشی این بود که فکر شیطانی کردی.فکر کردی این گردنبند میتواند تو و آن مادر بدبختت را نجات بدهد.درسته؟......
نه نه به خدا این طور نیست.من اصلا اهل این کارها نیستم.من شاید بارها به شما گفتم به فکر نجات مادرم هستم.»
romangram.com | @romangram_com