#غرور_عاشقان_پارت_126

بلند شدم و گفتم:« من بروم.» گفت :« اگر دوست داری بمان.» و به طرف حیاط دوید. پش سرش رفتم . یک زن جوان و قدبلند به طرف ما می آمد. از همان دور پرسید:« اشکالی ندارد اتومبیلم بیرون بماند؟»

فرانک گفت:« نه ، مسئله ای نیست. ای وای... پس روشنک کو؟ چرا تنها آمدی؟»

زن جوان به طرف میز و صندلی رفت گفت:« نه روشنک آمد نه خواهرش.»

فرانک پرسید:« چرا سوسن؟» سوسن جواب داد:

« برایشان از شهرستان مهمان آمد. اتفاقاً خیلی دلشان می خواست بیایند.» و کیفش را روی میز گذاشت و افزود :« ناراحت نباش فرانک جان ، اصل کار من بودم که آمدم.» و هر دو ، فرانک و سوسن زدند زیرخنده. سوسن داشت برای شنا آماده می شد. فرانک رو به من کرد و پرسید:« پری تو شنا نمی کنی؟» گفتم:« نه خانم ، ولی تماشا می کنم.» و باز از گفتن کلمۀ خانم حس کمتری در خود احساس کردم.

فرانک جلو رفت و خواست بپرد توی آب که سوسن با صدای بلند گفت:« چی کار می کنی فرانک؟» فرانک برگشت و به سوسن نگاه کرد.سوسن افزود:« با آن گردنبند مروارید می خواهی بروی توی آب؟ یعنی تو نمی دانی مرواریدهایش خراب می شود؟»

فرانگ گفت:« مرواریدش اصل است. ولی با این حال حق با تو است، ممکن است از گردنم باز شود.» و گردنبند را باز کرد و روی نیمکت گذاشت و توی آب پرید. پش سر او ، سوسن هم در حالی که می خندید و به من تعارف می کرد که در آب بروم ، توی استخر پرید و صدای خنده ها بلند شد.

چند دقیقه ای نشستم و با دیدن شناکردن فرانک و سوسن خودم را مشغول کردم. اما حوصله نداشتم برای ساعت پنج ثانیه شماری می کردم. بلند شدم و کمی در باغ قدم زدم. گرن بود. داخل اطاق رفتم. از آنجا هم می توانستم صدای خنده ها را بشنوم. آنقدر فکرم مشغول بود که حتی نمی توانستم کتاب بخوتم. پس چرا این عقربه ها آنقدر کند حرکت می کنند. رفتم از داخل کمد لباسی را که برای عصر در نظر گرفته بودم در آوردم و اتو زدم. بعد کفشهایم را واکس زدم. هنوز ساعت سه بعدازظهر بود. روسری؟ کدام روسری را بپوشم؟ قرمز...نه ... پس کدام ، اصل کار روسری است. باید یک رنگی باشد که هم به لباسم بیاید هم پوستم صورتم. یک روسری ... کمی فکر کردم و از جا بلند شدم با خود گفتم: زیبتونی می خرم. هم به لباسم که سبز یشمی است می آید، هم به صورتم . در ضمن تا برگردم این ساعت لعنتی ممکن است عقربه هایش را تکانی بدهد و خوشحال رفتم جلوی ساعت ایستادم و گفتم: جون هر کس که دوستش داری تا وقتی بر می گردم برو روی چهار و نیم. و انگار که ساعت زبان در آورده باشد و بگوید چشم. گفتم :آفرین پسرخوب.

وقتی می رفتم بیرون فرانک از داخل آب پرسید:« کجا می روی؟» دستم را تکان دادم و گفتم:« همین دور و برها. الان برمی گردم.» و در را پشت سرم بستم.آفتاب گرم تابستان عرق از پیشانیم در آورده بود. سوار اتوبوس شدم و به تجریش رفتم. مغازه ها باز بودند. اول رفتم زیارت امام زاده صالح، دلم پر بود ولی اشکم در نمی آمد. دعا کردم و گفتم:« من و بهرام به هر قیمتی شده به هم برسیم» بعد بیرون آمدم و چرخی در بازار زدم. یک روسری حریر زیتونی خریدم و برگشتم. امیدوارم بودم که وقتی برگردم ساعت چهار و نیم شده باشد. کلیدم را در آوردم و آهسته در را گشودم. فرانک پرسید:«کبه؟» تو رفتم و خندیدم:« نترسید خانم من ...»


romangram.com | @romangram_com