#غرور_عاشقان_پارت_125

گفت:« خواستگار آنچنانی داشتی!»

از خجالت یا شاید دلهرۀ اینکه دیگر چه می خواهد بگوید سرخ شدم و سرم را پایین انداختم:«بله»

«خب، پس چرا ازدواج نکردی؟»

باز سرم را بلند کردم و دیدم دستش را زیر نگین گردنبندش گرفته و خیره شده. گفتم:« قصد ازدواج نداشتم.»

همانطور که دقیق نگاهم می کرد پرسید: « نداشتی ؟ همین؟ می دانی چه خوشبختی در خانه ات را زده.» بعد آهسته گفت:« اشتباه کردی بپری. البته ...» بعد کمی مکث کرد و افزود...البته هیچ کس سر از کار شما جوانهای امروزی در نمی آورد.»

من حرفی نمی زدم. خودش با خودش حرف می زد. این بار در آیینه گفت:« بهرام من هم از این ادا و اصولها زیاد در می آورد. نمی دانم تا کی باید صبر کنم که لباس دامادی را به تنش ببینم.» بعد برگشت و گفت:«پری؟» گفتم:«بله» و نگاهش کردم. گفت:« این گردنبند را برای فرنوش ...» ابروهایش را بالا گرفت و پرسید:« می شناسیش که؟» گفتم:«بله.»

«آهان! برای فرنوش خریده بود. این پسرلجباز انقدر این دست و آن دست کرد ...» بعد در حالی که با حرص از لای دندانهایش حرف می زد افزود:« آخر بهرام ، هم مرا هم پدرش را دق مرگ می کند.»

گفتم:« خدا نکند و صدای زنگ در ساختمان بلند شد.»

نگاهی دقیق به اندامش انداخت و گفت: « پری جان! بپرس کیه.» بعد دوباره پشیمان شد و گفت:« نه ، نه. خودم می پرسم.» و به طرف آیفون رفت و پرسید:«کیه؟» بعد هم خندۀ بلندی سرداد و گفت:« باز شد؟»


romangram.com | @romangram_com