#غرور_عاشقان_پارت_124

به هر حال هر کاری کردیم خانم بزرگ همراهمان نیامد و گفت: «هر چی که برده باشند فدای سرتان. کوکب چه تقصیری داشت، مگر نیامده برای عروسی شهرزاد کمک کند؟ پری هم تقصیری ندارد. چون اگر برای تفریح از خانه بیرون نمی رفت حتماً در عروسی شرکت می کرد. پس هر طور فکرش را بکنم امشب آن خانه باید تنها می ماند. قسمت این طور بوده، در ضمن بروید و راحت بخوابید. خیالتان هم راحت باشد. مال حلال هیچ جا نمی رود. اگر هم برود برمی گردد.»

شهرزاد با یک سینی که چند لیوان شربت آلبالو درونش بود وارد شد. هنوز آرایش صورت و میزانپلی موهایش دست نخورده بود. ولی لباس صورتی بلندی به تن داشت. از من گلگی کرد که چرا در عروسیش شرکت نکردم. مجبور بودم دروغ بگویم. گفتم: «حالم خوش نبود.» می دانستم مادرم هم همین را گفته. البته غیر از خانم بزرگ که واقعیت را می دانست. در واقع ما هیچ وقت هیچ چیز را از او پنهان نگه نمی گذاشتیم......

نگاه شهرزاد برق غضب توام با تمسخر را داشت. می دانستم از چه بابت است . به روی خودم نیاوردم و یک لیوان شربت برداشتم. جرعه ای سرکشیدم و گفت:« مبارک باشد ، انشاء الله که خوشبخت شوی.» مادرم ادامۀ جملۀ مرا با گفتن انشاء الله پایان داد. شهرزاد با بی اعتنایی جواب داد:« ممنون.» و از اطاق خارج شد. خانم بزرگ وقتی مطمئن شد شهرزاد رفت و در را پشت سرش بست آهسته گفت:« حق دارد شاکی باشد.» مهرانگیز یک نگاه کوتاه به من انداخت و پرسید:« چرا؟» و خانم بزرگ با لبحنی که صدا نداشت ، خیلی آهسته و گرفته گفت:« طفلکی چشم انتظار بهرام نشسته بود. نوۀ من ، خیلی بهرام را دوست داشت.» مهرانگیز که قصد داشت وانمود کند چیزی از موضوع نمی داند یا حتی بهرام را نمی شناسد گفت:« پس چرا ازدواج کرد؟» خانم بزرگ باز نگاه دزدانه ای به در اطاق انداخت و این بار کمی خم شد تا صدایش را راحت تر بشنویم.» بعد گفت:« نمی خواست ازدواج کند. این آقا داماد بیچاره از یک سال پیش تا همین هفتۀ قبل مرتب می آمد و می رفت ولی شهرزاد فقط می گفت مرغ یک پا داد . فقط با بهرام ازدواج می کنم.» باز مهرانگیز پرسید:« مگر بهرام خان قول ازدواج به ایشان داده بودند؟» دلم می خواست دست می انداختم دور گردن مهرانگیز و می بوسیدمش . انگار از دل من سوال می کرد. اصلاً به جای من حرف می زد. با دقت به حرفهای خانم بزرگ گوش می کردم. خانم بزرگ دوباره صدای قل قل قلیان را در آورد و گفت:« شما نمی کشید؟» مهرانگیز لبخندی زد و بی تعارف بلند شد و رفت رو به روی خانم بزرگ نشست و گفت:« خب می فرمودید.» و خانم بزرگ نفس عمیقی کشید و با همان لحن بی صدا گفت:« من که بین آنها نبودم. خدا بهتر می داند بهرام قولی داده بود یا نه ، والله راستش از این نوۀ من هرچی بگویید بر می آید. شاید هم قولی داده باشد.» دلم ریخت. مهرانگیز پرسید:« پس بالاخره چه اتفاقی افتاد که شهرزاد خانم راضی شدند ازدواج کنند.» خانم بزرگ جواب داد:« حدود چند هفتۀ پیش عروسم در نامه ای که فرستاده بود ، نوشته بود بهرام جانم قبول کرده با دختر برادرم ازدواج کند ، خانم نمی دانی چه دختر نازنینی است. مثل پنجۀ آفتاب ، اصلاً انگار قبایی است به تن بهرام جانم. دختر نگو یک پارچه خانم.» و رو کرد به مادرم و افزود:« درسته کوکب؟» مادر نگاهی به من انداخت و از روی اجبار و احترام گفت:« بله خانم.» مهرانگیز شیلنگ قلیان را از دست خانم بزرگ گرفت و گفت:« پس به سلامتی کار تمام است؟ یعنی نوۀ شما با دختر برادرتان ازدواج می کند؟» دیگر نشنیدم خانم بزرگ چی گفت. گوشهایم نمی شنیدند. می دانستم مهرانگیز این سوال را کرد تا من به نتیجه برسم. بلند شدم و گفتم:« سحر شده ، بهتر نیست برویم؟» فرحناز که تا آن لحظه سکوت اختیار کرده بود و سعی داشت شنوندۀ خوبی باشد گفت:« من هم دیرم شده ، نزدیک سخر است. الان فرید و رضا دلشان شور می زند.» خانم بزرگ که تازه صدایش را صاف کرده می کرد گفت:« تازه یک دوست خوب پیدا کرده بودم.» بعد رو به مادر افزود:« کوکب جان شما این دوستهای مهربان و دلسوز را داشتید و به ما معرفی نمی کردید؟» مهرانگیز گفت:« لطف دارید.» و مادر ادامه داد:« ما هم تازه آشنا شدیم. و تعارفها از سر گرفته شد. من بی حوصله و عصبی از خانم بزرگ خداحافظی کردم و از دری که در حیاط باز می شد خارج شدم. کفشهایم را پوشیدم و به سرعت از پله ها پایین رفتم. فرحناز هم دنبال سرم آمد. گفت:« فرحناز خواهش می کنم اصلاً حرفی نزن که هم می دانم چه می خواهی بگویی ، هم حوصلۀ جواب دادن ندارم.» صدای مهرانگیز و مادر از دور شنیده می شد. داشتند با خانم بزرگ و بقیۀ اهل خانه خداحافظی و عذرخواهی می کردند. وقت مهرانگیز اتومبیل را روشن کرد فرحناز گفت:« بی زحمت اگر اشکار ندارد اول مرا برسانید ، خیلی دیر شده.» مهرانگیز گفت:« به چشم.» و حرکت کرد. آنقدر در فکرها مختلف غرق شده بودم که نفهمیدم چطور و کسی رسیدیم. در خانه ، فرحناز پیاده شد و تعارف کرد که داخل برویم. مهرانگیز گفت:« منتظر می مانیم تا وقتی که در باز شود بعد می رویم.» کلیدی از کیف در آورد و گفت:« کلید دارم . بروید به سلامت.» وقتی مهرانگیز حرکا کرد، فقط بیرون را نگاه می کردم. بی آنکه حتی کلمه ای از دهانم بیرون بیاید. خیابانهای تاریک و خلون ، کرکرۀ مغازه ها پایین کشیده بود و همه جا سکوت بود و گاهی صدای رد شدن اتومبیلی شاید سکوت تنهایی را در خیابانها می شکست. همه جا تاریک بود مثل دل من. شاید خسته ، مثل روح من. با تکانهایی که اتومبیل خورد و خاموش شدن ناگهان به خودم آمدم. بعد صدای خواب آلود مهرانگیز:«وای !» و دستش را روی فرمان اتومبیل کوبید و افزود:« بنزین تمام کردیم.» من و مادر طوری به مهرانگیز نگاه می کردیم که انگار فقط او چارۀ کار را می دانست. مهرانگیز چهرۀ خسته اش را در آینۀ اتومبیل نگاه کرد و بعد لباهایش را جمع کرد و گفت:«چاره ای نیست ، باید صبر کنیم ماشینی ... رد بشود.» من و مهرانگیز پیاده شدیم . مادر روی صندلی عقب اتومبیل دراز کشیده بود. من و مهرانگیز انتهای خیابان را نگاه می کردیم و به محض اینکه نور چراغ یک اتومبیل را می دیدیم دستمان را بلند می کردیم. فایده ای نداشت. چند اتومبیلی که رد شدند یا قصد مزاحمت داشتند یا می گفتند:« خودمان هم بنزین نداریم. انگار رحم و انسانیت در مردم کشته شده بود. صدای خسته و گرفتۀ مادر باعث شد که مهرانگیز سرش را از شیشۀ اتومبیل داخل کرد و گفت:« چی گفتید.» ناله کنان گفت:« این طوری فایده ای ندارد مادرجان، هنوز خیلی از خانه فرحناز که دور نشدیم.» مهرانگیز دیگر نگذاشت مادر ادامه بدهد خندید و در حالی که سرش را از پنجره خارج می کرد گفت:« باز هم دود کنده بلند می شود.» و رو به من افزود:« هُل بده تا دور بزنیم. شانش آوردین تا در خانۀ فرحناز سر پائینی است . نا نداشتم. اصلاً انگار زوری که حتی بتوانم جسم کوچکی را بلند کند در بازوهایم نبود. بالاخره هر طور و با هر زحمتی بود اتومبیل را هل دادیم و مهرانگیز با یک دست هل می داد و با دست دیگر که از پنجره داخل برده بود و فرمان را گرفته بود اتومبیل را دور زدو بعد هر دو با عجله سوار شدیم و مهرانگیز اتومبیل را خلاص کرد. همین طور که آرام آرام می رفتیم مهرانگیز از من پرسید:« پس برای همین انقدر راجع به فرنوش سوال می کردی؟» برگشتم و به مادر نگاه کردم. چشمهایش را بسته بود. می دانستم خودش را به خواب زده و می شنود. ولی دیگر برایم مهم نبود. دیگر نه تنها او بلکه همه موضوع را فهمیده بودند. گفتم:« می خواستم بگویم ، فرحناز بود. دوست نداشتم او موضوع فرنوش را بفهمد.» بعد بغض کرده افزودم :« حالا که فهمید.» فقط یک خیابان از منزل فرحناز دور شده بودیم ،آهسته توی کوچه پیچید و جلوی در منزل ایستاد. به من گفت:« پیاده می شوی؟» حوصله نداشتم. گفتم :« نه.» خودش پیاده شد و با تردید زنک را فشار داد. هنوز نخوابیده بودند. صدای فرید خیلی زود شنیده شد. از لحن پرسیدنش مشخص بود که متعجب است. « کیه؟» مهرانگیز گفت:« فرید جان ببخشید پسرم. بنزین تمام کردیم.» و فرید بی تامل گفت:« باز شد؟ آمدم مهرانگیز خانم!» مهرانگیز از در فاصله گرفت و به سوی من آمد. شیشه پایین بود ، سرش را اندکی خم کرد و خندیدم. « بیچاره هول کرد.» حال خنده یا حتی لبخند هم نداشتم. فرید در حالی که یقۀ بلوزش را مرتب می کرد جلوی در ظاهر شد :« بنزین تمام کردید؟ چشم ، چشم. همین الان ...» و همانطور که به من خیره شده بود داخل شد. دوباره برگشت. ببخشید. و نگاهش بین من و مهرانگیز می چرخید . بفرمایید تو. من جوابی ندادم و فقط برای سلام سرم را تکان دادم.ولی مهرانگیز گفت:«نه پسرم صبح شده در ضمن خیلی هم خسته هستیم.»دوباره فرید گفت:«پس همین الان می آورم.»و داخل رفت.نمیدانم تنفری که از شنیدن صدای فرید پیدا کرده بودم از بی حوصلگی بود یا از... «پری؟»صدای مادرم بود.گفتم:«شما نخوابیدی؟»همانطوری که یکدست را تا آرنج روی چشمهایش گذاشته بود گفت:«تو این طور غصه میخوری مگر من میتوانم بخوابم.کم فکر کن پری دیوانه میشوی ها.» پرسیدم:«راستش را بگویید.شما میدانستید بهرام قبول کرده؟»و بی اختیار اشکم سرازیر شد. «خودت را کنترل کن.»و بلند شد و نشست و افرزود:«زشت است پری الان آقا فرید میبیند.» هق هق میکردم.گفتم:«ببیند به چهنم که میبیند.» مهرانگیز که شاید صدایمان را شنیده بود دوباره جلوی پنجره طرف من ظاهر شد و گفت:«خوب نیست پری جان!تو که بچه نیستی.هنوز هم که اتفاقی نیافتاده.نباید انقدر ضعیف باشی عزیزم!» صدایم را در گلو خفه کردم ولی جلوی اشکم را نمیتوانستم بگیرم.پیاده شدم و درهوای آزاد قدم زدم.در آن تاریکی ستاره ها چقدر آرام چشمک میزدند.کاش هرگز به دنیا نمی آمدم.آخر چقدر باید عذاب بکشم؟ از اتومبیل فاصله گرفته بودم.صدای فرید را شنیدم.«چهار لیتر کافی است یا بیشتر بکشم؟»مهرانگیز در حالی که تشکر میکرد گفت:«پمپ بنزین نزدیک است فکر کنم برسد.»و باز افزود:«ممنون فرید جان.»چند لحظه بعد باز صدای فرید را شنیدم:«پری خانم ناراحت هستید؟»و مهرانگیز جواب داد:«طفلکی خسته شده خوابش گرفته بود.پیشنهاد کردم برود قدم بزند.»فرید تعارف کرد:«تشریف بیاورید همین جا بخوابید.»و این بار خطاب به مادرم میگفت:«کوکب خانم بفرمایید.منزل خودتان است.چیزی به صبح نمانده همین جا بمانید.»و تعارفها ادامه داشت تا لحظه ای که مهرانگیز اتومبیل را روشن کرد و به طرف من آمد. در هر صورت آن شب را هم در ناامیدی و تاریکی دل به صبح رساندم.صبحی که دلم نمیخواست از خواب بیدار شوم.نا امید و خسته گرفته و بی حوصله.عکسهای بهرام را طبق معمول از زیر متکا بیرون کشیدم و با دقت نگاه کردم و با او حرف زدم.عکسهایی که در شمال انداختیم.زیر باران کنار دریا روی شنهای ساحلی در مه در جاده های پر پیچ و هم روی صخره های پوشیده از گیاه.عکسهایی که در دانشگاه انداخته بود و برایم فرستاده بود.لبخند محزونش چشمهایم را خیره میکرد.انگار داشت به من نگاه میکرد.لبهایش با من سخن میگفتند.مرا صدا میکردند:پری؟باز میگفتم:بله و فقط صدای خودم را میشنیدم.گاهی وجودش را در کنارم احساس میکردم.رویم را از او برمیگرداندم و میگفتم:«چرا به من دروغ گفتی؟»برمیگشتم تا جوابش را بشنوم.اما کسی نبود.این بار از پشت پنجره سرک میکشید.بغض میکردم و میگفتم:برو بهرام.بعد پشیمان میشدم و مانند دیوانه ها میدویدم پیشت پنجره و میگفتم:نه نرو بهرام.من منتظرت هستم.ولی هرگز پشت پنجره نبود.گاهی زیر درخت بید مینشست و به من لبخند میزد و اشاره میکرد تا بروم کنارش بنشینم.من خوشحال و راضی قدم برمیداشتم و میرفتم کنارش اما نبود.سکوت بود روی تخته سنگ مینشستم و باز اشکهایم دانه دانه روی کتابم میریخت و باز کتاب را میگشودم و سعی میکردم مطالبش را بفهمم. باز شب میشد و باز صبح از راه میرسید.با یادش میخوابیدم و با فکرش بیدار میشدم.چشمم به در بود.به انتهای کوچه.به صدای موتور و دلم را خوش کرده بودم که پستچی را ببینم و دوباره نوشته هایش به دستم برسد.نوشته هایی که هر کلمه اش فقط بوی خودش را میداد.بوی عشق.بوی بهرام را. روزها پشت سر هم سپری میشد و من با روحیه ای ضعیف و چشمانی منتظر تلاش میکردم و درس میخواندم.کتابهای درسی کتابهای متفرقه علمی و آنچه را که لازم بود.یک ماه گذشت.در دانشگاه قبول شدم.در رشته پزشکی.آن روز در خانه ما برو بیایی بود.خانم بزرگ از همه بیشتر خوشحال بود.میگفت:«باید برای پری خانم جشن بگیریم.کوکب غذا درست کن!بابا علی صندلیها را از زیرزمین ددر بیاور و توی باغ بچین!پری همه دوستها و آشناهایت را فردا ظهر برای نهار دعوت کن.کوکب چی درست میکنی؟» مادر که چشمانش از شادی میدرخشید گفت:«نمیدانم خانم.» «نمیدانم چه حرفی است.خداوند در این دنیا یک دختر به تو داده آن هم چنین دختری هزار ماشاءالله مثل دسته گل.طفلکم این همه تلاش کرده روزها در باغ قدم میزد و میخواند شبها به نور فانوسی قناعت میکرد.تا بالاخره در دانشگاه قبول شد.باید خدا را شکر کنید.خدا برایتان خواسته.»بعد رو کرد به من و گفت:«انشاءالله وقتی وارد دانشگاه بشوی میتوانی یک شوهر خوب و مناسب هم پیدا کنی.» انگار داشتند دلم را قلبم را پرپر میکردند.خانم بزرگ فقط به عنوان یک انسان و رفتار انسان دوستانه مرا دوست داشت و فقط برای ثواب و قدردانی از زحمات مادر از من تعریف و تمجید میکرد.چطور ممکن است روزی قبول کند من با تنها وارث چنین خانواده ای ازدواج کنم. پاییز بود.هنوز هوای دلچشبی بود.نیمه گرم با نسیم ملایم.اما برگها میرختند.اما لکه های سفید و کوچکی هرکدام به شکلی در آسمان جایی برای خود گرفته بودند.به سفارش خانم بزرگ مادرم باقلا پلو با گوشت درست کرد.از پشت در اطاقش صدایش را صدای آن زن بزرگوار را که فقط به فکر صواب و آخرتش بود میشنیدم:«گوش کن کوکب!تو نمیخواهد فکر خرج و مخارجش را بکنی این دختر پدر ندارد.هزار آرزو دارد.پولش از من زحمتش از تو.حالا برو و برایش سنگ تمام بگذار.نکند یک وقت فکر منت و از این حرفها را بنکی ها.اصلا من هزینه دانشگاه را هم به عهده گرفتم.»بعد صدای مادرم را میشنیدم و قطره های اشکم که نمیدانم از حقارت بود یا از خوشحالی دانه دانه میچیکید و صدا را در گلو خفه میکردم. «دست شما درد نکند خانم!خدا از بزرگی کمتان نکند.الهی سایه تان همیشه روی سرما باشد و...» ظهر شد.آفتاب پاییزی از لابه لای برگهای چنار و بید بر زمین میتابید.میوه و شیرینی روی میوه ها گذاشته بودیم.بابا علی روی هرمیز یک شاخه گل سرخ گذاشته بود.مهمانها همه آماده بودند.خانواده شاکری و آقا مراد.فرحناز و کل خانواده اش البته غیر از پدرش که رفته بود آلمان.مهرانگیز که یکی از دوستانش هم همراهش آمده بود.و چند نفر دیگر از دوستان قدیم و همکلاسهایم. خانم بزرگ از شهرزاد و خانواده اش هم دعوت کرده بود.فرید یک سبد گل برایم آورده بود.تخت خانم بزرگ را کنار استخر زده بودند.قلیانش هم حاضر بود.مهرانگیز پیش خانم بزرگ نشسته بود.فرحناز به من کمک میکرد تا از مهمانها پذیرایی کنیم.روز قشنگی بود.دلم شاد بود اما هر لحظه به بهرام فکر میکردم.به این که کی شب میشود و میتوانم برایش نامه بنویسم.بنویسم که بالاخره موفق شدم و در رشته مورد علاقه ام قبول شدم.هرگوشه که چشم میگرداندم بهرام را میدیدم.داشت از مهمانها پذیرایی میکرد.نگاهش مستقیم به من بود و لبخند محزونی بر لب داشت.دستی روی شانه ام احساس کردم«پری تو چه فکری هستی؟»که با شنیدن صدای فرحناز متوجه شدم او که نگاه میکند او که میخندد و از مهمانها پذیرایی میکند.فرید است نه بهرام. آه کشیدم و گفتم:«هیچی فرحناز تو فکر دانشگاه بودم.»



خنده تلخی که مرا یاد زهر مار می انداخت کرد و گفت «ازکی تا حالا آنقدر راست گو شدی؟» «مسخره می کنی ؟» لبش را گاز گرفت .برگشت نگاه دلسوزانه ای به فرید انداخت و بعد روکرد به من وگفت«تا کی خودت وفرید بیچاره را بازی می دهی؟ تا کی ؟ تا کی به امید کسی می نشینی که همه دخترها را سر کار می گذارد ومسخره می کند؟ ریش خند می کند .آن شب نشنیدی خانم بزرگ چی گفت؟ چرا/ مطمئن هستم شنیدی .خوب هم شنیدی .ولی نمی خواهی باور کنی ،...باور کنی که تو هم مثل شهزاد .اصلا چرا راه دور برویم،مثل من» مسمئز پرسیدم :مگر به تو هم ....قول ....راست بگو فرحناز .» آهسته گفت:«نه،ولی با رفتارش طوری می فهماند که ...گول نخورپری.به آینده و عاقبت خودت رحم کن .بهرام حرفی به من نزد ولی با رفتارش باعث شد که به او فکر کنم،یا فکر می کنم،بهرام شگردش همین است.از آزار دخترها لذت می برد.از به انتظار گذاشتنشان لذت می برد.بهرام...» «بس کن فرحناز،ساکت شو .دیگر حتی یک کلمه هم نمی خواهم بشنوم.من ....هیچ کدام از این حرفها را باور نمی کنم ،حتی حرف خانم بزرگ را البته خانم بزرگ دروغ نمی گوید.ولی فرانک فقط با آن نوشته ها خواسته به خانم بزرگ دلداری بدهد.بهرام قسم خورده .بهرام به هر کس دروغ گفته باشد به من نگفته. از پس که خانم بزرگ نگران ازدواج و آینده تک نوه اش است،فرانک آن طور نوشته .من مطمئن هستم.حداقل تا جایی که خود بهرام را ببینم صبر می کنم .اگر روزی رو در رویم بایستد و بگوید مرا نمی خواهد.... آنوقت ....آنوقت ....»بغض کردم و دیگر نتوانستم ادامه بدهم و باز اشک در چشمم جمع شد. «چی شده پری ؟..باز رفتی توی فکر ...لااله الالله، استغفرالله،، معلوم نیست این پسر روز آخری چه بلایی بر سر دل این دختر آورده؟» «نه کوکب خانم /شما به کارتان برسید،اشک خوشحالی است .از خوشحالی دانشگاه است.خوش به حال پری ،کاش پری ذره ای ازاین استعداد را من داشتم.» خدایا /قلب دیوانه مرا سرد کن .حقیقت را برایم روشن کن.به مادرم گفتم:«ببرم شاه عبدالعظیم،میخواهم دعا کنم،نذر کنم،گریه کنم تا سبک شوم.» روز بعد با مادرم راه افتادیم.تنها کسی بود که درد مرا می فهمید ودر آن شریک بود. تنها کسی بود که حرفهایش ،نصیحتها یش تسکینم می داد. در حرم بودم.ساعتی نشستم وبه ضریح خیره شدم .انگار ارتباط قلبی بین من و ضریح برقرار شده بود.انگار با نگاهم و ریخته شدن دانه های اشکم تمام درد درئنم را بیرون می ریختم و آرام می شدم . دو رکعت نماز حاجت خواندم . فقط تکرار یک خواهش ، مثل اینکه گرفته بودم . بهرام را می خواهم . مادرم کتاب دعا می خواند و می گفت :«بس کن پری ، تو با این روحیه چه طوری می خواهی درس بخوانی؟» «می خوانم ، باید بخوانم ، تسلیم نمی شوم. منتظرش می مانم ، یک نفربه من می گوید که او وفادار است و بر می گردد.» «پس حداقل در نامه برایش بنویس ، بپرس آیا می خواهد با فرنوش ازدواج کند؟ قاطع و محکم می گفتم : نه نه ، باید راحتش بگذارم تا حقیقت روشن شود . نمی خواهم به خاطر اینکه من رنجشی پیدا نکنم ..... ولم کن مامان، شماهم نمک روی زخمم نپاشید . نترسید بهرام هم نشود ، دخترتان ترشیده نمی ماند . بالاخره من هم جفتی در این دنیا دارم . هر ستاره یک جفت دارد . مگر خودش نخواهد . حدود ساعت سه بعدازظهر نوازش ملایم دست مادر بر پیشانیم مرا از خواب بیدار کرد . آفتاب پاییزی از روی بدن من رد شده بود و در گوشه ای از اطاق نشسته بود. مادر با همان لحن ملایم و آرام بخش گفت :من می روم بیرون پری جان و نامه ای که در دستش بود را کمی بالا آورد و گفت : خانم بزرگ نوشته . برای دکتر است ، می روم پست کنم تو کاری بیرون نداری ؟ خمیازه کشیدم : خوب شد بیدارم کردید ،کلی کار دارم که باید انجام بدهم . مادر پرسید: نامه ای را که دیشب برای بهرام نوشتی پست کنم ؟ گفتم : نه ، پشیمان شدم . می ترسم ...؟ پرسید : از چه می ترسی؟ گفتم : می ترسم فکر کند پول نیاز دارم که نوشتم دانشگاه قبول شدم . مادرم بوسه ای بر پیشانیم جا گذاشت و بلند شد . چه قدر مغروری پری ، وقتی از در اطاق خارج می شد گفتم : نگران نباشید ، حتما خانم بزرگ برای فرانک نوشته که در دانشگاه قبول شدم . برگشت ، نگاله تحسین آمیزی به من انداخت و رفت . به این ترتیب وارد دانشگاه ملی شدم . همانطور که حدس می زدم خانم بزرگ در نامه اش برای فرانک نوشته بود. بهرام هم خبردار شده بود . در نامه ای که فرستاده بود گله کرده بود که چرا برایش ننوشتم و هم تبریک گفته بود . پول هم فرستاده بود . با دیدن پولهابازنگران ی فکرم را دربرگرفت نکند دلش برایم می سوزد و...نکند...وای...وای بهرام.بهرام. بهرام . دردنیایی که هیچ خبری از مهرووفا نبود مراعاشق کردی وقتی رفتی سپردی از خودم مراقبت کنم گفتی دوستم داری برایم نوشته بودی ربی من دنیا برایت قفس شده برایم نوشتی زیباییها ی دنیا را بی من نمی خواهی نوشته بودی بدون من همچون قطره ای هستی که به عمق خاک می باری . اما من !من برایت نوشتم نگذار از نو فقط یک افسانه ، یک رویا باقی بماند . نوشتی واقعیتها را در انتهای رویا پیدا می کنی . نوشتم چشمهایم خسته شدند از بس انتظار کشیدند . نوشتی وقتی برگردم می فهمی که با من چه کردی . نوشتم نکند دیر بیایی . نوشتی برای رسیدن هیچ وقت دیر نیست . نوشتم کی می رسد آن روز که لباس سپید خوشبختی بر تن بپوشم . لباسی که کودکان دنباله اش را جمع کنند . تور سپیدی را که تور سپیدی را که تو از روی صورتم بر می داری ؟ نوشتی ، آنوقت دستهایت را ، دستهای سفید ظریفت را در دستهایت را ، دستهای سفید ظریفت را در دستهایم می فشارم . به چشمانی که هر کس را یاد چشمهای آهو می اندازد نگاه می کنم . به نگینهای براقی که روی لباس خوشبختیت می رقصند ، چشمک می زنند و من آهسته بازوانت را لمس می کنم . دوستت دارم پری ، نوشتم دلم می لرزد . نوشتی دلت را در قفس دستهایم زندانیش می کنم تا دیگر نلرزد . نوشتم بی تو نفس نمی کشم ، نوشتی به خاطر من بکش . آه بهرام و .... بهرام .... بهرام .... و قطره های اشک بود که دانه دانه می چکید و برگهای کتابم را خیس می کرد . باز دعا ، باز نیایش ، باز دستها به سوی آسمان دراز می شد و ناله می کردم . آه بهرام وقتی که صدای پایت را بشنوم. جستجو می کنم از کدام جاده آمدی ، تمام سطح جاده را گندم می ریزم ، و کبوترهای نامه رسان را به مهمانی عاشقها دعوت می کنم . آه بهرام پا در هر جاده ای که بگذاری انتهای آن جاده به سینه من می رسید ، آن وقت وقتی به تو می رسم یعنی به هر چی که می خواستم رسیده ام . آه بهرام وقتی تو نیستی برای کبوترها چطور دانه بریزم ؟ بهرام اگر تو را داشته باشم ... آه بهرام . بدون تو چطور می توانم ...؟ تو که تمام وجودم را در بر گرفتی. روزها دانشگاه ، شبها تا دیر وقت درس ، همه و همه با یاد بهرام . هر لحظه ، با یادش ، فکرش و ... بالاخره دو سال دیگر هم تحمل کردم . اما چه تحملی ، سوختم ، جوانه ای بودم ، رشد کردم . سبز شدم و زرد شدم . تنهایی خردم کرده بود . مهر انگیز همان سال به امریکا ، پیش شوهرش رفت . فرحناز هم سرش به زندگی گرم بود و کمتر همدیگر را می دیدیم . ولی فرید همچنان به پای من نشسته بود . اکثر روزها جلوی در دانشگاه منتظر می ماند و فقط به یک نگاه قناعت می کرد.ظهر بود . بچه ها از شدت گرما بی طاقتی می کردند . روزهای آخر بود. یکی دو امتحان دیگر داشتیم. باز مهرانگیز برایم نامه نوشته بود. نامه هایش را به آدرس دانشگاه برایم می فرستاد.هر لحظه منتظر بودم تعطیل بشویم و فرصتی به دست بیاورم و نامه را بخوانم. وقتی تعطیل شدیم ، وقتی قدم را از دانشگاه بیرون گذاشتم باز فرید منتظر من در اتومبیلش نشسته بود. باز من از دور سلامی کردم و عرض خیابان را گذشتم. در ایستگاه اتوبوس روی نیمکت ، نشستم و بلیطم را از کیفم در آوردم. طبق معمول فرید پیاده شد و تعارف کرد که مرا برساند و طبق معمول و طوری که دیگر این رفتارش برای عادی شده بود گفت:« ممنون ، با اتوبوس راحت تر می روم.» در اتوبوس که نشستم کنجکاوانه نامه را باز کردم. نامه ای که نوشته هایش غصه هایم را بیشتر کرد.آری مهرانگیز پس از احوال پرسی نوشته بود که از شوهرش جدا شده و می خواهد همراه پسرش به ایران برگردد. از بی وفایی شوهرش نوشته بود و از این که چقدر از غریبی و تنهایی عذاب می کشد. نوشته بود برای پا گذاشتن به خاک وطن لحظه شماری می کند. نوشته بود وضع قلبش خوب نیست و به همین دلیل نمی داند راجع به پسرش چه تصمیمی بگیرد. بیچاره از این می ترسید که نکند بمیرد و پسرش بدون سرپرست بماند. نوشته بود پدرش زیر بار نمی رود و می گوید من بچۀ فلج نمی خواهم. نوشته بود ، شوهرم هیچ وقت درکم نکرد. هیچ وقت نفهمید حرف زدن با سکوت یعنی چه؟ کاش می دانست خاطرات پوسیده یعنی چه؟ کاش می دانست گذشت و گذشتن یعنی چه ؟ کاش می دانست سوختن در باغ جوانی یعنی چه؟ کاش می دانست سوزاندن آرزوها یعنی چه؟ کاش می دانست مرگ احساس و خاک کردن خاطره ها یعنی چه؟ کاش جوانه زدن خاطراتم را می دید و کاش خاک کردن وجودش را در یادم و در ذهنم ، می دید... قیطریه . صدای رانندۀ اتوبوس بود. ادامۀ نامه را برای بعد گذاشتم . گفتم :« نگهدار.» پیاده شدم. اتوبوس از جلوی من رد شد. قدم اول را که برداشتم تا به آن دست خیابان بروم ، اتومبیل فرید جلوی پایم توقف کرد. تازه متوجه شدم که تمام راه پشت سر من آمده. بوق زد. جلو رفتم و احوال پرسی کردم. حال فرحناز را پرسیدم و گله کردم که کمتر منزل ما می آید. گفت:« قرار است امروز عصر با مادرم مزاحمتان شوند. تشریف دارید؟» گفتم:« خوشحال می شویم. بله هستیم.» پرسیدم: « این همه راه را برای گفتن این موضوع دنبال من آمدید.» گفت:« این کار هر روز من است. شما تا حالا متوجه نشدید؟» و با گفتن کلمۀ خداحافظ حرکت کرد. با نگاهم تعقیبش می کردم. از چهارراه که گذشت من هم به سوی منزل رفتم. مادرم نبود. کتابهایم را روی میز تحریرم گذاشتم و سفره را پهن کردم. نهارم در یک قابلمۀ کوچک روی سماور گرم مانده بود. مشغول خوردن بودم که مادرم وارد شد. چند دست لباس روی دستش انداخته بود. « سلام ، خسته نباشد. از کجا می آیید؟» خوشحال بود. نگاهی به لباسها انداخت و گفت: « لباسهای فرانک خانمه ..» از اتوشویی گرفتم. داشتم می رفتم دیدم در اطاق باز شده ، گفتم ببینم از دانشگاه آمدی؟ پس من رفتم.» «کجا؟» « الان بر می گردم. می ترسم چروک شود ، اینها را که در کمد خانم آویزان کنم دیگر کاری ندارم.» وقتی از اطاق خارح می شد پرسیدم :« فرانک که اینجا نیست...» حرفه را قطع کرد و در حالی که پاهایش را در کفش جابجا می کرد گفت:« تا مژدگانی نگیرم هیچ حرفی نمی زنم.» جیغ کشیدم و به سویش دویدم. از شدت خوشحالی دور لبهایم می لرزید. این عادتی بود که از بچگی داشتم. دستم را دور گردن مادر حلقه کردم و صورتش را بوسیدم. « بگویید. بگویید دیگر ...جان به سر شدم... بهرام می آید؟» دستش را دراز کرد و گفت:« مژدگانی را بده.» اشک در چشمم حلقه بسته و لبهایم خنداان گفتم:« بهرام دارد می آید؟» فقط نگاهم می کرد. رفتم که از داخل کیفم اسکناسی در بیاورم. دوباره کفشهایش را در آورد و بالای سرم ایستاد. کمی خم شد و چون من دو زانو روی زمین نشسته بودم پیشانیم را بوسید و گفت:« شوخی کردم.» « ولی ... ولی شما گفتید...» زدم زیر گریه. « نگاه کن. مثل بچهها گریه می کند. اصلاً پرسیدی چی را شوخی کردم؟» با صدای بلند هق هق کردم و گفتم:« تو رو خدا حرف بزنید، شما که نمی دانید من الان چه حالی دارم.» موهایم را که از سنجاق باز شده بود و پریشان دورم ریخته بود ، نوازش کنان جمع کرد و آهسته گفت:« مژدگانی را شوخی کردم عزیزم.» « پس بهرام می آید؟ آره مادر؟ می آید؟ حرف بزنید دیگر» انگار که رسیدن من و بهرام را همچون آبی در صافی می دید خیره به پنجرۀ اطاق بهرام گفت:« بله دارد می آید.» بلند شدم و دوباره موهایم رها شدند. باز جیغ کشیدم. رفتم سراغ لباسهای فرانک که مادر آنها را روی صندلی آویزان کرد. نوازش کنان دست رویشان می کشیدم و گفتم:« راست می گویید مادر؟ از کجا خبر دارید ..آخه ..پس ...پس چرا بهرام در نامه برایم ننوشته بود؟» آمد کنارم ایستاد. لباسها را با احتیاط روی دستش انداخت و گفت:« برو غذایت را بخور. سرد شد. خدا انشاءالله مرا مرگ بدهد تا تو هم راحت بشوی.» با دلخوری پرسیدم:« چرا این حرف را می زنید، مگر من ...» معلوم بود که او هم کم از دست من دلخور نیست. گفت:« هرکاری که دلت می خواهد انجام می دهی آن وقت تازه می گویی مگر من چه کار کردم. تو الان باید مادر بودی اگر همان سال با فرید ازدواج کرده بودی ...» بغض کرد و دیگر ادامه نداد. به حدی خوشحال بودم که دیگر سوال نکردم و دوباره سر سفره نشستم. مادر رفت و حدود نیم ساعت دیگر برگشت . سفره را جمع کرده بودم و مشغول خواندن ادامۀ نامۀ مهرانگیز بودم. پرسید:«نامۀ بهرام آمده؟» گفتم:« نامۀ مهرانگیز است. امروز به دستم رسید.» « خب ، چی نوشته؟» و خلاصه ای از نوشته هایش را برایش گفتم. آهی کشید و گفت:« این هم از وفای مردها . آن وقت دختر من ، چهار سال است به پای کسی نشسته که اگر پایش به ایران برسد باز شیطانیهایش شروع می شود. تنها حرفه اش این است که دخترهای فامیل و غیره را آزار بدهد.» « من فکر می کردم شما مرا درک می کنید، برای همین تمام درد دلهایم را برایتان تعریف کردم.» « اگر درک نمی کردم که چهارسال پا به پایت نمی نشستم و انتظار نمی کشیدم. مجبورت می کردم با فرید ازدواج کنی. کاری که بالاخره مجبور می شوی انجام بدهی.» « مجبور می شوم؟» «آره مادر ! برای اینکه خودت پی می بری که بی خود به انتظار این به قول تو شاهین خوشبختی نشستی ، خودت به اشتباهت پی می بری. برای همین هم ما تا حالا ساکت ماندیم ، که خودت به نتیجه برسی.» » ما؟ شما؟ حتماً می خواهید بگویید فرید و فرحناز هم مثل شما فکر می کنند؟» گفت:« البته ، همه مثل من فکر می کنند ، حتی همان دوست ...مهرانگیز خانم.» « اینها همه شعر و حدیث است. من و بهرام حرفهایمان ، تصمیمهایمان و ... همه را گفتیم ، حالا می بینید.» « باشد، ما نشستیم که ببینیم، به همین زودی همه چیز روشن می شود. به همین زودی. بعد با انگشتهایش یک حسابی کرد و گفت: حدود یک ...نه ...ده روز دیگر.»«ده روز دیگر...ده روز دیگر؟...ده روز دیگر من بهرام را میبینم؟» «دیوانه شدی پری؟» «نه نه...دیوانه شده بودم.ده روز دیگر عاقل میشوم...خدایا شکرت.»در باغ دویدم.واقعا دیوانه شده بودم؟درست میشنیدم؟بهرام...بهرام من؟میخواست بیاید...ده رو دیگر ما همدیگر را میبینیم...آه که چقدر سخت گذشت ولی چه انتظار شیرینی بود.چه کار کنم؟کی؟همان موقع که بهرام میرسد یعنی میتوانم خودم را کنترل کنم؟یعنی چه حرکتی میکند؟وقتی لحظه اول چشمش به من بیافتد؟کدام لباسم را بپوشم؟روسری بپوشم؟نه جلوی او که نمیخواهد...نه نه میپشوم.آن وقت فکر میکند هیچ وقت نپوشیدم.کدام را بپوشم؟کدام بیشتر به صورتم می آید؟آهان یادم آمد همان که گلهای سرخ دارد.زمینه اش مشکی است.بهرام عاشق گل سرخ است.برایش گل میخرم.خب چه گلی؟آه گل سرخ دیگر...چقدر خنگی پری.وقتی برای اولین لحظه چشمم به چشمش افتاد...فکر میکردم...بخندم؟گریه کنم؟لبخند بزنم؟اخم کنم بهتر است.آن وقت میفهمید که چه روزهایی را گذراندم.نه اخم کنم ممکن است ناراحت...و بالاخره مانند دیوانه ها در باغ میزدم و برای دیدنش نقشه میکشیدم. «بیا تو پری!الان خانم بزرگ از پنجره اطاقش میبیند.خوب نیست.»اصلا انگار نه انگار کسی داشت با من حرف میزد.در دنیای خودم سیر میکردم.در دنیای زیبا رنگارنگ عاشقی.سوار بر اسب سفید دوشادوش بهرام در چمنزارها...آه چه رویاهای شیرینی. نور خورشید همچون آبشاری زرین از پنجره های بلند به درون سالن پذیرایی تابیده بود.خانم بزرگ گفت:«کوکب پرده ها را بکش!»من به جای مادر بلند شدم.پرده های مخمل زرشکی که تور حریر سفید دالبر رویشان میخورد را کشیدم و برگشتم کنار مادر نشستم. خانم بزرگ روی میز درازی که پایه ها و لبه هایش با صدف و گوش ماهی تزئین شده بود انبوهی از لباسهای تابستانی در مدلهای مختلف کیف و کفش کمربند و کروات عینک آفتابی وسایلی از قبیل جاقلمی جعبه های کوچک مینا کاری که در یکی از آنها باز بود و اشیاء زینتی قیمتی در آن ریخته بود...همه را روی میز گذاشته بود و مادر مشغول مرتب کردن آنها بود. «کوکب!برو در آن چمدان آبی هم باز کن توی آن هم هست.وای که این فرانک چه خورده فرمایشهایی میکند.» مادر در چمدان را باز کرد.سنگ یشم کنده کاری شده دیسهای نقره ای بزرگ رومیزیهای توری دو کاسه بلوری که به طرز باشکوهی کنده کاری شده بود دو جین نمکدان و فلفلدان ونقره و چهار شمعدان چند شاخه نقره و... «خانم بزرگ اینها را فرانک خانم فرستادند؟» «آره دخترم امروز صبح رسیدند.سفارش کرده بود همه را مرتب بچینیم.»دست بردم درون جعبه مینا کاری و گردنبند مرواریدی را از داخلش درآوردم که سه بند بود و گیره الماس داشت.وای چقدر قشنگ است!بیشتر از تمام آنچه را که درون جعبه بود اعم از انگشترهای درشت و ریز فیروزه و زمرد.گردنبند جواهر دستبندی که آویزش سکه های دوران...بود چشمم به گردنبند مروارید خیره شده بود. داشتم گردنبند را لابه لای انگشتهایم لمس میکردم که خانم بزرگ گفت:«حقا که فرانک خوش سلیقه است.در نامه اش نوشته این گردنبند را برای عروسش خریده.»با ناز گفت:«برای خانم بهرام جانم...برای او خریده.»و لحظه ای خودم را در همان لباس سفیدی که تنگ و بلند بود و تمام پایینش طبقه طبقه چین چین میشد دیدم و همان گردنبند را در دستهای بهرام که به گردنم می آویخت. «پری جان!مواظب باش مرواریدش لک نشود.»به خودم آمدم.هنوز روی صندلی نشسته بودم و گردنبند لای انگشتهایم غلت میخورد آهسته گذاشتم درون همان جعبه ای که کفش ابر و پنبه بود.پنبه هایی که برای زیبایی قرمز و سبز شده بودند و جلوه جواهرات را بیشتر کرده بودند.خانم بزرگ آهسته در جعبه را بست و آن را به سمت خودش کشید.بعد کلید کوچکی که طلایی بود را از روی میز برداشت و در آن را قفل کرد.سپس از روی صندلی بلند شد و به اطاقش رفت. مادر بی خیال از این دنیا مشغول مرتب کردن وسایل بود.چشمم افتاد به کمربند چرمی مشکی کمربند بهرام بود.همیشه آن را روی شلوارش میدیدم.با همان قفل درشت نقره.دستم را بردم که لمسش کنم مادر از جلوی دستم کشیدش و آهسته با صدای گرفته گفت:«میخواهی خانم بزرگ متوجه شود؟» وقتی خانم بزرگ برگشت من داشتم به اطاق خودمان میرفتم.گفت:«کجا میروی پری؟»گفتم:«ممکن است فرحناز و مادرش بیایند.»پرسید:«هنوز این آقا فرید دست برنداشته؟»خجالت کشیدم و سرم را پایین انداختم.زیر لب گفت:«من نمیدانم این جوانها چه میخواهند آن از بهرام که هنوز تکلیف فرنوش بیچاره را مشخص نکرده.این هم از تو که این جوان بدبخت را بازیچه خودت قرار دادی.»مادر در ادامه حرفهایش گفت:«خیر ببینی خانم بزرگ شما یه چیزی بگویید.شاید به حرف شما گوش کند.»نگاه تیزی به مادر کردم و گفتم:«خانم بزرگ من فعلا باید درسم را تمام کنم.»و برای اینکه هیچ کدام حرفی نزنند با عجله از خانه خارج شدم. حدودا یک ساعت دیگر گذشت.مادر با سبدی میوه وارد اطاق شد اینقدر خوشحال بودم که حتی نمیتوانستم درس بخوانم.فقط به فکر آمدن بهرام بودم.مادر پرسید:«هنوز نیامدند؟» هنوز که نه ولی کم کم باید پیدایشان بشود.مادر پرسید:«تو فکر میکنی برای چه میخواهند بیایند.»بعد مثل کسی که با خودش حرف میزد افزود:«یعنی دوباره میخواهند تو را خواستگاری کنند؟»نچ نچ کرد و افزود:«خدا انشاءالله دل هیچ کس را این طور گرفتار نکند.والله من که دیگر از رویشان خجالت میکشم.آخر کی ما لیاقت همچین خانواده ای داریم؟ناشکری میکنیم خدا به آخر عاقبت...»همزمان به هم نگاه کردیم.گفت:«مگر صدای بوق را نمیشنوی؟بلند شو.بلند شو.آمدند.»و خودش با عجله چند بشقاب و نمکدان کنار سبد میوه گذاشت:«وای پس این سماور کی جوش می آید؟» کتابهایم را جمع کردم و با عجله رفتم در را باز کردم.فرید هم همراهشان بود.گفتم:«سلام خیلی خوش آمدید.»فرید داشت در ماشین را قفل میکرد.فرحناز پرسید:«چی شده پری؟امروز خیلی خوشحالی.»خنده شیطنت آمیزی کرد و افزود:«این بلوز صورتی چقدر به پوستت می آید؟خوشگل بودی خوشگل تر شدی.»صدای مادرم را از پشت سرم شنیدم:«به به مشرف فرمودید.قدم به چشم.»بعد صدای مادر فرحناز و بعد هم فرید.تعارفها درهم و برهم بود.من و فرحناز پشت سرشان راه افتادیم.پرسیدم:«کم پیدا شدی پس آقا رضا کجاست؟» «شرکت.شب به شب رضا را میبینم.»به شوخی دستی به شکمش که حسابی بالا آمده بود زدم و گفتم:«چه خبر؟» سرخ شد و خندید:«ول کن پری.» «به سلامتی کی نی نی کوچولو تشرف فرما میشوند؟»گفت:«هیس!»و انگشتش را جلوی بینی گرفت:«بلندگو خوردی چه خبرت است؟همه شنیدند.» زیر گوشش گفتم:«یعنی خبر ندارند؟»لبهایش را جمع کرد و شانه هایش را بالا انداخت.وارد اطاق شدیم.فرید جای همیشگی نشست.همینطور مادرش.فرحناز کنار من یعنی روبه روی فرید نشست.همینطور که انگشتم را روی گل قالی میکشیدم گفتم:«خوش آمدید.» مادر چای دم کرد و سبد میوه را وسط اطاق گذاشت.با چشم و ابرو اشاره کرد که بلند شوم و تعارف کنم.فرید انگار تازه روز اولی بود که مرا میدید.گاهی سرش را بالا میگرفت و خیره نگاه میکرد.سر صحبت باز شد. مادر فرحناز گفت:«خب پری خانم فکر کنم امروز دیگه، بهانه نداشته باشی. گفتی خب دیپلم بگیرم، گفتیم چشم، گفتی دانشگاه قبول بشم گفتیم چشم، گفتی...» بعد حرفش را خورد و بعد از چند لحظه افزود... «به خدا کوکب خانم دختر عمویش هلاک این است که ما یک نوک پا برویم و خواستگاریش کنیم. یا دختر همسایه. این همه دختر،البته از حق نگذریم. پری خانم،هزار ماشاءالله یک چیز دیگرند. خوشگلی، استعداد، تحصیل کرده، قدو بالاو...» مادرم میان حرفش گفت:«چوب کاری نفرمایید خانم.شما نسبت به پری لطف دارید. والله به خدا همیشه ذکر خیر شما و آقا فرید هست،نمیدانم پری...» «مامان!» و مادرم ساکت شد و زیر لب گفت خودش میداند.من کاره ای نیستم.» مادر فرحناز گفت:«چه فرمایشها؟اصل کار شما هستید. بزرگ ما هستید. باور کنید فرید واقعا شما را دوست دارد.همیشه میگوید کوکب خانم یک دنیا فهم و شعور هستند.» و دوباره تعارفها بینشان تکه پاره شد. باز صحبتها از من شروع شد و به من هم خاتمه پیدا کرد.باز من جواب سر بالا دادم. ولی دیگر به آخر راه رسیده بودم.چند روزی دیگر مانده بود که تکلیفم روشن شود.ولی با تمام این احوال دلم طاقت نیاورد و وقتی که بلند شدند بروند گفتم:«آقا فرید بی زحمت یک لحظه تشریف بیاورید.» خوشحال شد و با دستپاچگی گفت:«چشم»و به دنبال من به راه افتاد.به باغ رفتیم،زیر درخت بید نرفتیم.دلم نمی آمد غیر از بهرام با هیچ کس آنجا حرف بزنم.به اطراف استخر رفتم.مثل بچه ای به دنبال مادرش پشت سرم می آمد.برگشتم و دیدم انگشتهایش را در هم فرو برده و صورتش بر افروخته شده.گفتم:«آقا فرید!»سریع گفت:«بله پری خانم؟»گفتم:«خواستم...خواستم بگویم...» «چی خواستید بگویید پری خانم؟بگویید...لطفا بگویید.»اصلا فکرش را هم نمیکرد که بخواهم بگویم:...«آقا فرید من بارها از شما خواهش کردم،ولی شما هیچ وقت حرفهای مرا جدی نگرفتید.» «چه کار کنم پری خانم؟» «مرا فراموش کنید.» چشمهایش همانند دو تکه شیشه برق میزد.یک لحظه متوجه شدم دستهایش میلرزد. گفت:«نمیتوانم»و رفت. چند قدم پشت سرش رفتم و خواستم صدایش کنم که برگشت و گفت:«خودم راه را بلد هستم.» آنطور که دلخور از حاط بیرون رفت،خاری در سینه ام فرو رفتم.باز دلم به حالش،حال پریشانش،سوخت. آه بهرام ببین به خاطر تو چطور دل این جوان را شکستم.بعد صدای بهرام را نجواکنان شنیدم:من هم به خاطر تو دل فرنوش را شکستم. آه بهرام چطور این چند روز را بگذرانم.مانند سربازی شده بودم که هرچه از خدمتش میگذرد و به معافیتش نزدیک میشود روزها،ساعتها و لحظه ها برایش سنگین تر میشود. آه بهرام لحظه ی رهایی پرنده ها رسیده،بهرام جان کجایی تا این سکوت مرا تو فریاد بزنی.آه بهرام کجایی؟بیا تا مصرعهای شعرهای دردناکم را کامل کنی.دستهایت کجایند؟دستهایی که خورشید را به من نشان میداد.کجایی؟کی می آیی که صدایت چشمهای بسته ی مرا بیدار کنند.کجایی تا صدای بال پرنده را روی لبهایت بشنوم و در گوشم تکرار شود.شاید رسیدن برای بعضی از عاشقها لحظه ی بزرگ بیداری باشد،ولی برای من نفس است،زندگی است.آه بهرام بیا و صدایم بزن که صدایت همچون لالایی باران در شب است.همچون نم نم باران در شیشه هاست. آه،میان یک دشت لخت خود را میبینم.یک خورشید توی کویر،در دست خاک اسیرم.اشعه ی خورشید به تنم می تابد.زنجیر زمین به پاهایم بست شده.من در این کویرم. به فریادم برس بهرام.من همانم که یک روز می خواستم دریا بشوم.می خواستم بزرگترین دریای دنیا بشوم. من همانم که در انتظار تو شبها را به آتش می کشیدم تا به فردا برسم. من اول چشمه بودم.حالا رود شدم به دنبال امید که در دشت راه افتادم تا شاید برسم به دریای امید.دریایی که در پشت یک کوه بلند سرنوشت قرار دارد.در این راه به هرکس رسیدم پرسیدم: تو میدانی این دریا از کجا راه دارد.ولی همه آنها فقط پوزخند نصیبم کردند و گفتند:سراب است.گفتم دریاست.گفتند:نه،سراب است.سراب...سراب...سراب... بله،بالاخره به این ترتیب انتظار چهارساله که برابر با چهل سال برایم بود گذشت.انتظار تمام شد.لحظه ی دیدن از راه رسید.لحظه ای که چهار سال به دنبالش ثانیه شماری میکردم.لحظه ی دیدار آه چقدر عذاب کشیدم.چقدر سخت گذشت.برود و دیگر نیاید آن شبهای سکوت و تنهایی،آن روزهای... «حاضر شدی پری؟» صدای مادرم بود. نگاهی به ساعت پیر روی طاقچه اناختم.ساعتی که تنها شاهد لحظه های من بود. ساعت از سه بامداد چند دقیقه گذشته بود.بهترین لباسم را به تن کرده بودم.راننده بوق زد.بهترین کفشهایم را پوشیدم و به طرف اتومبیل رفتم.خام بزرگ پرسید:«پس چرا کوکب نیامد.چه کار میکند؟»سوار شدم و گفتم:«آمد.»و راننده اتومبیل را از حیاط خارج کرد.مادر در را بست و سوار شد.در آن تاریکی نگاهم به آسمان بود.انگار با چشم دنبال هواپیما میگشتم. کدام هواپیما؟ هواپیمایی که بهرام جانم در آن نشسته. الهی قربان آن آسمانی بروم که آن هواپیما در ان پرواز میکند و آن هواپیمایی که بهران را در خود حفظ میکند. تمام شادیهای دنیارا یک جابه قلبم فرود آورده بودند. مثل اینکه تمام ستاره ها به خاطر ما جشن گرفته بودند. نمیدانم چرا به نظرم میرسید دارند میرقصند؟ شاید موزیک شادی هم در گوشم میشنیدم.نه،مثل اینکه اینبار دیگر خیالاتی نشده بودم. صدا از باند هایی که پشت صندلی عقب،یعنی درست پشت سر من بود بلند میشد.خانم بزرگ هر چند لحظه یکبار به راننده میگفت:«خیابانها که خلوت است،کمی تندتر ولی با احتیاط برو.»راننده میگفت:«چشم!»و سرعتش را بیشتر میکرد.اگر به دستور من بود دلم میخواست با هواپیمای جت می رفتم. هر چند غایده ای ندشت و میبایست تا ساعت چهارو نیم صبح صبر میکردیم.اینقدر افکار دیدار بهرام در سرم پخش شده بودند که نفهمیدم چطور به فرودگاه رسیدیم. حالا دیگر دقیقه ها را میشمردم.وقتی پیاده شدیم با هر یک ثانیه که میگذشت قلب من دوبار یا شاید سه بار تپش داشت. یعنی بهرام الان چه حالی دارد؟ آیا او هم به همین شدت قلبش میتپد؟ نفسش به شماره افتاده؟ ثانیه ها را میشمارد و به من فکر میکند؟ سر حال و شادو شنگول قدم اول را در سالن پروازهای خارجی گذاشتم.خوشگل و به قول مادرم طناز شده بودم.بلند تر و لاغر تر از سابق شده بودم.از تصور واکنش بهرام دلم ضعف میرفت.ساعت یک ربع به چهار بود.قلبم با صدای تاپ تاپ و پشت سر هم میکوبید.این دیگر چه حالی است که من پیدا کرده ام.خوشحالم و دلهره دارم.چرا ثانیه ها نمیگذرند؟تمام مدت این چهار سال یک طرف و این لحظه های آخر هم یک طرف. بالاخره هواپیما فرود آمد و به زمین نشست. کاش میتوانستم فریاد خوشحالی بکشم. داد بزنم تا همگان،آنان که قلبشان همانند قلب من میتپد، آنان که انتظار عزیزشان را میکشند، آنان که تشنه ی لحظه ی دیدار هستند بشنوند. داد بزنم. تمام شد انتظار طولانی عاشقانه بهرام برگشت. بهرام آمد. بهرام رسید. و صدای خانم بزرگ را شنیدم که با بغض و لرزیده گفت: «دارند می آیند. خدایا...پسرم...دکتر برگشت.» و آه کشید و افزود: «خدایا شکرت.» واقعا در آن لحظه وحشت برم داشته بود. میترسیدم نگاه خانم بزرگ را دنبال کنم و بهرام را در میان آنها نبینم. چه کار کنم مادرم نگاه کردم . چشمان ریزش برق می زد. کم کم لبخند روی لبانش ظاهر می شد و من هنوز صورتم را نچرخانده بودم. خانم بزرگ قدم اول را برداشت گفت:« الهی فدای آن قد و بالایت بشوم پسرم.» از شدت حالت عصبی که داشتم تمام پوست دور ناخن هایم را کنده بودم. پنجه هایم را در کفش فشار می دادم و فکر می کردم. منظورش از پسرم کدامشان بود. بهرام یا پدرش؟ بالاخره دل به دریا زدم و به سرعت چرخیدم به طرف ... فرانک جلوتر و مردی با قد بلند و موهای جوگندمی که سبیل باریکی پشت لبانش بود پشت سرفرانک قدم بر می داشت. چقدر باوقار... بهرام؟ پس بهرام کو؟ چرا بهرام همراهشان نیست. دوباره چشمهایم را باز و بسته کردم. اما بهرام نبود. خیره مانده بودم. اما واقعاً نبود. دلم ضعف رفت ، پاهایم سست شد. زانوهایم شروع کردند به لرزیدن. سعی کردم خودم را کنترل کنم. اما انگار رنگ پریده ام نشانگر حال پریشانم بود ، خانم بزرگ پسرش را و بعد فرانک را در آغوش کشید. آب دهانم را قورت دادم و تمام توانم را جمع کردم تا توانستم فقط بگویم :« سلام.» « سلام پری جان! ماشاءالله روز به روز خوشگل تر می شوی.» فرانک این را گفت که ناگهان نگاهش به در ورودی افتاد و جیغ کشید: «خواهرجان، شهرزاد...» و به سویشان دوید. دیگر نه می دیدم ، نه می شنیدم. تمامی این اتفاقها در کمتر از یک دقیقه اتفاق افتاده بود که برای من یک سال گذشت. هنوز دکتر سرش را در سینۀ خانم بزرگ پناه داده بود که خانم بزرگ پرسید:« پس بهرام جانم کو؟ » سعی نمی کردم بشنوم. ولی شنیدم. صدایی بسیار متین و آرام با لحنی عادی گفت:« رفته چمدانها را تحویل بگیرد.» دوباره زمان تکرار شد و همان حالتهای قبل تکرار شد. بازی خاری در سینه ام غلتید. به طرف دستشویی دویدم ، جلوی آینه آبی به سر و صورتم زدم و برای اینکه بهرام متوجۀ پریدگی رنگم نشود گونه هایم را سرخ کرد. دوباره سرحال و شاداب ، امیدوار و خندان بازگشتم. وقتی رسیدم همزمان ... بهرام هم رسید. به فاصلۀ یم صندلی رو به روی هم ایستادیم. خشک و رسمی، گردنها بلند و چشم در چشم هم. هیچ کدام حتی کلمه ای از دهانمان بیرون نیامد. هر دو سکوت. هردو خیره به برق نگاه دیگری. هر دو با لبهای باز بعد هر دو همزمان آهی از ته دل کشیدیم و دوباره همزمان و بسیار آهسته و به تدریج لبخند. ابتدا بسیار کمرنگ و کم کم رنگ می گرفت تا بالاخره لبهایمان باز شد و روی آنها لبخندی پاک که از دلهای صاف و صادق بلند می شد نست. صدا از گلویم بیرون نیامد. مثل کسی که دچار خفگی شده گفتم:« سلام.» بسیار آهسته و نرم سرش را پایین انداخت و با همان حالی که هنوز زیر چشمی در چشمم خیره بود گفت:« سلام پری جان.» دلم ریخت. یکجا خالی شد. اما کجا رفت. کجا دارد که برود «پیش دل بهرام» دیگر نه او کلمه ای گفت نه من. با صدای خانم بزرگ به خودمان آمدیم. « قربان این قد و بالایت بشوم بهرام جان. عزیزم ، شاه داماد.» دیگر شنیدن این کلمه برایم اهمیت نداشت . دیگر نمی رنجیدم. زیرا عزیزم روبه رویم ایستاده بود. قلبش پیش من بود و قلبم را گرو گرفته بود. حالا دیگر مطمئن بودم که تا خودش تصمیم نگیرد ، تا خودش نخواهد هیچ اتفاقی نخواهد افتاد. کارگری که همراه بهرام چرخ به دست چمدانها را آورده بود پرسید:« همین جا بگذارم. آقا؟... پرسیدم چمدانها را ...آقا ...» اما بهرام تمام حواسش پیش من بود. خندیدم و رو به کارگر گفتم:« اینجا نه ، توی پارکینگ اتومبیل ...» بهرام که تازه به خودش آمده بود ،گفت:« ببخشید ، چی پرسیدید؟» باز هم توی دلم قربان صدقه اش می رفتم و به وجودش افتخار می کردم. چقدر زیباتر شده بود. قیافه اش جا افتاده بود. رفتارش و لحن بیانش با گذشته قابل مقایسه نبود. وقتی حرف می زد حس می کردم دلم از حال می رود. وقتی نگاهم می کرد لرزه بر اندامم می انداخت. انگار که برق نگاهش تیری از مهر و محبت بود که با سرعت در قلب من فرو می رفت . انگار پیکان تیرش سرخ از آتش عشق بود و وقتی در قلبم فرو می نشست تمام وجودم را به آتش می کشید. آتش سوزندۀ عشق. وقتی با آن قد رشید قدم بر می داشت دلم می خواست هیچ کس مرا نمی دید. زانو می زدم و جای پاهایش را می بوسیدم و می بوییدم، آه ، افسوس که نمی توانستم. وقتی به نقطه ای خیره نگاه می کرد ، می دانستم که به من فکر می کند و به فکرهایی که از مغز من می گذشتند فکر می کند. به این ترتیب بهرام برگشت. چهارسال انتظار به پایان رسید و امید من، روح من ، آینده من و زندگی من برگشت. و من خوشحال و راضی سر به آسمان ساییدم و از ته قلب خدا را شکر گفتم:« خدایا شکر که آرزویم را برآورده کردی. خدایا من با چه زبانی می توانم شکر کنم و بالاخره نتیجۀ آن همه دعا و التماس در درگاه پروردگار را گرفتم. نتیجۀ اشکهایی را که ریختم ، اشکهایی که در شبهای بارانی در قطرات باران گم می شدند.» به خانه رسیدیم. همه پیاده شدیم. بهرام و پدرش که با اتومبیل پدر شهرزاد آمده بودند هم پشت سر ما رسیدند . باز قربان صدقه های خانم بزرگ شروع شد. من و مادر تکیه به دیوار اطاقمان داده بودیم و نگاه می کردیم. بهرام که پیاده شد باز احساس گذشته در من زنده شد. حالا که به خانه برگشته بودیم باز خجالت کشیدم و در وجودم خرد شدنم را احساس کردم. آه کشیدم: ای کاش در این خانه نبودیم. پس کجا بودیم؟ آن وقت چطور بهرام را می دیدم؟ و مثل آرزوهای بچگانه ،آرزو می کردم :مثلاً خانۀ شاکری خانۀ ما بود. آن وقت همسایۀ روبه رویی بهرام بودیم. با تفاوت اینکه من دختر کلفت خانۀ پدری بهرام نبودم. لبخند شیطنت آمیزی گوشۀ لبهای بهرام نقش بسته بود و دزدانه به من نگاه می کرد. چشمانش در عمق چشمهایم حرف می زد. گویی چشمانش فریاد می کشید از زین تا آسمان مرا می خواهد. و چشمانم در جوابش می گفت: من تا کهکشانها تو را می خواهم. چشمانش می گفت: بدون من زمستانی سرد و تاریک بوده و حالا که مرا می بیند بهاری شده با آسمان صاف. چشمانم در جوابش می گفت: می پرستمت بهرام ! هر دو چنان غرق نگاه یکدیگر شده بودیم که متوجۀ رفتن بقیه نشدیم و صدای فرانک از روی پله های ساختمان خانم بزرگ برق نگاههایمان را از یکدیگر جدا کرد. « پس چرا خشکت زده بهرام؟ صبح شده بیا تو. معلوم نیست این پسر چی به سرش آمده.» خانواده بهرام چنان از این باور که من و بهرام همدیگر را دوست داریم دور بودند که اصلاً توجهی به رفتار ما نداشتند. به قول مادرم که می گفت:« فرانک برف و تگرگ را در چلۀ تابستان باور می کند ، اما هیچ زمان باور نمی کند که بهرام می خواهد با تو ازدواج کند.» بهرام هر دو قدمی که به سمت ساختمان بر می داشت برمی گشت و لب باز می کرد که حرفی بزند، اما فرانک همانند داروغه ای که انجام وظیفه می کرد روی پله ها ایستاده بود و پشت سر هم با خودش حرف می زد. « راه بیا بهرام ، خانم بزرگ دارد صدایت می کند. پس چرا ایستاده ای؟» و من با نگاه بدرقه اش می کردم. وقتی وارد ساختمان شد ،آهسته دستش را برایم تکان داد. من هنوز ایستاده بودم. خیلی زود برق اتاقش روشن شد. نفس راحتی کشیدم. پشت پنجره آمده و لبخند زدم. دستم را برایش بلند کردم. پنجره را باز کرد. در تاریکی ، درست نمی توانست مرا ببیند. پاورچین رفتم زیر پنجره. روی بالکن کوچک اطاقش آمد. آنجا می توانستیم با هم صحبت کنیم. برای لحظه ای کوتاه دوباره یکی از خاطره های بچگی برایم زنده شد. روزی که بهرام امتحان داشت. آن موقع من مدرسه نمی رفتم . از من خواست که زیر پنجره بایستم و کیف و کتابش را بگیرم تا روی زمین نیافتد هنوز اندکی از برفهای ماه بهمن روی زمین باقی ماند بود.در حالی که انگشتهایم یخ کرده بود و آنها را جلوی دهان میبردم و با نفس سعی میکردم گرمشان کنم ایستاده بودم.روی بالکن آمد و سطل زباله اطاقش را توسط طناب پایین فرستاد.درون ظرف زباله کیف و کتابش را گذاشته بود.با عجله و همانطور که خودش فرمان داده بود سطل زباله را ته باغ بردم و تا آنجا که توانستم برف روی آن ریختم.لحظه ای بعد صدای داد و بیداد بهرام را از اطاقش شنیدم که میگفت:«کیف و کتابم نیست مامان!»و داد کشید:«مامان بیا کیف و کتابم را پیدا کن.من امروز امتحان دارم.»بعد صدای فرانک:«گریه نکن پسرم.الان میگردم پیدا میکنم.فکر کن ببین کجا گذاشتی.»و نوازشش میکرد.و من با صورتی گل انداخته دست و پایی یخ کرده که برف و آب در چکمه هایم پر شده بود به اطاق برمیگشتم و منتظر نقشه های زیرکانه دیگرش میشدم. ناگهان برق اطاق بهرام خاموش شد.بهرام با عجله داخل رفت و دوباره برق روشن شد.بعد صدای فرانک:«اینجایی؟فکر کردم کسی توی اطاق نیست؟هنوز لباسهایت را عوض نکردی؟زود باش بهرام جان خانم بزرگ بی تابی میکند.» صدای بهرام که میگفت:«حالا نمیشو صبح بروم پیش مادربزرگ؟خیلی خسته ام مادر.»و دوباره فرانک میگفت:«خوب نیست پسرم فقط چند دقیقه بعدا وقت داری تا هروقت که دلت خواست بخوابی.» دوباره برق اطاق خاموش شد.من ماندم و تاریکی و تنهایی.اما خوشحال بودم.بهترین شب زندگانیم بود.به طرف اطاق دویدم.رختخوابم را پهن کردم و پریدم روی لحاف.از خوشحالی در پوست خودم نمیگنجیدم.کی صبح میشود؟کی میتوانم بهرام را تنها ببینم.با هم صحبت کنیم.حتما فردا قرار میگذارد که همدیگر را بیرون ببینیم و حرفهایمان را بزنیم.از فردا انقدر این خانه شلوغ میشود که وای... با این که تلاش میکردم تا صبح بیدار بمانم اما انقدر خسته بودم که خوابم برد.خواب بهرام را میدیدم.گاهی هوا روشن بود گاهی تاریک گاهی صاف گاهی ابری و طوفانی.در کویری به دنبال بهرام میدویدم.هر قدم من ده ها قدم او بود.به سرعت از من دور میشد و من جای او سراب میدیدم.سراب...سراب.جیغ کشیدم و از خواب پریدم.با این که بیدار شده بودم هنوز خودم را پیدا نکرده بودم.اینجا کجاست؟یادم آمد.همه چیز را به خاطر آوردم.صبح زود بود تازه نور نارنجی خورشید از لا به لای برگها به حیاط تابیده بود.ساعت نه صبح بود.باباعلی طبق معمول با گلهای اطراف استخر ور میرفت کود میداد.آب میداد... «سلام باباعلی صبح بخیر.» نگاهی پر از تعجب به من انداخت و پرسید:«صبح شما هم به خیر پری خانم!دانشگاه تعطیل شد؟»خندیدم و گفتم:«بله.»دوباره گفت:«از وقتی یادم می آید هنوز تو را انقدر مثل امروز خوشحال ندیدم.»گفتم:«جدی؟»و دستم را در آب استخر کردم. نچ نچ کرد و گفت:«وای!یادم رفت آب استخر را عوض کنم خوب شد.شما فرشته خیر شدی.» «چرا؟» «مگر خبر نداری؟» «نه از چی؟» «پیش پای شما فرانک خانم و آقای دکتر بیرون رفتند.گفتم:«خب»و نگاهی به جای اتومبیل انداختم.گفت:«از قرار معلوم امشب همه برای شام در منزل...»حرفش را قطع کردم و گفتم:«خودم این را میدانستم.دیشب وقتی از فرودگاه برگشتیم پدر شهرزاد همه را برای امشب دعوت کرد.خب این چه ربطی به اب استخر دارد؟» خنده پیرمردانه ای کرد و همانطور که گلهای پژمرده را میچید گفت:«تو که امان نمیدهی آدم حرفش را بزند.» خندیدم و گفتم:«خب بگو.» «لااله الا الله...»بعد مکثی کرد و من ساکت شدم و هیچی نگفتم.مشغول بازی با برگی که در استخر افتاده بود بودم که گفت:«خانم فرمودند امروز آب استخر را عوض کنم.میخواهد بعدازظهر شنا کند.» «خب این که عادی است.خانم شنا کردن کار هر روزشان است مگر یادت رفته.» آهسته گفت:«آخر امروز فرق میکند.» «چه فرقی؟» باز صدایش را پایین تر آورد و گفت:«بعدازظهر تمام دوستانش به دیدنش می آیند.همان دوستان قدیمی اش.الان هم رفت تا دعوتشان کند.میخواهند تنها باشند.فرمودند هیچ کس نباید در خانه بماند.حتی آقای دکتر و بهرام خان.» «حالا کجا میروند؟» با صدای بلند خندید ولی آهسته گفت:«تو مثلا دانشگاه میروی؟حواست کجاست؟خب میروند مهمانی دیگر.» با بی حوصلگی پرسیدم:«پس فرانک؟» باباعلی هم بی حوصله تر از من جواب داد:«اه چقدر...« میدانم که خواست بگوید چقدر گیجم ولی حرفش را خورد و گفت:«خب وقتی که مهمانهایش رفتند او هم میرود.حالا فهمیدی.»باز گفتم:«خب به من چه مربوطه.»و بلند شدم و به سوی اطاق رفتم.صدایش را شنیدم که غرغر کنان میگفت:«اصلا تقصیر من است که با یک نیم وجب بچه درد دل میکنم.» زیر درخت بید نشسته بودم و خیره به پنجره اطاق بهرام نگاه میکردم.چقدر میخوابد؟پس چرا بلند نمیشود؟دلم ترکید.دارم دیوانه میشوم.و با اینکه دلم داشت برایش پرپر میشد به خودم گفتم:«چقدر سنگ دلی پری خسته است.خدا بهتر میداند.حتما تا صبح پیش خانم بزرگ نشسته.»و با این تفاسیر خودم ار راضی میکردم که تا هروقت دلش میخواهد بخوابد. یک ساعت شد نیم ساعت دیگر گذشت دو ساعت شد.باباعلی گفت:«پری خانم بی زحمت پیچ این شیلنگ را باز کن.»هنوز نگاهم به پنجره بود.اما بلند شدم و پیچ شیلنگ را باز کردم.نمیدانم از کدام قسمت شیلنگ که سوراخ شده بود آب به سر و صورتم پاشید.جیع زدم:«وای باباعلی!» انگار که بهرام با صدای من از خواب پریده باشد پشت پنجره دوید.قطره های آب پشت سرهم از صورتم میچکید.حالا که خیالش راحت شد اتفاقی برام نیافتاده خمیازه کشید و دستهایش را به طرف پشتش برد.باز هردو به هم خیره شدیم و همزمان برای گفتن سلام دستمان را بلند کردیم و باز همزمان گفتیم:«صبح به خیر!»و همزمان لبخند روی لبانان ظاهر شد. چقدر دنیا زیبا بود.چرا انسان میتواند این همه زیبایی را ببیند حس کند چون آنچه را که میخواهد به دست نیاورده.تا دیروز که بهرام را نمیدیدم نسبت به همه چیز همه زیباییها بی تفاوت بودم.اما امروز روز دیگری بود.بوی درختان و گلها عوض شده بود.آسمان یک زنگ دیگر شده بود.باد طور دیگری میوزید.حس میکردم گلها میرقصند.بید هم شادتر از گذشته بود.برگهای او هم میرقصیدند. چرا بهرام حرفی نمیزند؟شاید منتظر است من جمله اول را بگویم.اما چه بگویم؟انگار در نامه راحت تر حرف میزدیم.سرم را پایین انداختم ولی دلم میخواست نگاهش میکردم.افزود:«بیا سرچهار راه.»آهسته گفتم:«چشم.»و درون اطاق برگشتم.ولی مگر دلم طاقت می آورد لحظه ای از او دور باشم.بلند شدم و منزل خانم بزرگ رفتم.عجب اسیر دلش شده بودم.دیوانه روحش و منتظر لحظه ای از نگاهش. مادر مشغول اتو زدن لباسهای خانم بزرگ بود برای مهمانی شب.خانم بزرگ هم عینک روی چشم مشغول خواندن شهر حافظ بود. برای اینکه بهرام متوجه شود آنجا هستم با صدای بلند گفتم: خانم بزرگ گفت: جانم، گفتم (کتاب لیلی و مجنون را بردارم ، ) نگاهی به کتابخانه انداخت و گفت : ( هرکدام را که دوست داری بردار). خندیدم و بلندتر گفت : ( مرسی ) بهرام با عجله در اطاقش را باز کرد. دلم خنک شد. گفتم ( سلام بهرام خان ) گفت : سلام بح شما به خیر. خانم بزرگ نگاهی به بهرام که از پله ها پایین می آمد انداخت و گفت ( ظهر شده پسرم و خنده کوتاهی کرد. ) بهرام پایین آمد. دیگر این بهرام آن بهرام گذشته نبود. با وقار راه می رفت. شمرده شمرده صحبت می کرد و رفتارش متین شده بود. کنار خانم بزرگ، روی یک مبل نشست و پرسید: پدر و مادرم منزل نیستند؟ خانم بزرگ بیت آخر را با صدای بلند خواند: بلب رسید مرا جان و بر نیامد کام بسر رسید امید وطلب بسر نرسید نمی دانم چرا با صدای بلند گفتن : خدا نکند خانم بزرگ و بهرام هردو نگاه کردند. نمی دانستم چه بگویم. بهرام که شاید متوجه جواب من و شعر حافظ شده بود برای اینکه خانم بزرگ را از مرحله بیرون بیاورد گفت: ( نگفتید خانم بزرگ، پدر و مادرم ... ) خانم بزرگ حرف بهرام را قطع کرد و گفت : رفتند بیرون پسرم، الان دیگه پیدایشان می شود و جریان مهمانهای فرانک را برای بهرام گفت. هنوز در فکر بیت حافظ بودم. پاهایم قدرت حرکت نداشتند. چرا خانم بزرگ این بیت را باصدای بلند خواند. نکند......نکند منظورش . و برای اینکه بهترین روز زندگیم خراب نشود خودم را دلداری دادم مادر سینی صبحانه را برای بهرام آورد ومن چون نمی خواستم یا نمی توانستم این صحنه ها را تحمل کنم کتاب لیلی و مجنون را برداشتم و از منزل خارج شدم. وقتی می رفتم، چهره مادرم را می دیدم. سنجاق زیر روسریش زده و سینی را برای آقای خانه می برد. باز برای لحظه ای زیباییهای دنیا جلوی چشمم فرار کردن و به جایش تیرگی و سیاهی نمایان شدند. ظهر برای ناهار باید منزل خانم بزرگ می رفتم. فرانک هوس ته چین مرغ کرده بود. دلم نمی خواست بروم. طاقت دیدن خدمت کردن مادرم را نداشتم. برای بار سوم مادرم از روی پله ها صدایم کرد. ( پری؟ پس چرا نمی آیی؟ ) با عجله شیک ترین بلوز و شلوارم را پوشیدم و رفتم. حس می کردم مانند کبکب شدم. سرم را زیر برفر کردم فکر می کنم کسی نمی تواند مرا ببیند. خنده دار بود. به خودم و سر و وضعم می رسیدم و ادای دختر آدم حسابیها را در می آوردم و واقعیت را گم کرده بودم. مادرم را فراموش کرده بود. موقعیتم را .... همه سر میز نشسته بودند و مشغول کشیدن غذا بودند. بیشتر از همه از دکتر خجالت می کشیدم. خانم بزرگ با لحنی که بیشتر دلسوزانه به نظر می رسید گفت : پری جان بیا روی این صندلی، وبه صندلی که رو به روی خودش بود اشاره کرد و گفت: پس چرا اینقدر دیر آمدی؟ اول به بهرام نگاه کردم . بعد به خانم بزرگ گفتم: ببخشید و نشستم. خیلی سخت بود. انگار هر چه بزرگ تر می شدم بیشتر واقعیت ها را می دیدم. دکتر گفت: پس چرا برنج نمی کشید؟ بعد رو کرد به مادرم وافزود: کوکب خانم برای دخترت برنج بکش. کاش می توانستم فرار کنم. از کی و کجا؟ از خودم و به آنجا که این جمله ها که به گوشم نخورد. به آنجا که خودم و مادرم خرد نشویم. اما آنجا که بهرام وجود ندارد. آیا من بای بین بهرام واحساسم کدام را انتخاب کنم بعد که ته دلم را جستجو کردم صدایی ضعیف می شندیم که می گفت ( بهرام، بهرام را ) مادر برایم یک گفگیر برنج کشید. اشتها نداشتم. غذا از گلویم پایین نمی رفت. نگاهی به بشقاب بهرام انداختم نیمی از غذایش را خورده بود. ولی از زمانی که من نشسته بودم انگار او هم بازی می کرد و نمی توانست بخورد. گاهی نگاهی دزدانه، گاهی برای لحظه ای خیره می شد و گاهی سرخ می شد ولحظه ای بعد سفید مثل گچ. و درست تمام این حالت ها را من هم داشتم. بعد از ناهار، بهرام و پدرش شطرنج ، بازی می کردند. فرانگ گفت: ( بهرام جان زود تمامش کنید. الان بچه ها می آیند ) و خانم بزرگ ادامه داد: من که حاضرم ، کوکب تو هم بیا ) و بعد رو کرد به من و افزود: پری جان تو هم حاضر شو برویم. اما من نمی توانستم ، هم خجالت می کشیدم و هم باید سر ساعت چهار سر چهارراه می رفتم. گفتم : شما بفرمایید. من باید درسم رابخوانم. دکتر در همان حالتی که مهره ای را تکان می داد پرسید: مگر دتانشگاه تعطیل نشده؟ با دستپاچگی گفتم؟ چرا اما..... حرفم را قطع کرد و گفت: شنیده بودم شما شاگرد ممتازی هستی ! آفرین! آفرین دختر جان. تمام لحن حرف زدنشان با این که مهربان بود ولی انگار پتکی می شد در مغز من فرود می آمد. فرانک این بار با لحنی که معلوم بود عجله دارد گفت: دیر شد الان می آیند. دکتر و بهرام به اجبار مهره های شطرنج را جمع کردند و همزمان گفتند: وای از دست .... یکی گفت : این خانم و آن یکی که بهرام بود گفت ( مادر ). و غرغر کنان رفتند که حاضر شوند و بهرام از پله که بالا می رفت گفت: حالا نمی شود من نروم. فرانک خندید و گفت : مگر تو خواجه محرمی؟ و همه زدند زیر خنده غیر از من حتی بهرام هم می خندید. خنده هایش چقدر متین و شیرین به نظر می آمد. موقع خندیدن گردنش را بالاتر می گرفت و موهایش می لغزیدند. مهم تر از همه صدای جذابش بود که دیوانه ام کرده بود. صدایی جذاب که تن به خصوصی داشت و هیچ کس از شنیدنش خسته نمی شد. از سالن خارج شدم. مادرم هم پشت سرم آمد. پرسیدم: شما هم می روید؟ لبخندی رضایت بخش روی لبش نقش بست و گفت : خوب نیست بمانم. ختانم می خواهد با مهمانهایش راحت باشد. خندیدم و گفتم: دوست دارید بروید، وگرنه شما که مرد نیستید. در حالی که به قول خودش پیراهن پلو خوریش را می پوشید خندید و گفت: حالا اشکالی دارد که یکبار هم من پیرزن هوس مهمانی بکنم؟ موقعی که سوار اتومبیل می شدند، پشت پنجره رفتم و بهرام را تماشا می کردم. کت وشلوار پرتقالی پوشیده بود. پیراهنش سفید و کراواتش پررنگ تر از کت وشلوارش. در کل شکل دامادها شده بود. دلم برایش ضعف می رفت. پس کی ئمال من می شوی بهرام؟ پس کی روزی می رسد که در لباس دامادی تور را از روی صورتم کنار بزنی ؟ کی ؟ وباز نگاهش کردم و زیر لب گفتم : انشاالله همین روزها. هنگامی که بهرام اتومبیل را روشن کرد نگاهش به پنجره ما بود. دیگر مطمئن بودم که می دانست من نگاهش می کنم. لبخندی زد و دست چپ را از پنجره خارج کرد و پنج انگشتش را به علامت پنج نشان داد . رفتند و باباعلی هم از باغ بیرون رفت و پشت سر خود در را بست. تنها فرانک ماند ومن. صدای قارقار کلاغ ها سکوت باغ را می شکست. از بیکاری حوصله ام سر رفته بود.انقدر نگاه به ساعت کرده بودم که فکر می کردم هیچ زمان عقربه ها 5 را نشان نمی دهند. اعصابم به هم ریخته بود. تصمیم گرفتم پبش فرانک خانم بروم که هم از تنهایی بیرون بیایم و هم وقت را بگذرانم. رفتم. فرانک خانم لباس مخصوص شنا پوشیده بود، موها لخت و بور روی شونه هایش ریخته بود. همان گردنبند مروارید که در سه بند از پشت می آمد و روی سینه یک قفل الماس می خورد را به گردنش آویخته بود. مرتب جلوی آینه می ایستاد و با خودش ور می رفت. مرا در آینه دید. پرید: درست را خواندی پری؟



نفهمیدم متلک گفت یا بی منظور ، هرچه گفت به من برخورد ، گفتم : « چند صفحه خواندم ، حوصله ام سررفت ،آمدم پیش شما که ...»

با عشوه ای خاص گفت:« راستی از خانم بزرگ چیزهایی شنیده بودم. حقیقت دارد؟»

پرسیدم:« چه چیزهایی؟»


romangram.com | @romangram_com