#غرور_عاشقان_پارت_123

گفت: «کچل بود» و زدیم زیر خنده: «اما پولدار.» لبهایمان جمع شد: «تاجر است. می خواهد شهرزاد خانم را ببرد.»

«به کجا؟» گفت: «پدر و مادرش ... صبر کن ببینم خانم بزرگ کجا هستند؟ سُـ ... سا ... والله دقیق نمی دانم.» بعد بی حوصله گفت: «بعداً خودت از خانم بزرگ بپرس.» بعد رو به مهرانگیز گفت: «پس چرا نمی فرمایید. شگون دارد، مال عروسی و شادی است. بفرمایید. بفرمایید.» و دوباره استکانها را پر از چای کرد. بعد از من پرسید: «پری جان ساعت چند برگشتید؟» و ما که هر لحظه منتظر بودیم سر حرف باز شود تا آرام آرام طوری که مادر تکان نخورد موضوع دزدی را برایش تعریف کنیم فرصت را غنیمت شمردیم و هرکدام جمله ای را گفتیم. من گفتم: «خوب شد ... در واقع خدا رحم کرد زود برگشتیم.» و مهرانگیز که استاد روانشناسی بود مرتب لبخند می زد و جو را می سنجید. بعد فرحناز گفت: «چه خوب شد شما میوه ها را در یخچال منزل خانم بزرگ گذاشته بودید.» و مادر با تعجب پرسید: «چطور مگر؟» مهرانگیز باز خندید و گفت: «البته با شلوغی که من و بچه ها راه انداختیم دزد بیچاره دو پا داشت و دو پای دیگر هم قرض کرد ... » مادر با رنگ پریده نفس نفس زد و حرفش را قطع کرد «دزد؟» و رو به من پرسید: «چی می شنوم پری؟» من هم خندیدم و گفتم: «به خیر گذشت مادر! فرار کردند.» دوباره مهرانگیز ادامه داد: «فقط شما همین امشب باید با خانم بزرگ تماس بگیرید ... »

باز مادر حرفش را قطع کرد: «همین امشب؟ ... نه، خانم بزرگ بشنود سکته می کند.»

مهرانگیز کمی فکر کرد و سپس گفت: «پس می رویم منزل پدر شهرزاد. من خودم موضوع را به خانم بزرگ می گویم.»

فرحناز پرسید: «الان،؟ تا برسیم نزدیک صبح شده.»

مهرانگیز جواب داد: «به نظر من هر چه زودتر خانم بزرگ بیاید زندگیش را ببیند بهتر است. این طوری اگر هم دزدها چیزی برده باشند ما صبح زود می توانیم به پلیس گزارش دهیم.» و من حرفهایش را تأیید کردم و بالاخره مادر هم راضی شد که همراهمان بیاید. هنگامی که داشتیم سوار می شدیم مهرانگیز نگاه کوتاهی به در حیاط انداخت. بعد همانطور که استارت می زد گفت: «صلاح نیست دوباره خانه را تنها بگذاریم. هیچ اطمینانی نیست.» مادر گفت: «راست می گویید. چرا به عقل خودم نرسید.» و در حالی که چادرش را مرتب می کرد رفت و چند ضربه آهسته با گوشه انگشت به پنجره کوچک اطاق آقامراد زد. مهرانگیز چراغهای اتومبیلش را روشن کرد و آهسته به طرف مادر حرکت کرد. آقامراد در را باز کرد و مادر گفت: «شرمنده هستیم آقامراد. امشب بچه ها تنها بودند. گویا دزد آمده منزل خانم بزرگ، حالا می رویم که به خانم بزرگ خبر بدهیم. اگر زحمت نیست، خواهش می کنم تا ما برمی گردیم چشم چشمی به درخانه بیاندازید. برقهای حیاط را روشن گذاشتم.» آقا مراد نگاهی داخلی ماشین انداخت و گفت: «به چشم، برو کوکب خانم. خیالت راحت.»

باز مادر تعارف کرد: «ببخشید بی خواب شدی» آقامراد جواب داد: «پس همسایه به چه درد می خورد؟» و مهرانگیز یک بوق کوتاه زد و از آقامراد تشکر کرد. به در خانه پدر شهرزاد رفتیم. هنوز برقهای ساختمان روشن بود. مادر زنگ زد و پدر شهرزاد وقتی متوجه شد پشت در مادرم ایستاده در را گشود. همه با هم وارد شدیم. ساختمان چند طبقه ای بود که درهای چوبی با شیشه های رنگی داشت. هنوز میز و صندلیها در حیاط به جا مانده بودند. زمین پر از پوست میوه و شیرینی های خرد شده و نقل بود. پدر شهرزاد زودتر از بقیه جلو آمد و متعجب و نگران پرسید: «چی شده کوکب خانم؟»

مادر در حالی که از درد پا می نالید گفت: «خانم بزرگ خوابیدند یا بیدار هستند؟» پدر شهرزاد جواب داد: «بیدار هستند» و بعد دستش را به سوی اطاقی که یک درش هم در حیاط باز می شد اشاره کرد و گفت «توی اطاق نشیمن نشسته.» صدای قلق ل قلیان خانم بزرگ راحت به گوش می رسید. در اطاق باز بود. مادر از جلو و ما هم پشت سرش وارد شدیم. کادوها و بسته های بزرگ و کوچک همه گوشه اطاق به طرز مرتبی روی هم چیده شده بودند. خانم بزرگ که بسیار از دیدن ما در آن وقت شب تعجب کرده بود پرسید: «خیر باشد کوکب، تو که همین یکی دو ساعت پیش رفتی. چی شده؟» و مهرانگیز بعد از اینکه با خونسردی احوال پرسی می کرد، کنار خانم بزرگ نشست و آرام آرام و خنده کنان همه چیز را توضیح داد. درست همانطور که اتفاق افتاده بود.

لحظه ای که خانم بزرگ همه جریان را شنید، هیچ عکس العملی از خود نشان نداد و گفت: «چرا چنین فکری راجع به من کردید؟ چرا من باید از دست کوکب یا پری ناراحت باشم. اصلاً چرا این موقع آمدید به من خبر دادید. مال دنیا انقدر ارزش ندارد. حتی اگر دزد تمام زندگیم را جمع می کرد و می برد من جز لبخند هیچ حرفی به این مادر و دختر نمی زدم.» کمی مکث کرد. دوباره قلیان کشید و چند لحظه بعد گفت: «من بیشتر از چشمهایم به کوکب و دخترش اطمینان دارم.» و از مهرانگیز و همه ما تشکر کرد که نگران شدیم و حتی عذرخواهی کرد که به خاطر خانه و زندگی او ترسیده بودیم.


romangram.com | @romangram_com