#غرور_عاشقان_پارت_122

مهرانگیز بی آنکه برای لحظه ای کوتاه به چیزی خیره شود ، خیلی طبیعی و مثل کسانی که بارها و بارها آن اطاق را دیده بود رفت بالای اطاق و به پشتی تکیه داد. بعد گفت:« خیلی خوش گذشت بچه ها ، من که احساس خستگی نمی کنم.» دست و پایم را گم کرده بودم. هول حرف می زدم. مرتب با انگشتهایم بازی می کردم و شصتهای پاهایم را محکم به زمین فشارمیدادم:«با اجازه...با اجازه من بروم میوه بیاورم.»و قبل از اینکه هیچ کدام تعارف کنند از اطاق خارج شدم.یخچال نداشتیم و مادر میوه هایی را که از صبح خریده و شسته بود در یخچال خانم بزرگ گذاشته بود.همیشه در نبود آنها ما کلید تمام ساختمان را داشتیم.رفتم در ساختمان را باز کردم و برقها را روشن کردم.یکراست به آشپزخانه رفتم در یخچال را باز کردم.هنوز سبد میوه را در نیاورده بودم که ناگهان صدایی شنیدم.تق و بعد کشیده شدن پا روی زمین.ترسیدم.آهسته در یخچال را بستم و پاورچین وارد سالن شدم.«کیه؟کی آنجاست؟...خانم بزرگ؟...مادر؟....»هیچ صدایی نشنیدم.همه جا ساکت بود.برگشتم و دوباره در یخچال را گشودم و میوه ها را بیرون آوردم به سرعت از ساختمان خارج شدم.از ترس فراموش کرده بودم برقها را خاموش کنم پس دوباره مجبور شدم برگردم.اما با ترس و لرز بیشتری.قدمهایم را آهسته تر از آنکه خودم هم صدایش را بشنوم برمیداشتم.باز همه جا ساکت بود.برقها را خاموش کردم و خواستم خارج بشوم که ناگهان صدای تق چیزی شکست.جیغ زدم و سرجا میخکوب شدم.داشتم از ترس قبضه روح میشدم.پا به فرار گذاشتم وقتی به اطاق رسیدم میوها ها را روی زمین گذاشتم.از ترس لکنت زبان پیدا کرده بودم.گفتم:«دُدُدُزد آمده...آ...آ...آنجا.»و دستم را به سمت منزل خانم بزرگ دراز کردم.فرحناز ترسید ولی مهرانگیز مثل یک مرد از جا بلند شد و دیدم دور اطاق را نگاه میکند:چوبی آهنی...با عجله رفتم از پشت کمد چماقی که مال پدرم بود را درآوردم و به دستش داد.به سرعت از اطاق خارج شدم.

من و فرحناز وقتی مهرانگیز را در آن حالت دیدیم دل و جرأت پیدا کردیم و هرکدام از حیاط پشتی پاره آجری برداشتم و به سویش دویدیم.در باز بود.از پله ها که بالا میرفتیم ناگهان از پشت سر صدایی شنیدم.برگشتم و دیدم یک نفر روی زمین ایستاده.باز جیغ کشیدم بعد یک نفر دیگر از در ساختمان بیرون دوید و هردو با هم پا به فرار گذاشتند و ما...من و فرحناز فقط جیغ میکشیدیم«دزد.»ولی مهرانگیز با چماق دستش دنبال آنها دوید.در آن باغ تاریک میدوید.از پله ها پایین رفتم.پنجره اطاق بهرام باز بود.یک طناب آویزان بود.دزد از طناب گره گره پایین آمده بود.من و فرحناز گوشه ای ایستاده بودیم و در بغل یکدیگر از ترس میلرزیدیم.پس از چند لحظه مهرانگیز برگشت.هنوز چماق در دستش بود.گفت:«نالوطی های پدرسوخته فرار کردند...»بعد با حرص افزود:«اگر دستم...آخ قلبم.»و دستش را روی سینه چپش گذاشت و دو زانو روی زمین نشست.به سویش دویدیم.من پشتش را ماساژ میدادم و فرحناز دستهایش را میمالید.پیشانیش عزق سرد کرده بود.فرحناز گفت:«انگشتهایش یخ کرده.»مهرانگیز ناله کنان گفت:«اصلا نگران نباشید.»بعد به فرحناز گفت:«برو داروهایم را از داخل کیفم بیاور.»گفتم:«من میروم.»و به سرعت به سمت اطاق دویدم.کیف را برداشتم.چقدر سنگین است.زیپش را کشیدم و داخلش دست کردم و درونش را نگاه کردم که داروها را در بیاورم.کیسه داروها را که بیرون کشیدم چند قطعه عکس هم همراهش بیرون امد.نگاه کوتاهی انداختم و توجهم جلب شد.عکس مهرانگیز بود که در دانشگاه انداخته بود.چند نفر از شاگردانش هم کنارش ایستاده بودند.چهره یکی از چهره ها به چشمم اشنا آمد.خوب که نگاه کردم...خودش بود.بله عکس فرنوش بود که دستش را گردن مهرانگیز انداخته بود.عکسها را روی کیف گذاشتم و کیسه داروها را برداشتم.یک لیوان آب هم بردم.با عجله خودم ار به مهرانگیز رساندم.قوطی قرصش را درآورد و یکی را زیر زبانش گذاشت لیوان آب را جلویش گرفتم.دستم را پس زد و گفت:«ممنون آب لازم نیست فقط کمکم کنید بلند شوم.»آهسته زیر بغلش را گرفتیم و با احتیاط به اطاق بردیمش.دراز کشید رنگ هرسه نفرمان پریده بود.رفتم شربت قند درست کردم و مقداری هم عرق بیدمشک درونش ریختم.نیم ساعت گذشت.مهرانگیز که احساس میکرد حالش بهتر شده بود بلند شد و تکیه اش را به پشتی داد.

گفتم:«خدا مرگم بدهد امشب باعث آزارتان شدم.»همان لبخند ملیح روی لبانش نقش بست و گفت:«خدا نکن اتفاقی بود که افتاد.تقصیر تو که نبود.حالا دعا کن دزدها چیزی نبرده باشند.»فرحناز چشمهایش را ریز و همانطور که به گوشه ای خیره شده بود گفت:«فکر نمیکنم.خودشان بیشتر از ما ترسیده بودند.خوب شد زود برگشتیم.»بعد از من پرسید:«کجا میروی پری؟»گفتم:«درهای ساختمان باز است.بروم هم برقها را خاموش کنم هم درها را ببندم.»فرحناز از جا بلند شد و برای اینکه نکند از تنهایی بترسم همراهم آمد

از شنیدن صدای پای خودمان وحشت داشتیم.هردو ترسیده بودیم ولی به روی خود نمی آوردیم.گفتم:«فرحناز بروم به آقای شاکری بگویم؟»با تردید گفت:«میل خودت است.»

درها را قفل کردیم و برگشتیم.مهرانگیز مشغول نگاه کردن همان چند قطعه عکس بود.گفتم:«وقتی داروها را درآوردم عسکها بیرون آمد.»مهرانگیز قطعه عکسی را که در دست داشت زیر چند قطعه دیگر گذاشت و گفت:«شاگردهایم بودند.»آهی کشید و ادامه داد:«خوش به حال آن روزها.»رفتم کنار مهرانگیز نشستم.فرحناز گفت:«مگر نمیخواستی موضوع دزد را به آقای شاکری بگویی؟بلند شو پری تنبلی نکن شاید چیزی از خانه خانم بزرگ برده باشند آن وقت نکند خانم بزرگ...»

همین طور که عکسها را از دست مهرانگیز میگرفتم گفتم:«یعنی خانم بزرگ به من شک کند؟»بعد خنده رضایت بخشی کردم و گفتم:«محال است.تازه بشنود من تنها بودم و دزد آمده با مادرم دعوا میکند که چرا مرا تنها گذاشته و به عروسی نبرده.»مهرانگیز درحالی که به فرحناز اشاره میکرد که بنشیند در ادامه حرفهای من گفت:«اگر هم شکی کرد و خواست به پری چیزی بگوید پس من و تو چه کاره هستیم؟ما که شاهد بودیم.»باز من خندیدم:«ای بابا شما چقدر فکرهای بیهوده میکنید.اگر دزد تمام زندگی خانم بزرگ را هم جمع کرده باشد باز او به من حرفی نمیزند.»«مهرانگیز خانم این.»و انگشتم را گذاشتم روی صورت فرنوش و گفتم:«چقدر خوشگله شاگرد شما بود؟»قطعه عکس را از دستم گرفت و بالا برد خوب به چهره فرنوش دقت کرد و مانند کسی که به خاطرات گذشته اش برگشته رفت توی فکر.چشمهایش را ریز کرد و چند بار سرش را تکان داد.بعد نفسی که برای راحت شدن بود کشید و گفت:«میبینی چقدر خوشگل است.در آن دانشگاه هیچ کس فکر نمیکرد ایرانی باشد.»فرحناز گفت:«ببینم.»و عکس را از دست مهرانگیز گرفت.گفتم:«خب.»منظورم این بود که ادامه بدهد.مهرانگیز یک سیگار از دورن کیف درآورد که من از دستش کشیدم و گفتم:«به خدا اگر بگذارم لب به سیگار بزنید.»وسیگار را در مشتم چنان فشار دادم که تمام توتونش لابه لای انگشتها و کف دستم چسبید.اشک در چشم مهراگیز حلقه بست.انگار بار اول بود که احساس میکرد کسی نگران حالش است.خم شد و صورتم را بوسید.من هم همین طور و بلند شدم درحالی که با تکه پارچه ای دستم را پاک میکردم گفتم:«داشتید از آن دختر راسی اسمش را نگفتید.»فقط برای یک لحظه فکر کرد و

گفت:«ایزدی.»پرسیدم:«اسم کوچکش»مهرانگیز و فرحناز هردو متعجب به من نگاه کردند و بعد مهرانگیز پرسید:«چه فرقی میکند؟»

برای اینکه فکرشان را همان جا خاتمه بدهم گفتم:«خواستم ببینم این چهره زیبا اسم کوچکش چی است؟»هردو با هم گفتند:«آهان»و دوباره مهرانگیز که انگار بهانه سیگار میگرفت و مرتب داخل کیفش و پاکت سیگارش را نگاه میکرد گفت:«فرنوش فرنوش ایزدی.»پرسیدم:«شاگرد زرنگی بود؟»فرحناز گفت:«پری این سؤالت هم مربوط به زیباییش میشود؟»گفتم:«نه میخواستم ببینم چون خوشگل است استعدادش هم خوب است.»مهرانگیز گفت:«اگر بگذاری یک نخ سیگار بکشم تمام بیوگرافیش را میدهم.»خندیدم و گفتم:«اگر نکشید دیگر شب از نیمه گذشته بود که مادرم کلید را به در انداخت و ما هنوز شوخی می کردیم و می خندیدیم. با اینکه در اطاق باز بود باز چند سرفه کرد تا متوجه ورودش بشویم. ساکت شدیم. وارد شد. چهره اش شاداب ولی کمی خسته به نظر می رسید. زنبیل را گوشه اطاق روی طاقچه ای که پشت پنجره حیاط پشتی بود گذاشت و گفت: «می بخشید پری باعث زحمت شما شد.» بعد نگاهی به ساعت انداخت و گفت: «وای چقدر دیر شده» و باز هم عذرخواهی کرد. مهرانگیز و فرحناز جلوی پای مادر بلند شدند و همزمان «خسته نباشید» گفتند و احوال پرسی کردند. سماور روشن بود و من تازه چای سری دوم را دم کردم. مادرم آمد کنار سماور نشست. گفتم: «عروسی چطور بود؟» فرحناز پرسید: «عروس چه شکلی شده بود؟» و مهرانگیز با جمله «کوکب خانم!» ما را ساکت کرد. مادر برای همه چای ریخت. بعد بلند شد و مقداری نقل بادامی سفید و چهارگوش را باز کرد و تکه کیکی را که داخلش بود درآورد و در یک بشقاب چینی گذاشت و همراه با سه عدد کارد و چنگال داخل سینی گذاشت و گفت: «برای شما آوردم.» بعد شروع کرد به تعریف از عروس و عروسی. چنان با آب و تاب تعریف می کردکه برای لحظه ای من خودم را در جشن دیدم. «عروس چقدر زیبا شده بود، تورش شکوفه های صورتی داشت. تاجش نگین های الماس داشت. فلان آرایشگاه رفته بود. ماشین عروس را چطور گل کاری کرده بودند. لباس عروسیش یک متر پشت سرش روی زمین کشیده می شد و چنین و چنان بود. دسته گلش از چه گلهایی بود. داماد زیر بغلش را گرفته بود.»

فرحناز پرسید: «از داماد بگویید. داماد چه شکلی بود؟»


romangram.com | @romangram_com