#غرور_عاشقان_پارت_121
« وا !چرا من؟» فرید برگشت و همه ساکت شدیم. لیوانهای آب میوه در سینی تکان می خوردند و از شدت لرزش دستش به یکدیگر می خوردند. مهرانگیز به جای همه تشکر کرد و لیوانها را تقسیم کرد.
نیم ساعتی گذشت. رضا و فرحناز مرتب سر به سر هم می گذاشتند و ما می خندیدیم. گاهی رضا لطیفه تعریف می کرد و به هرحال نمی گذاشت حتی لحظه ای خنده از روی لبانمان بیافتد. فرید می خندید ولی تمام نگاه و حواسش به من بود. باز بلند شد و رفت. غروب شده بود . نسیم خنکی می وزید. رضا نگاهی به فرید که داشت می رفت انداخت و گفت:« این فرید آدم را کسل می کند.» فرحناز به اعتراض گفت:« وا ! چرا رضا؟» رضا خندید و گفت:« از بس ادای عاشقها را در می آورد.» فرحناز با متلک گفت:« نه که خودت در نمی آوردی؟» و باز می خندیدیم. حدوداً چند دقیقه گذشت که دوباره فرید برگشت. این بار بلال خریده بود. سینی بلال را روی تخت گذاشت و دستش را برد آن را که شیری بود و دانه هایش از شدت کباب چشمک می زدند را برداشت و به طرف من گرفت. گرفتم و تشکر کردم. ولی خجالت می کشیدم. چه از جان من می خواهد؟ چرا با رفتارش مرا شرم زده می کند؟ به روی خودم نیاوردم و دیگر نگاهش نکردم ولی حس می کردم زیر چشمی به من نگاه می کند. لحظه ها می گذشت و من هم خوشحال بودم و هم در فکر. در فکر بهرام بودم. دوست داشتم جای فرید ، بهرام لبۀ تخت نشسته بود. او بلال را دستم می داد . او برایم آب میوه می خرید. آه بهرام پس کی می آیی؟ دارم دیوانه می شود. الان کجایی ؟ چه کار میکنی؟ به چه فکر می کنی؟ و لحظه ای چهره اش را خندان رو به رویم مجسم می کردم.
شوخی ، خنده ، بهترین تفریحها ، هیچ کدام جایشان را به لحظه ای دیدار بهرام نمی دادند. کم کم ستاره ها خودنمایی و چشمک زنان آسمان را زیباتر می کردند. باز فرید بلند شد که برود. این بار رضا هم همراهش رفت و نیم ساعتی ما را تنها گذاشتند. انگار پر در آورده بودم. رفتم روی تخت و چهارزانو نشستم. با صدای بلند می خندیدم و حرفم را می زدم. دیگر سرم را پایین نمی انداختم . دیگر دزدانه نمی خندیدم. مثل فرحناز و مهرانگیز با صدای بلند. های های. نفس راحتی کشیدم و سراپا گوش به حرفهای مهرانگیز گوش می کردم که پسرها برگشتند. سفره ای پهن کردند و نان سنگگ تازه گذاشتند. فرید سینی را که پر از سیخهای باریک جگر و پهن کباب کوبیده و برگ بود و گوجه های کباب شده با پوستهای سوختۀ سیاه را در سفره گذاشت.رضا یک دیس کوچک که پر از جعفری ، لیموی تازه و فلفل بود را کنارش گذاشت و هر دو کفشهایشان را در آوردند و روی تخت نشستند. بوی کباب ذهن مرا به خاطرۀ باغ دعوت کرد. به بهرام ، به تفریحهایی که با آنهای می رفتیم و من چقدر احمقانه فرصتهایم را از دست دادم بودم. بهترین لحظات زندگیم را با لجبازی عوض کرده بودم. ای لعنت به هرچی غرور است.
حواست کجا رفته پری؟ سرد شد. از دهن می افتد. دست بردم و یک سیخ جگر بداشتم. فرید پشت سر من چند سیخ از هرکدام روی نان تازه گذاشت و گفت:« شما چرا تعارف می کنید پری خانم.» و سیخها را در نان خالی کرد و جلوی من گذاشت. ای کاش هیچ کس حال مرا در آن لحظه نداشته باشد. از طرفی به بهرام فکر می کردم و از طرفی دلم به حال فرید آتش گرفته بود. فرید را مثل یک برادر می خواستم. نسبت به او هیچ احساسی نداشتم. ولی حاضر نبودم چهره اش را پر از غم و غصه ببینم. ببینم که نگاهم می کند و آه می کشد. ببینم که چه طور دستهایش می لرزد و صورتش تا بناگوش سرخ شده. چه کسی می توانست لحظه ای جای فرید تحمل کند. آیا خود من می توانستم؟ آن را که عاشقش بودم ، آن را که می پرستیدم. بهرام را بنشینم و ببینم که به دیگری فکر می کند؟ لعنت به تو ای فرحناز ! چرا فرید را به اینجا کشاندی؟ تو که می دانی من بهرام را می خواهم.از جان این بیچاره چه می خواهی؟ چرا زجرش می دهی؟ امشب با فرحناز صحبت می کنم.
« چه گفتی پری؟با من می خواهی صحبت کنی؟»
« ها؟ چی؟ من همچین حرفی زدم.» و همگی در حالی که می خندیدند هر کدام غیر از فرید چیزی می گفتند.
آخر شب شد. بلند شدیم که برگردیم . فرحناز خواست در ماشین فرید ، پیش شوهرش بنشیند. گفتم:« مگر نمی خواستی امشب بیایی خانۀ ما.» با اینکه از خدا می خواست مِن مِن کرد و گقت:« پس شوهرم را چه کار کنم؟» و دنبال من راه افتاد. فرید تا سرکوچه پشت سر ما می آمد. وقتی مهرانگیز داخل کوچه پیچید، فرید توقف کرد و گفت:« فرحناز ساعت چند بیاییم دنبالت؟»
فرحناز زیر لب گفت:« خواب و استراحت که ندارد ، می خواهد بهانۀ دیگری برای دیدن تو جور کند.» و بعد با صدای بلند گفت:« نمی خواهد فرید ، وقتی مادر پری برگردد ، من با مهرانگیز می آیم.» بعد خداحافظی کردیم و فرید حرکت کرد. به خانه رسیدیم. کلید را از کیفم بیرون آوردم و رودتر پیاده شدم. جلوتر وارد اطاق شدم تا مطمئن شوم همه چیز مرتب است . برق را روشن کردم و پنجره را باز گذاشتم. بعد رفتم و دیدم مهرانگیز مشغول قفل کردن در اتومبیلش است. تعارف کردم بفرمایید. خوش آمدید ولی از درون خجالت می کشیدم. مهرانگیز وضعمان را از نزدیک ببیند. هرچند که دیگر همه چیز را می دانست.
فرحناز از جلو و مهرانگیز از پشت سرش وارد شدند. نگاهم فقط به صورت مهرانگیز بود. کنجکاوانه منتظر بودم ببینم عکس العملی از خود نشان می دهد. مهرانگیزی که در کاخ زندگی می کرد.
romangram.com | @romangram_com