#غرور_عاشقان_پارت_120
« داشتم می گفتم. مرتب بهانۀ بچه می گیرد. » مادر فرحناز گفت:« چرا قبول نمی کند از پرورشگاه بیاورید؟» مهرانگیز شرش را تکانی داد و آه کشید/ بعد گفت:« چرل قبول کند، عیب از من است.» ار فزحناز پرسیدم: « مگر مهرانگیز خانم بچه دار نمی شوند؟» فرحناز نگاهی که توام با اجازه گرفتن باشد به مهرانگیز انداخت و بعد که اجازه را با یک بار مژه زدن مهرانگیز گرفت گفت:« بچه دار می شوند ولی دکتر ... اجازه نمی دهد. به خاطر قلبشان.» و مهرانگیز در ادامۀ صحبتهای فرحناز افزود:« پری جان قلب من با باطری کار می کند.» نگاهی به سیگار دستش انداختم و گفتم:« پس چطور سیگاری ...» قبلاً جوابم را گرفته بودم. حرفم را خوردم و ساکت شدم. بعد زیر لب گفتم:« پس مهرانگیز خانم بچه ندارند؟» که مادر فرحناز گفت:«چرا چند سال پیش خدا یک پسربهش داد.» خوشحال شدم و پرسیدم:« خب ، پس مشکل چیه؟» هر سه باز هم آه کشیدند و مهرانگیز اشک در چشمانم جمع شد و گفت:« پسرم فلج است. پیش ما زندگی نمی کند.» دلم برایش سوخت. دستش داشت می لرزید. ای وای از این روزگار، کی از دل کی خبر دارد؟ یک دانه اشک از چشم مهرانگیز چکید. پک محکمی به ته ماندۀ سیگارش زد و آن را با حرص در جا سیگاری فشار داد. بعد بلند شد و از سالن خارج شد. وقتی از پله ها بالا می رفت. گفت:« می آیید بالا؟» فرحناز و مادر نگاهی به یکدیگر انداختند و بلند شدند. من هم بلند شدم و پشت سرشان راه افتادم. به طبقۀ بالا رفتم. پله ها از وسط اولین سالن می پیچید و تا طبقه بالا می رسید. مهرانگیز پیانو می زد. صدایش سکوت غم انگیز را شکست. اندوه مانند دُرد شراب در دلم ته نشین می شد ولی از بین نمی رفت. تمام غصه هایم یکجا به وجودم حمله ور شدند. مهرانگیز می زد و من دلم می خواست تنها بود و این موزیک پخش می شد. آن وقت اشک می ریختم . دلم را خالی می کردم. ولی در آن لحظه ساکت گوش می کردم و اغماض می کردم. چقدر دلنشین پیانو می زد. غمگین و آهنگ تنهایی می زد. مهرانگیز انگار روج در جسم نداشته باشد می زد و اشکش دانه دانه می چکید. تمام شد. سرش را بلند کرد و نگاهمان کرد. چشمان هر چهار نفرمان پر از اشک بود. برایش دست زدیم. گفتم:« عالی بود.» گفت:« می بخشید که امشبتان را خراب کردم.» آن شب فرصت نشد تا سوالهایم را از مهرانگیز بپرسم. به فرحناز گفتم:« هر وقت مهرانگیز آمد خانۀ شما، حتماً به من خبر بده. خیلی دوست دارم دوباره ببینمش.» آه انسانها ناله کنید. اما ، در دل شب ، هنگامی که همه جا تاریک است. در سکوت و تنهایی. تنهای تنها . آن وقت که فقط یک نفر صدایتان را از دل می شنود. آن وقت که می توانید همه را همانطور که هست صادقانه بگویید. آن وقت که می دانید اگر بشنوید یاریتان می دهد. ناله کنید ، راز و نیاز کنید ، دردتان را بگویید و چشمهایتان را ببندید که دانه ای اشک آرامتان می کند. که دلتان سبک می شود. چون می دانید رازتان را برای چه کسی بازگو کردید. به این ترتیب یک هفتۀ دیگر هم از تعطیلات می گذشت و تمام کتابهایی که لازم داشتم را تهیه کردم و با یک برنامه ریزی دقیق شروع به خواندن کردم. فرحناز اکثر روزها ،آن هم فقط برای چند لحظه به دیدنم می آمد. آن هم در حیاط. تو نمی آمد. می گفت:« رضا تو ماشین نشسته ، خوبین ندارد.» و من که خجالت می کشیدم رضا سر و وضعمان را ببیند هیچ نمی گفتم. چهارشنبه بود. به جای مادرم که خسته بود و ترجیح می داد استراحت کند اکنون من مشغول انجام کارهای منزل خانم بزرگ شده بود. دیگر بهرام که نبود از کی خجالت بکشم؟ خانم بزرگ در اطلاق خودش بود. اطلاقی که حدود چهل تا پنجاه متر می شد و سرتاسر آن را فرشهای گران پوشانده بود ، دو لالۀ شمعدانی روی طاقچه و عکس شوهر مرحومش. چند گلدان شمعدانی پشت پنجره ، ته اطاق دو مبل مخمل قرمز و بین آنها یک تخت زده بود که روی آن هم فرش و پشتی بود. مخصوص قلیان کشیدنش بود. در آن اطاق همه چیز گرانها بود ولی هیچ خبری از تجمل نبود. چشمم به عصای خانم بزرگ افتاد. بعد به صورتش که هر روز پیرتر می شد و موهایش که کمتر تارهای سیاه در آنها دیده می شد انداختم. چرخ خیاطی کهنه اش که روی یک میز چوبی بسیار کهنه نصب شده بود نشانی از گذشتۀ خانم بزرگ بود. روی آن یک تور چین دار انداخته بود. رفتم تور را برداشم و خواستم گرد و غبارش را پاک کنم که خانم بزرگ دود قلیان را فرو برد و گفت:« پری جان بی زحمت تورش را بکش. گرد پیری باید بر سر من و این چرخ همزمان بنشیند.» واضح و روشن منظورش را نفهمیدم. اما گفتم چشم و تور را انداختم. مشغول پاک کردن لاله هایی بودم که عکس ناصرالدین شاه را با آن سبیلهای چخماقی رویش کشیده شده بود. چشمم به قاب کوچکی افتاد که چند قطعه عکس کوچک به طرز مرتب در آن چیده شده بود. عکس بهرام هم بود. فکر کنم عکس هفت سالگیش بود ، با دیدن آن عکس برای لحظه ای به عقب برگشتم . نگاه پیر خانم بزرگ ، بعد چهره اش را به یاد آوردم که زمانی که پنج ساله بودم و بهرام لباس مخصوص پوشیده بود ، کیف دست گرفته بود ، دست در دست مادرش. روز اول دبستان. خوب به یاد دارم که خانم بزرگ شاداب و سرزنده صورت بهرام را بوسید و مقداری نقل و نخودچی در جیبش ریخت. من با بغض نگاه می کردم و مانند آن که کمبودی در وجودم حس کرده بودم صورت چرک عروسکم را بوسیدم و آهسته در گوشش گفتم:« غصه نخور ، من هم برای تو نخودچی و نق می خرم.» و اشک در چشمم جمع شد. بعد مادرم جلو رفت و یک دستمال سفید که چهارتا شده بود را در جیب دیگر بهرام گذاشت و گفت:« دیرتان می شود، بروید به سلامت.» هنوز لباس سیاهی را که برای پدرم پوشیده بود به تن داشت. آن موقع نمی دانستم چه مدت از فوت پدرم می گذشت ولی حالا که حساب می کنم ... پدرم بهار فوت کرد و آن روز اول مهر بود. بعد خاطرۀ فوت پدرم برایم زنده شد. آن روز که در اطاقمان باز بود و زنهای می آمدند و می رفتند. آن روز که من در حیاط پشتی چاله ای می کندم و بهرام بالای سرم ایستاده بود. دید که گریه می کنم. گفت:« چه کار می کنی پری؟» در همان بچگی هم دوست نداشتم جلوی بهرام اشک بریزم . شاید خجالت می کشیدم. شاید هم غرور داشتم. عروسکم را در چاله گذاشتم و با دستهای کوچکم که پوستش خشکیده بود و ترک برداشته بود روی سرش خاک ریختم. شاید دلیل این حرکتم آن بود که به خاک سپردن پدرم را با چشم دیدم. بعد از چند لحظه جلوی آفتاب رفتم و گوشۀ دیوار نشستم و زانوهایم را بغل کردم و سرم را روی زانویم گذاشتم که دیدم بهرام دستش را به پیشانیم گذاشت و سرم را بلند کرد. عروسکم دستش بود. از موهایش آب می چکید. گفت:« پری ! شاید در آن چاله از تاریکی بترسد. بگیر برایت شستمش.» صدای چه چه قناری خانم بزرگ مرا از آن خاطره بیرون آورد. هنوز دستمال را آرام آرام روی لالۀ شمعدانی می کشیدم و به قاب عکس نگاه می کردم. بابا علی مشغول عوض کردن آب استخر بود . کارهایم تمام شده بود. خسته داشتم از پنجره بیرون را نگاه می کرد. صدای قل قل قلیان خانم بزرگ و گاهی هم صدای قار قار کلاغها حواسم را جمع می کرد. خودم پشت پنجره ایستاده بودم ولی دلم در آمریکا بود. پیش بهرام . تازه نامه فرستاده بود. باز هیچ اسمی از فرنوش ندیدم. از دانشگاه و از تحصیل نوشته بود و از سعادتی نوشته بود که من به دنبالش لحظه شماری می کردم. صدای خانم بزرگ در حالی که دود را قورت می داد :« پری خسته شدی ، بیا یک لیوان از این شربت بخورد.» همان طور که بابا علی را تماشا می کردم و در رویا بودم گفتم:« ممنون ، میل ندارم.» خندید و بعد صدای قل قل. خواستم از اطاقش بیرون بروم که گفت:« اگر نخوری ناراحت میشوم ها؟»مثل بچه ای که حرف گوش کن خوبی هست برگشتم و لبه تخت نشستم.یک لیوان شربت برایم ریخت.رگهای دستش از شدت لاغری از زیر پوست متورم شده بودند.انگشتر ظریفی که نگین فیروزه داشت جلوه ای به انگشتان کشیده اش داده بود.لیوان را از دستش گرفتم و گفتم:«ممنون خانم بزرگ.» دستش را به پایه قلیان گرفت و کمی جابه جایش کرد.بعد نگاهی به زغالهایش انداخت و دوباره شلنگ را به دهان گرفت و باز صدای قل قل بلند شد.او هم برای خود عالمی داشت.خوشا به حالش.از لحن مؤدبانه و پر طمطراق او و تمام رفتارش که در چشم دیگران حسن بود لذت میبردم.چند جرعه از شربت را سرکشیدم.بعد لیوان را درون سینی نقره گذاشتم و خواستم بلند شوم که گفت:«پری جان به سلامتی دیپلم را گرفتی؟»گفتم:«از لطف خدا و زحمتهای شما خانم بزرگ.»عرق دور لبش را با کفه دست پاک کرد و گفت:«حالا چه تصمیمی گرفتی؟»گفتم:«اگر خدا کمک کند میخواهم بروم دانشگاه.» کمی فکر کرد و بعد مانند کسی که با خودش حرف میزند گفت:«دانشگاه؟»بعد کمی بلندتر گفت:«فکر هزینه تحصیلش را کرده ای؟» راستش فکر هزینه تحصیلش را بهرام کرده بود ولی فکر این که جواب خانم بزرگ را در آن لحظه جه باید بدهم را نکرده بودم.دست و پایم را گم کرده بودم.نمیدانستم چه جوابی بدهم.مِن مِن کنان گفتم:«خدا بزرگ است.»و ناگهان فکر از خاطرم گذشت.آقای محمدی!بعد با عجله گفتم:«یکی از دبیرهایم گفته شاید بتواند کاری برایم انجام بدهد.منظورم بورس تحصیلی است.»باز دود را در گلویش فرو داد و گفت:«یعنی دولت کمکت میکند.» گفتم:«ای همچین.اگر خدا بخواهد.»لبخندی متین روی لبانش نقش بست و بعد آه کشید.من سکوت کرده و سرم را پایین انداخته بودم.گفت:«مادر تو چند سال عمر و جوانیش را در این خانه به پای ما ریخت.بدون هیچ توقعی.» گفتم:«ولی شما همیشه نسبت به ما لطف داشتید.»گفت:«ولی کوکب هیچ وقت توقع نداشت.هرکاری هم که ما کردیم خودمان خواستیم.»هنوز سرم پایین بود.خانم بزرگ افزود:«تا هر کجا که خواستی درس بخوان پری جان اصلا فکر هزینه اش را نکن.حیف این استعداد خدادادی نیست که نتوانی بخوانی.»گفتم:«خانم بزرگ!»گفت:«انشاءالله وقتی دکتر شدی اول فکری به حال پاهای من بکن.»بعد خندید و گفت:«وقتی بهرام جانم هم در دانشگاه قبول شد همین حرف را بهش زدم.نوه عزیزم.»آه کشید و به قاب خیره شد.چشم در چشم بهرام گفت:«الهی قربان آن قد و بالایت شوم.کی می آیی پسر؟آخر تو نباید دلت برای این مادربزرگت تنگ شود؟فقط خدا کند نمیرم و تو را در لباس دامادی ببینم.» گفتم:«انشاءالله خانم بزرگ.انشاءالله که میبینی.» بعد خنده ای از سر ذوق کرد و گفت:«راستی پری یادت هست وقتی بچه بودید بهرام چقدر سربه سرت میگذاشت؟» سرم را تکان دادم و هیچ نگفتم.باز صدای قل قل و قناری بلند شد. خانم بزرگ نفس عمیقی کشید و افزود:«چه روزهایی بود؟چقدر زود گذشت؟مثل باد.پری جان؟»گفتم:«بله خانم بزرگ.»گفت:«هیچی دخترم»و باز هردو سکوت کردیم.چرا حرفش را خورد؟یعنی چه میخواست بگوید...بلند شدم و گفتم:«من میروم خانم بزرگ شما کاری ندارید؟»گفت:«نه دخترم فقط وقتی رفتی...بگو مادرت بیاید.» گفتم:«چشم»و از اطاق خارج شدم.آب استخر زلال شده بود.صدای پرندگان باغ و خش خش برگهای درختان در مقابل نسیمی که میوزید طراوت یاسهای شکفته آسمان آبی بود صاف بدون یک لکه ابر.چقدر جای بهرام را در باغ خالی میدیدم.آه خوش به حال تابستان دو سال پیش روزهایی که لحظاتم را فقط به فکر آزار دادن بهرام بودم یا اینکه باید مینشستم و فکر او را میخواندم.راستی که چقدر بچه بودیم.حالا چه؟بهرام رفته و من تنها با خاطراتش زندگی میکنم و لحظه ها را با یادش پشت سر میگذارم.حالا که فقط به انتظارش نشستم و دلم را به خواندن جمله هایش خوش کردم که با خواندن آنها صدایش را میشنوم.با جمله هایش حرف میزدم.جواب سؤالهایش را میدادم.وقتی نوشته بود:«سلام پری جان!»آهسته گفتم:«سلام بهرام!»وقتی نوشته بود:«حالت چطوره؟»مگیفتم:«فقط از دوری تو در عذابم و...و»وقتی نوشته بود:«خداحافظ پری!»اشکم میچکید و میگفتم:«پس کی می آیی بهرام.کی؟»و نامه را تا میکردم و در پاکت میگذاشتم.بعد کاغد سفیدی آماده میکردم و براش مینوشتم.از سکوت مینوشتم از تنهایی مینوشتم از انتظار مینوشتم ولی غرورم اجازه نمیداد که برایش بنویسم در نبودش چه برسرم آمده بود و چه حالی داشتم. زنگ زدند در را گشودم.فرحناز و رضا بودند.خوشحال و خندان.پرسیدم:«چه خبر شده؟»فرحناز انگار فنر زیر پاهایش گذاشته بودند مرتب خودش را تکان میداد و درحالی که با دستهایش بازی میکرد گفت:«فردا عصر بیا خانه ما همه هستند.مهرانگیز هم می آید.»پرسیدم:«باز تولد چه کسی شده؟»خندید و گفت:«مهمتر از تولد.»پرسیدم:«عروسی؟»گفت:«چقدر سؤال میکنی؟بیا خودت میفهمی.»گفتم:«حتما نامزدی فرید است.»ابروهایش را درهم کشید ولی همچنان لبخند روی لبانش بود.گفت:«فرید بیچاره که یکبار خودش را اسیر کرده نه بابا از این خبرها نیست.پدرم میخواهد همه دار و ندارش را بفروشد و برای همیشه برود.» لبهایم را جمع کردم.شانه هایم را بالا انداختم و گفتم:«من که نمیفهمم.این دیگر این همه خوشحالی دارد؟»گفت:«دِ تو نمیدانی میخواهد ارث من و فرید را بدهد و بعد هم برود آلمان پیش برادرش.قصد دارد با یک زن آلمانی ازدواج کند.»گفتم:«شوخی نکن فرحناز.»گفت:«امروز عصر میرویم محضر.رضا و فرید ترتیب یک مهمانی برای فردا داده اند.حتما بیا منتظرت هستم.»رضا هم در ادامه حرفهای همسرش گفت:«حتما تشریف بیاورید پری خانم فرید گفته...»با صدای فرحناز که محکم گفت:«رضا.»حرفش را خورد. گفتم:«حالا نمیشود من نیایم.خودت میدادنی درس دارم.اصلا این مهمانی چه ربطی به من دارد؟»فرحناز گونه ام را فشار داد و گفت:«همه اش به تو مربوط میشود در ضمن مگر نمیخواستی مهرانگیز را ببینی؟» رضا و فرحناز رفتند و من هنوز پشت در به حرف فرحناز فکر میکردم.همه اش به من مربوط میشود؟یعنی چه؟به من چه مربوط میشود.کم کم قضیه داشت برایم روشن میشد.فرحناز هنوز هم امیدوار بود.او در دلش به من میخندید.درست مثل مادرم.آنها حتی یک درصد امکان نمیدادند که بهرام مرا بخواهد و روزی ما به هم برسیم.این بود که مصرانه به پای من نشسته بودند. مستأصل و درمانده از خودم پرسیدم:«نکند این هم بازی باشد؟نکند که شمال بودیم وقتی من آن بازی خطرناک را با او کردم پیش خودش تصمیم گرفت به نحوی تلافی کند.یعنی بهرام حقیقتا مرا میخواهد؟»و باز مردد سراغ عکسها و نامه هایش رفتم.فکرم چیزی دیگر میگفت و دلم میگفت بهرام مرا میخواهد.دوستم دارد.مگر میشود دروغ باشد که دل به دل راه دارد. همان شب در باغ باز شد و پدر شهرزاد با اتومبیل وارد شد.تنها بود.از اینکه شهرزاد و مادرش در ماشین نبودند تعجب کردم.چند دقیقه بعد قضیه روشن شد.شب جمعه عروسی شهرزاد بود.خوشحال شد.یکی از رقیبهایم رفت.پدرش آمده بود خانم بزرگ را دعوت کند.از مادرم خواست که برای کمک برود.به من هم گفت بروم.ولی من قبول نکردم.بعدا به مادرم گفتم:«درس دارم.نمیتوانم بیایم.شما بروید.»راستش خجالت مي كشيدم. چقدر بايد خرد شدنم را در اين فاميل تحمل مي كردم. چطور مي توانستم در آن عروسي شركت كنم و ببينم مادرم به فاميلهاي بهرام خدمت مي كند. و باز به اين فكر فرو رفتم. چطور بهرام مي خواهد با من ازدواج كند. آب شب من و مادر در آن خانه تنها بوديم. بابا علي دم غروب رفته بود. به اين شب هاي تنهايي عادت داشتيم. خانم بزرگ با اين كه گه گداري از خانه بيرون مي آمد ولي وقتي نبود انگار همه جا تاريك و سوت و كور بود. انگار او ستون آن ساختمان بود. آن شب تمام برقها خاموش بودند. برق اطاق بهرام كه از دو سال پيش خاموش شده بود و حالا برق تمام ساختمان، البته غير از چراغ سر دري. دلم گرفته بود. حتي نمي توانستم درس بخوانم. كسل بودم و خميازه مي كشيدم. «آه، اين هم شد زندگي؟» مادرم مشمئز گفت: «چقدر ناشكري مي كني پري. مگر ديگران چطوري زندگي مي كنند؟» گفتم: «نه تفريحي، نه برو و بيايي. نه رفت و آمدي.» مادر پچ پچ كرد و گفت: «الحمدالله از وقتي تعطيل شدي، چند تا مهماني رفتي، تازه فردا هم كه دعوت داري.» «حالا كي خواست فردا برود؟» «نمي روي؟ آخر چرا مادر؟ خوبيت ندارد، بيچاره ها تا اينجا آمدند دعوتت كردند. احترام گذاشتند.» «آخه شما كه نمي دانيد.» پرسيد: «چي را نمي دانم مادر جان؟» گفتم: «فريد دست بردار نيست. فكر مي كند با اين رفت و آمدها من عاشقش مي شوم.» مادر از پنجره نگاهي به آسمان كرد. نسيمي كه مي وزيد پرده را تكان مي داد. گفت: «امشب هوا خنك است. دوست داري برويم توي حياط؟» بي ميل گفتم: «برويم از توي اين چهار ديواري كه بهتر است.» مادر زيلو را از پايين اطاق جمع كرد و جلوتر رفت. پشت سرش من هم دو دسته سماور نفتي را گرفتم و راه افتادم. مادر به سمت استخر مي رفت. گفتم: «بياييد اينجا مادر!» و رفتم زير درخت بيد. سماور را كنار تخته سنگ گذاشتم. او هم زيلو را پهن كد و بعد به سوي اطاق رفت. برگهاي بيد مي رقصيدند. روي زيلو دراز كشيدم. دستهايم را زير سرم گذاشتم و به ستاره ها خيره شدم. صداي دنگ و دانگ استان و نعلبكي در سيني نگاهم را به سوي مادر برگرداند. بلند شدم چاي را دم كردم. مادر دوباره رفت و قابلمه عدس پلو را برداشت و آمد. اين بار من رفتم و بساط سفره و بشقاب و سبزي خوردن را در سيني گذاشتم. كمي از آن حالت كسلي بيرون آمده بودم. وقتي برگشتم، مادر يك استكان چاي برايم ريخت و گفت: «خب مي گفتي.» پرسيدم: «از چه مي گفتم؟» گفت: «از فريد خان» يك فريد خان گفت، صدا فريد خان از دهانش بيرون پريد. «اين همه دختر در فاميلشان ريخته، كاش بوديد و آن شب، شي عروسي فرحناز، مي ديديد كه دخترها دور و برش چه كار مي كردند. همه را ول كرده آمده دلش را به من خوش كرده.» «خب مادر جان گناه كه نكرده دلش را خوش كرده، بيچاره يكبار آمد خواستگاري، نمي دانم چه گفتي ديگر پشت سرش را هم نگاه نكرد.» پوزخندي زدم: «نگاه نكرد؟ بميرم برايش، خوب نگاه نكرد. دو سال ست در دبيرستان مثل درخت سبز شده.» با لحني كه دلم به حالش بسوزد گفت: «اين هم دوست داشتن، بدبخت ...» با لحني تند و با ناز گفتم: «نترسيد او بدبخت نيست، من بدبختم.» «خدا نكند مادر، اين چه حرفي است، خدا همه جوانها را خوشبخت كند.» و بعد سر به آسمان ساييد و ملتمسانه گفت: «من هم همين يك دختر را دارم. الهي كه خوشبخت بشوي مادر.» سفره را پهن كردم. غذا را در بشقابهايمان كشيد. هنوز قاشق اول را نخورده بودم كه ديدم مادر زل زده به چشمهاي من. قاشق به دست ميان زمين و هوا خيره ماندم. گفت: «پري!» گفتم: «بله» «هيچي» دوباره قاشق را در بشقاب گذاشتم و گفتم: «بگوييد.» مكثي كرد و گفت: «واقعاً فكر مي كني بهرام با تو ازدواج مي كند؟» «آه ، آه «گفت: «آه نكش پري.» گفتم: «شما چي فكر مي كنيد.» بعد با التماس گفتم: «تو رو خدا اگر چيزي مي دانيد به من هم بگوييد.» «بهرام مي خواهد با فرنوش ازدواج كند.» قلبم از جا كنده شد.گفتم: «نه» و از پاي سفره كنار كشيدم. بعد با لحني كه از كنجكاوي و التماس بلند مي شد گفتم: «شما از كجا مي دانيد. خانم بزرگ كه گفتند فرنوش كس ديگر را مي خواهد.» اين حرف مال قبلاً بود. نامه آخر را كه فرانك فرستاده بود، خانم بزرگ گفت: «نوشته فرنوش راضي شده. فكر كنم ...» بعد ساكت شد. «تو را به خدا هر چه مي دانيد بگوييد. من دارم ديوانه مي شوم.» «فرانك نوشته همان پسري كه فرنوش دوستش داشته ازدواج كرده، خانواده اش راضي نبودند كه مسلمان شود.» مثل كسي كه خودش را دلداري مي دهد گفتم: «خب شايد بهرام فرنوش را نخواهد. از كجا معلوم كه قبول كند برود خواستگاريش؟» مادر يك ليوان آب ريخت و بعد از آنكه ليوان آب را سركشيد، گفت: «اين را ديگر نمي دانم. خدا بهتر مي داند. حالا چرا غذا نمي خوري؟» «سير شدم.» «واه، تو كه چيزي نخوردي؟» و سرفه كرد. گفتم: «اين همه غصه مي خورم سير شدم.» و بلند شدم رفتم كنار استخر نشستم. يعني ممكن است بهرام انقدر بي معرفت باشد، نكند بهرام داري مرا ديوانه مي كني؟ و محكم مشتم را در آب كوبيدم. صداي مادرم و دستش كه موهايم را نوازش مي داد. گفت: «به حرف من گوش مي كني پري؟» صدايم مي لرزيد و بغض كرده گفتم: «بگوييد.» كنارم آمد. لبه استخر نشست و دست زير چانه ام گرفت و سرم را بلند كرد: «فريد را رد نكن، دلش را نشكن. شايد بهرام با فرنوش ازدواج كند، آنوقت بخت به اين خوبي را به خاطر ندانم كاريهايت از دست مي دهي. به حرف من گوش بده پري. با فريد خوشبخت مي شوي.» گفتم: «پس بهرام. نمي توانم چند لحظه اي فراموشش كنم، تا وقتي كه فكر بهرام در سر من باشد من نمي توانم با هيچ كس ازدواج كنم. در ضمن من قسم خوردم.» مادرم خوشحال دستي روي شانه ام زد . بلند شد. گفت: «پس تاز ماني كه خبري از بهرام مي شود فريد را نرنجان، چه كارش داري؟ او كه آزاري به تو نرسانده.» گفتم: «گناه دارد مادر، به پاي كسي نشسته كه...» «مگر تو گفتي كه ازدواج نكند؟ تو تمام حرفهايت را گفتي، خودش مي داند. بسپار به خودش.» «تا كي؟» «تا وقتي كه بهرام بيايد. همه چيز روشن مي شود. اگر هم با فرنوش ازدواج كند خب خبرش به اينجا، به خانم بزرگ مي رسد.» نمي دانم چرا وقتي اسم اين دختره، فرنوش را مي شنيدم مثل ترقه از جا مي پريدم. بلند شدم و داد زدم: «فرنوش، همه اش فرنوش، ديوانه شدم!» شايد هم واقعاً ديوانه شده بودم. عصبي و بدون تحمل، پرخاشگر و بي فكر. چه بر سرم آمده بود. عاشق شده بودم. روز بعد با اصرار مادرم به مهماني فريد و فرحناز هم رفتم. يك مهماني رسمي بود. مردها كت و شلواري و كراوات زده و خانمها هر كدام بغل دست شوهرانشان، خدمتكار پذيرايي مي كرد. هر چه چشم گرداندم، نه مادر فرحناز را ديدم، نه خود فرحناز را. فريد به محض اينكه متوجه ورود من شد به سرعت جلو آمد و خوش آمد گفت. خواستم بپرسم فرحناز كجاست كه خودش پيش دستي كرد و گفت: «فرحناز توي اطاقش است.» ودستش را به سوي اطاق فرحناز دراز كرد. همه مهمانها غريبه بودند. هيچ كس را نمي شناختم ولي اكثر آنها به من نگاه مي كردند. اطاق فرحناز را آهسته باز کردم و لای در گفتم :« فرحناز.» گفت:« بیا تو پری.» رفتم و پشت سرم در را بستم. مهرانگیز هم آنجا بود. لبۀ تخت نشسته بود و داشت زیب لباس فرحناز را بلا می کشید. بعد از سلام و احوال پرسی گرمی که با یکدیگر داشتیم کنار مهرانگیز رفتم. لبۀ تخت نشستم . فرحناز جلوی آینه ایستاد و مرتب با سر و صورتش ور می رفت. در اطلاق را زدند ، از توی آینه فرحناز اشاره کرد که در را باز کنم. پشت در رفتم و آهسته لای در را باز نگه داشتم. فرید بود. گفت:« پس چرا فرحناز نمی آید؟» بعد طوری که فرحناز هم بشنود سرش را کمی داخل کرد و افزود:« پدر آمده پس چه کار می کنی؟» فرحناز خندید و گفت:« رضا نیامد؟» پشت در ایستاده بودم. فرید رفت. دوباره در را بستم و تکیه ام را دهده بودم. مهرانگیز گفت:« فرحناز جان زود باش عزیزم ، خوب نیست پدرت را منتظر بگذاری.» پرسیدم :« مگر قرار است جایی بروی؟» فرحناز لبهایش را سرح کرد و گفت :« نه ، پدر می خواهد سندهایی را که به اسم من و فرید کرده تحویلمان بدهد.در واقع تصمیم دارد نصیحت و وصیت کند.» زیر لب گفتم :« پس این مهمانی خداحافظی است.» خندید و گفت:ای ، همچین ، با یک تیر دو نشان زد. هم می تواند تمام دوستان قدیمی اش را ببیند و هم از همه خداحافظی کند.» پرسیدم:« مادرت نیامده؟» پوزخندی زد و گفت:« می خواهی جوی خون راه بیافتد؟» این را گفت و از اطاق خارج شد. مهرانگیز از لای دندانهایش غرید:« به خون هرچی مرد روی زمین است تشنه ام. تا وقتی که چیزی ندارند قربان صدقۀ زن و بچه می روند، که نکند از دستشان برود. ولی وای به روزی که مال و منالی و اسم و رسمی به هم بزنند.» آهی کشید و افزود:« همه شان از یک کرباس هستند. بعد فیلشان یاد هندوستان می کند.» پرسیدم:« مهرانگیز خانم حتی مردهایی که با عشق و علاقه ازدواج می کنند؟» مهرانگیز دستش را به سویم دراز کرد. دستم را در دستش گذاشتم و همراهیم کرد تا کنارش بنشینم. بعد نگاه دقیقی به صورتم انداخت و گفت:« یادت هست آن شب گفتم این چشمها عاشق و منتظر هستند؟» گفتم:« بله. مگر می شود یادم نباشد.» دوباره گفت:« یادت هست آن شب در منزل خودم گفتم تو و فرید ندارید؟» گفتم:« بله.» گفت:« ولی این چشمها منتظر فرید نیست. درسته؟» نمی دانم به فرمان چه مسی صریح گفتم:«بله.» خندید. من هم لبخندی زدم. سرم پایین بود. ولی خجالت نمی کشیدم. گفت:« خیلی دوستش داری؟» مژه زدم و چشمهایم را بستم و باز کردم. باز پرسید:« در آمریکا چه کار می کند؟ در دانشگاه درس می خواند؟» با صدای ظریفی جیغ کوتاهی زدم :« وای! شما از کجا فهمیدید؟» خندۀ کوتاهی کرد و گفت:« از صحبتهای خودت عزیزم.» مهرانگیز سومین نفری بود که موضوع من و بهرام را فهمید و من همه چیز را همانطور که اتفاق افتاده بود برایش تعریف کردم. با التماس گفتم:« مهرانگیز خانم، تو را به خدا یک وقت حرفی به فرید یا مادرش نزنیدها؟» گفت:« فکر نمی کنی اگر فرید حقیقت را بداند بهتر است؟» این دست و آن دست کردم:« چرا بهتر است... ولی ...» « ولی چی؟» « ولی فرحناز دو سال است که این موضوع را می داند ، اگر صلاح می دانست خب چه کسی نزدیکتر از فرحناز به فرید؟حتماً برای نگفتن دلیلی دارد. البته فرحناز و مادرم فکر این را می کنند که این هم یک بازی است یا یک خیال در سر من و با آمدن بهرام از سرم می پرد.» مهرانگیز کمی فکر کرد و گفت:« خودت چی فکر می کنی؟» « راستش انقدر حرفهای ناامید کننده زدند که گاهی هم شک به دل خودم راه پیدا می کند.» پرسید:« البته این آقا بهرام را که من هنوز ندیده ام. ولی خیلی هم باید از خدا بخواهد. هزار ماشاء الله مثل یک دسته گل می مانی. مگر تو چه عیبی داری که فرحناز یا مادرت چنین فکری می کنند؟» ای وای ! پس مهرانگیز هنوز نمی داند من دختر کی هستم و چه طور زندگی می کنم، او فقط مرا برای چند ساعتی آن هم در سر و وضع مرتبی دیده و از این که با خانوادۀ فرحناز رفت و آمد دارم فکر می کند من هم خانواده ای چنین و چنانی دارم. کاش حقیقت را برایش بگویم. او یک روانشناس است. شاید واقعیت را برایم بگوید. ولی نه. چطور بگویم من دختر کلفت خانۀ پدرم هستم. وقتی متوجه شدم مهرانگیز کنجکاور است بیشتر راجع به من بداند پیش دستی کردم و پرسیدم:« مهرانگیز خانم فاصلۀ خیابان 240 با 216 چقدر است؟» « بهرام خان در خیابان 240 زندگی می کنند؟» « بله» فرحناز در این لحظه در اطاقش را باز کرد و با روی خندان ولی جدی گفت:« بس است دیگر هرچه گل گفتید و شنیدید. بیایید. می خوهیم عکس بیاندازیم.» بلند شدیم و پشت سر فرحناز از اطاق خارج شدیم. فرحناز دست مرا گرفته بود و همانند مادری که فرزندش را دنبال سر خودش می کشد قدمهای بلند بر مداشت و با صدای بلند طوری که پدرش در آخر سالن بشنود گفت:« پدر ، بی زحمت یک عکس زیبا از من و پری بیاندازید.» هنوز آماده عکس انداختن نشده بوم که چشمم افتاد به چند دختر که دور هم ایستاده بودند و مرا نگاه می کردند. این بار دومی بود که آنها را می دیدم.بار گذشته شب عروسی فرحناز بود ، که دور غریده جمع شده بودند. هرکدام به نحوی خودشان را به فرید نزدکی می کردند. داشتند به من نگاه می کردند و گاهی هر کدامشان زیر لب چیزی می گفت. آهسته از فرحناز پرسیدم:« فرحناز آنها چه نسبتی با شما دارند؟» فرحناز با نگاه در سالن چرخی زد و چشمش به دخترها افتاد. او هم آهسته تر از گفت: « دختر عموهایم هستند، به تو حسودی می کنند.» « به من؟ اصلاً مرا می شناسند؟» « آن یکی را می بینی؟» « کدام؟آنکه موهای کوتاه بود دارد؟» « نه ، موهای لخت مشکی دارد.» گفتم:« آره دیدم.» « خاطرخواه فرید است. آن دو هم خواهرهایش هستند. البته یکی ناتنی است ، همان که موهایش را بافته و بلوزش قرمز است.» پدر فرحناز گفت:« خب دخترها آماده هستید؟» خندیدیم و گفتیم:« بله.» که عکس را انداخت. یک عکس دیگر هم انداختیم ف فرحناز و رضا و من. همان دختر مومشکی که زری نام داشت خنده کنان گفت:« عموجان یک عکس هم از ما بیاندازید و سه خواهر دستشان را دور گردن هم انداختن.» بعد که پدر فرحناز به سویشان رفت همان زری گفت:« چند لحظه صبر کنی.» و به سوی فرید دوید که کتار مردی که بعداً فهمیدم پدر زری است نشسته بود و گفت:« فرید بیا.» و دست فرید را گرفت و دنبال خودش کشاند. فرید به سوی آنها می رفت ولی نگاه و حواسش به من بود. مشغول صحبت با مهرانگیز شدم که صدای فرید را شنیدم :« ولم کن زری ، حوصله ندارم ، عکس می خواهم چه کنم.» و دستش را از دست زری رها کرد و دوباره سر جای اولش برگشت. همان جا کنار عمویش که درست رو به روی ما بودند. مهرامگیز مثل من متوجۀ رفتار فرید شده بود و آهسته گفت:« به خاطر تو عکس ....» سرم را به علامت مثبت تکان دادم و میان حرفش گفتم:« پیش خودش فکر می کند نکند من برنجم.» مهرانگیز با لحنی دلسوزانه گفت:« پری جان ! فکر نمی کنی در مورد فرید و آیندۀ خودت اشتباه می کنی؟» « باور کنید دست خودم نیست ، حتی لحظه ای نمی توانم به فرید فکر کنم، آن وقت ... آن وقت چطور می توانم زیر یک سقف با او زندگی کنم. من مطمئن هستم مهرانگیز خانم ... مطمئن هستم که اگر بله را بگویم نه تنها خودم او هم تا آخر عمرش بدبخت میشود.مگر میشود آدم حواسش جای دیگر باشد و باکس دیگری زندگی کند؟»مهرانگیز آهی از سر افسوس کشید و گفت:«چطور نمیشود مگر شوهر من این کار را نکرد؟» «شوهر شما کس دیگری را میخواست؟»گفت:«قبل از من ولی چون نتوانست با او ازدواج کند؟» «چرا نتوانست؟» «زنی که شوهر من عاشقش بود...بگذریم پری.»گفتم:«بگویید مهرانگیز خانم.»چند لحظه ساکت شد و گفت:«شوهر داشت.» دیگر سؤال نکردم.انگار دوست نداشت خاطراتش را مرور کند.گفتم:«از فکرش بیایید بیرون حیف است مهمانی امشبتان را خراب کنید.»و بحث را از مشق پیانو سر گرفتم.میگفت:«از بچگی یاد گرفتم.پدر مرحومم عاشق پیانو بود و برایم معلم گرفته بود.»بعد دوباره صحبت از آمریکا شد از خیابانهایش از تفریحگاهایش...گفتم:«کی برمیگردید آمریکا؟»گفت:«چند ماه دیگر.»پرسیدم:«ایران را بیشتر دوست دارید یا...»حرفم را قطع کرد و گفت:«البته وطن یک چیز دیگر است.» «پری خانم؟» برگشتم.فرید بود.گفتم:«بله؟»گفت:«من میخواهم بروم بیرون.»بعد نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:«دیرتان نشود.اگر میخواهید همراه من بیایید میرسانمتان.» بدون تأمل گفتم:«شما بروید به سلامت.من با مهرانگیز خانم میروم.»و مهرانگیز در ادامه حرفهای من گفت:«آره فرید جان شما برو.من پری جان را میرسانم.»فرید گفت:«برایتان زحمت نباشد؟»فرحناز خندید و گفت:«شما چرا تعارف میکنی فرید؟»و مهرانگیز افزود:«نه فرید جان.زحمت نیست.سر راهم است.»و فرید که هنوز نگاهش به من بود گفت:«پس خداحافظ.» زری پشت سر فرید چند قدم رفت و گفت:«کجا میروی فرید!»فرید نگاه کوتاه و بی احساسی به زری انداخت و گفت:«میروم وکیل پدر را برسانم.»زری به فرید نزدیکتر شد و پرسید:«من هم بیایم؟»فرید بی آنکه مکثی کند و گفت:«نه.»و رفت.زری که خودش را باخته بود یک لبخدی مصنوعی زد و با عشوه پیش خواهرهایش برگشت. مهرانگیز نگاهی به ساعت روی مچش انداخت و گفت:«خب پری جان برویم.»بلند شدم و گفتم:«هرطور شما صلاح میدانید.»فرحناز گفت:«هنوز زود است.»و مهرانگیز دیر شدن وقت داروهایش را بهانه کرد و هردو خداحافظی کردیم.در بین راه مهرانگیز آدرسش را در آمریکا روی یک تکه کاغذ که از خود من گرفت نوشت و به من داد.گفت:«شاید لازمت بشود.تا زمانی که در ایران هستم که منزلم را یادگرفتی هر زمانم هم رفتم میتوانی با این آدرس نامه بنویسی و با من تماس بگیزی.»سر کوچه رسیدیم.گفتم:«همین جا پیاده میشوم.ممنون.»گفت:«تاریک شده تا در خانه میرسانمت.» «پس لطفا بپیچید در این کوچه.»پیچید و جلوی در خانه اشاره کردم همین جاست و او ایستاد.نگاهی به در خانه انداخت و پرسید:«پس منزلتان این جاست؟خوب شد آمدم و یاد گرفتم.یک وقت به درد میخورد.» میدانستم پیاده نمیشود و تعارفم را قبول نمیکند ولی مردد گفتم:«حالا بفرمایید تو.»و تنم لرزید که قبول کند.بدنم یخ کرد.جواب داد:«حالا دیروقت است بعدا مزاحم میشوم.»و قلبم یکجا فرو ریخت.نمیخواستم در بزنم و مهرانگیز مادرم را در آن لباس و چادر ببیند.ای کاش از همان اول حقیقت را گفته بود.مهرانگیز گفت:«زنگ بزن پری جان!»ماندم چه کار کنم؟گفتم:«شما دیرتان میشود بفرمایید.»و دستم را روی زنگ گذاشتم و وانمود کردم که فشار دادم.مهرانگیز خیالش راحت شد.گفت:«شب به خیر!»و رفت.نفس راحتی کشیدم و این بار جدی زنگ را فشار دادم.چند لحظه منتظر ماندم.هیچ خبری نشد.فکر کردم تنهایی حوصله مادرم را سر برده و شاید خوابید.دوباره زنگ را فشار دادم و بار سوم صدای زنگ طولانی تر شد.دلم شور افتاد.یعنی چه اتفاقی افتاده.نکند مادرم؟...خدای من چه کار کنم؟محکم...با دو کفه دست در زدم.هیچ خبری نشد.به طرف منزل رو به رو دویدم.زنگ زدم.آنها هم خدمتکار داشتند.یک پیرمرد و یک پیرزن.از وقتی یادم می آید آنها آنجا کار میکردند.پیرمرد در را باز کرد و من سلام کردم.گفت:«چی شده پری؟»هنوز به همان چشم بچگی به من نگاه میکرد.دستپاچه و نگران گفتم:«آقا مراد!مادرم.هرچه در میزنم در...را باز نمیکند.»گوش پیرمرد سنگین بود.یک دستش را به بینی گرفت و دست دیگرش را زیر گوش چپ گذاشت و گفت:«چی؟»و جمله ام را بلندتر گفتم.و به سمت منزل خودمان دویدم.بیچاره پشت سر من دوید.وقتی رسید نفس نفس میزد.کمی این طرف و آن طرف را نگاه کرد بعد مثل اینکه راه چاره را پیدا کرده بود دوباره به سوی منزل خودشان دوید.پشت در روی پاهایم نشستم و سرم را در دو دستم گرفته بودم.خدایا نکند مادرم...؟حتی جرأت به زبان آوردن هم نداشتم.چند لحظه که گذشت آقا مراد و پسر صاحب ملکش که مرد جا افتاده ای بود به سوی من دویدند.بلند شدم و سلام کردم.آقای شاکری درحالی که پایش را روی دستگیره در میگذاشت و خودش را بالا میکشید جواب سلام مرا داد و بعد بالای در رسید گفت:«برق اطاقتان خاموش است.نکند مادرت منزل نباشد.»با ترس گفتم:«نمیدانم.من از عصر رفته بودم بیرون.»و او غرغرکنان گفت:«کسی مادرش را تنها میگذارد؟مادر مریضش را...»آن سوی در پرید.از خودم خجالت کشیدم.راست میگفت.به چه عقلی مادر بیمارم را در خانه به این بزرگی تنها گذاشته بودم.آقای شاکری در را باز کرد.دلم کنده شد.چرا در قفل نبود.پس حتما مادرم در خانه است.توی حیاط پریدم و به سمت اطاق دویدم.آقای شاکری و پیرمرد هم دنبال من دویدند.در اطاق باز بود.تاریک بود.برق را روشن کردم.وای!خدا.جیغ زدم.مادرم.دیدم مادرم روی زمین افتاده.بالای سرش رفتم.گریه نمیکردم.شوکه شده بودم.دستم را زیر سرش گذاشتم.بدنش گرم بود.زنده بود.مطمئن شدم نفس میکشد.ولی خودم جان به سر شده بودم.قلب خودم داشت از کار می افتاد.داد زدم.«آقای شاکری!مادرم از حال رفته.تو را به خدا کمکم کنید.»حال دیگر اشکم میریخت و التماس میکردم.آقای شاکری رفت که اتومبیلش را بیاورد.به من گفت:«با آقا مراد کمک کنید.تا شما بیاید بیرون من ماشینم را می آورم.»گفتم:«خدا عمرتان بدهد.»و دستم را دور گردن مادرم حلقه کردم و با کمک آقا مراد مادرم را بیرون بردیم.نور چراغ یک اتومبیل در کوچه پیچید.به سوی منزل آقای شاکری برگشتم.درها باز بودند و هنوز ماشین را بیرون نیاورده بود.اتومبیلی که از کوچه پیچید جلوی پای ما ایستاد.تازه شناختم.مهرانگیز بود که برگشته بود.باعجله پیاده شد و چون مرا در آن وضع دید نگران شد.پرسید:«چی شده پری؟»گفتم:«مادرم.حال مادرم به هم خورده.»به سویم آمد.مادرم را در آن وضع دید.بالاخره دستم رو شد.ولی دیگر برایم مهم نبود.حالا دیگر فقط فکر حال مادرم را میکردم.مهرانگیز که پاک هول شده بود به آقا مراد گفت:«بگذاریدش تو ماشین من.»گفتم:«زحمت میشود.همسایه رفته...» حرفم را قطع کرد و با لحنی که خیلی دوستانه به نظر میرسد گفت:«چرا همسایه پری جان؟من که هستم.»و مانند کسی که با خودش حرف میزد گفت:«گفتم چرا دلم شور افتاد.فکر کردم نکند مادرت خانه نباشد و تو پشت در بمانی.»بعد نچ کرد و سوار شد.چقدر این زن بزرگوار بود.اصلا به روی خودش نیاورد تا چند لحظه پیش از من چه تصوری داشته و حالا با چه صحنه ای رو به رو شده وقتی سوار شدم آقای شاکری با اتومبیلش خارج شد.پیاده شدم و تشکر کردم.گفتم:«دوستم آمد.خیلی ممنون زحمت کشیدید.»گفت:«تا رفتم لباسم را عوض کنم دیر شد.»بازتشکر کردم و دوباره سوار شدم. مهرانگیز جلوی در نزدیکترین بیمارستان توقف کرد و با کمک آقا مراد مادر را به بخش اورژانس رساندیم. دچار نفس تنگی و گرفتگی قلب شده بود. برایش اکسیژن وصل کردند. وقتی دکتر نسخه اش را نوشت، مهرانگیز قبل از من دستش را دراز کرد و با عجله به سوی داروخانه دوید. نگاهی به درون کیف پولم انداختم. پول داشتم پولهایی که بهرام برایم فرستاده بود. به سمت پذیرش رفتم و خواستم هزینه بیمارستان را بپردازم. آن هم حساب شده بود. مسئول پذیرش گفت: «پیش پای شما خانمی که همراه بیمار بود هزینه را پرداخت.» خجالت کشیدم. از خودم. از مهرانگیز. درست بود که پول همراه بود اما چه فایده؟ کسی چه می دانست بهرام برای ما پول می فرستد؟ همه از دید دیگری که واقعیت داشت به ما نگاه می کردند. هر زمان به این شکل خرد شدنم را احساس می کردم. با خود می اندیشیدم. برای لحظه ای غافل از فکر بهرام، با خود می گفتم: «نباید دیگر به بهرام فکر کنم. برایش نامه می نویسم و می خواهم که فکر مرا از سرش بیرون کند. او که مرا نمی گیرد، پس چه بهتر که دست پیش بگیرم که بعداً پس نیافتم. برای کاغذ دست می بردم، جمله اول را که از حالش می پرسیدم، دستم می لرزید و قلم از لای انگشتهایم می افتاد. هر چه با خودم کلنجار می رفتم نمی توانستم بنویسم غیر از آن که بگویم دوستش دارم و منتظرش نشسته ام. پس همه چیز را به تن مالیده بودم. نهایت کار این است که مرا به بازی گرفته باشد و خواسته که انتقام بگیرد. باز به این عشقش می ارزد. باز به این انتظار شیرین عاشقانه می ارزد. آن وقت اگر او چنین تصمیمی داشته باشد، فکری جدید می کنم. نهایت کار این است که خودم را از دست زجر و بازی روزگار خلاص کنم. و زمانی که درد دلم را برای مهرانگیز بازگو می کردم، نوازشم می کرد. دلداریم می داد و می گفت: «تو باید عاقل تر از آن باشی که بخواهی فکرهای احمقانه بکنی، دوستش داری؟ باشد! به انتظارش نشستی؟ بنشین! ولی هرگز ناامید نشو. حتی لحظه ای که حس کردی تو را بازیچه قرار داده نباید ناامید شوی. تازه اول راه هستی. آن وقت است که پی می بری اشتباه کردی. انسان جایزالخطاست.» گفتم: «آن وقت چه کار کنم؟» گفت: «اولاً که هنوز وقت آن نرسیده، در ثانی هر وقت هم که خدای ناکرده رسید، از نو شروع می کنی، پا روی عشق می گذاری و با کسی ازدواج می کنی که مطمئن شوی دوستت دارد.» آه کشیدم و گفتم: «پس تمام این سالهایی را که انتظارش ماندم چه می شود؟» خندید، خنده پرمعنا. بعد گفت: «منتش به آن که دوستش داری و عاشقش هستی.» «منظورتان را نمی فهمم مهرانگیز جان.» گفت: «اگر بهرام یک طرفه تو را می خواست و تو علاقه ای به او نداشتی،» بعد کمی مکث کرد و افزود: «مثل فرید بیچاره، آن وقت ... انتظارش را می کشیدی؟» گفتم: «نه، خب معلوم است.» باز خندید: «پس منت این سالهای انتظار گردن خودت است. تو نه به خاطر او بلکه به خاطر وجود خودت منتظرش نشستی. درسته؟» کمی ساکت ماندم و به گفته هایش خوب فکر کردم. راست می گفت، به چشمانش که می خندید نگاه کردم و گفتم: «کاملاً درسته.» پس لازم نیست آن موقع که ناامید شدی خودت را از بین ببری. تازه می فهمی فدای خودت شدی. بعد از نو، درست تصمیم می گیری. گفتم: «چشم.» و صورتش را بوسیدم. شما چقدر مهربان هستید شما چقدر خوب و ... مهرانگیز شما اینها را از کجا می دانید؟» غش غش خندید و گفت: «این راه را پشت سر گذاشتم.» به این ترتیب چند روز دیگر گذشت. مادر کاملاً بهبود پیدا کرده بود. البته به دستور پزشک پرهیز می کرد و مرتب دارویش را که مخصوص بیماری آسم بود استفاده می کرد. صبح روز پنج شنبه بود. راننده خانم بزرگ در اتومبیل نشسته و منتظر مادر بود. مادر یک دست لباس تمیز و مقداری نقل برداشت و در یک بقچه گذاشت. یک جانماز مخمل سبز هم که همیشه می گفت روی جهیزیه ام بوده هم برداشت و به من گفت: «پری جان کادویش کن. می برم برای شهرزاد. خوب نیست سر عقد چیزی بهش ندهم.» دل پیرزن از آب زلال تر بود. جانماز را با یک مهر و تسبیح کادو کردم . در زنبیلش گذاشتم. وقتی می رفت گفتم: «فکر می کنی شهرزاد از کادوی شما استفاده می کند؟» مادر سرش را تکانی داد و گفت: «من می برم، خودش می داند. انشاءالله که استفاده کند. راستی پری جان بیا برویم.» گفتم: «چند بار این را گفتید. دوست ندارم در جشن شهرزاد باشم. شما برو به سلامت.» پرسید: «پس تو چه کار می کنی؟ تنها در این اطاق؟» گفتم: «برو مادر جان، خیالت از بابت من راحت باشد. تا بعدازظهر درس می خوانم. عصر هم قرار است مهرانگیز و فرحناز بیایند دنبالم. می خواهیم برویم گردش.» مادر نگاه آخرش را با نگرانی به من انداخت و دوباره گفت: «اگر شب دیر بیایم نمی ترسی؟» گفتم: «وقتی برگردیم فرحناز و مهرانگیز ... برو مادر جان نمی شنوی؟ دارد بوق می زند.» چادرش را به دندان گرفت و در حالی که از سنگینی زنبیل که کله قند و مقداری خرت و پرت هم درونش بود به راست و چپ متمایل می شد از اطاق خارج شد. پشت سر مادر رفتم و زنبیلش را تا جلوی در اتومبیل برایش بردم. راننده گفت: «ظهر شد کوکب خانم. زود باشید. و مادر در حالی که چادرش را جمع می کرد و سوار می شد، به من گفت: «پری تنها نمانی ها، خیالم راحت باشد.» دستم را برایش تکان دادم و اتومبیل حرکت کرد. کسی در کوچه نبود. فقط صدای گنجشکها و بوی عطر یاسهایی که از روی دیوارها به سمت کوچه آویزان شده بودند به مشام می رسید. به خانه برگشتم و در را بستم. کتابم را برداشتم و رفتم زیر درخت بهرام نشستم. فقط آنجا احساس آرامش می کردم و وجودش را در کنارم احساس می کردم. یک ساعت به غروب زنگ زدند. مهرانگیز و فرحناز بودند. مهرانگیز در اتومبیل نشسته بود و فرحناز پشت در ایستاده بود. پرسیدم: «چرا این قدر دیر آمدید؟» فرحناز یک نگاه به مهرانگیز انداخت و گفت: «حالا تو هم معطل نکن. تا الان خانم داشتند شنا می کردند.» با تعجب گفتم: «تا الان؟ الان که تو ماشین نشسته.» فرحناز با بی حوصلگی و لحنی که عجله داشت گفت: «وای که تو چقدر سؤال بی خودی می پرسی. منظورم تا همین یک ساعت پیش بود. حالا می آیی یا می خواهی مثل مجسمه بایستی و مرا نگاه کنی؟» می دانستم بی حوصله است. در را بستم و گفتم: «فکر می کردم اگر ازدواج کنی خوش اخلاق می شوی ولی از شانس رضای بیچاره روز به روز عنق تر می شوی.» محکم به پشتم زد و از وی اجبار خندید. سوار شدیم. مهرانگیز سرحال بود. احوال پرسی گرمی کرد و پرسید: «مادرت رفت؟» دیگر از او خجالت نمی کشیدم. مثل فرحناز احساس می کردم از سالها پیش می شناسمش. گفتم: «بله رفت.» فرحناز پرسید: «حسود خانم تو چرا نرفتی؟» گفتم: «به چه حسودی کنم؟ از خدا می خواستم ازدواج کند.» مهرانگیز پرسید: «حالا با کی ازدواج کرده.» گفتم: «والله این طور که مادرم می گفت از فامیلهای دورش است. پسر ... پسر عموی مادرش.» فرحناز پرسید: «پس به همان نسبت به بهرام می رسد؟» گفتم: «آره» گفت: «چه کاره هست؟» «نمی دانم، امشب وقتی مادرم بگردد می گوید.» «خب خانمها! مقصد؟» من و فرحناز خنده کنان و همزمان گفتیم: «دربند.» دربند رفتیم. شب جمعه بود. شلوغ بود. دخترها و پسرهای زیادی آمده بودند. اکثراً با خانواده بودند. یک تخت گرفتیم و مهرانگیز اول سفارش بستنی داد و بعد برای خودش قلیان خواست. فرحناز مرتب غر غر می کرد. «حالا نمی شد رضا و فرید هم می آمدند؟» که چند لحظه بعد چشمم افتاد به رضا. خواستم به فرحناز بگویم که رضا دارد می آید.
بعد پشت سرش فرید را دیدم. فوری متوجه شدم. در بند گفتن فرحناز ، عجله کردن و غرغر کردنش . پس با آنها قرار گذاشته بود. حتی ساعتش را هماهنگ کرده بود. تا خواستم حرفی بزنم ، آنها جلوتر آمدند و فرحناز هنوز وانمود می کرد آنها را ندیده. مهرانگیز خندید و گفت:« فرحناز مهمانهایت آمدند.» و فرحناز نگاهی به راست و چپ انداخت و بعد از این که فرید و رضا را دید خوشحال شد و گفت:« ببینید دروغ نیست که دل به دل راه دارد. همین الان داشتم می گفتم ...»
چند بار زدم روی شانه اش و گفتم:« اگر می رفتی هنرپیشه می شدی ، عکست روی پردۀ تمام سینماها بود.»
« وا، چرا؟»
«خودتی !» و پوزخندی زدم.
مهرانگیز زد زیر خنده و رو به طرف رضا و فرید که حالا به تخت رسیده بودند گفت:« خیلی وقت است رسیده اید؟»
گفتند:« نه ، ما همین طوری آمدیم.»
مهرانگیز همانطور که می خندید گفت:« تقصیر فرحناز است که گفت شما اینجا منتظر ما هستید.» که در این لحظه رضا کنترلش را از دست داد و با حرص و از لای دندانهایش گفت:« خوب شد که قرار گذاشتیم به کسی نگوید.» و همه زدیم زیر خنده. و فرحناز رو به مهرانگیز کرد و گفت:« رضا فراموش کرده بود شما روانشناس هستید و چطور یکدستی می زنید و دو دستی پس می گیرید.» و باز هم زدیم زیر خنده ، با فرید و رضا احوال پرسی کردم. فرید انگار از این تعجب کرده بود که چرا من حتی در مهمانیها هم روسری می پوشم . نگاهی پرمعنا به روسری سرم انداخت و بعد یک نگاه تحسن آمیز و بعد با گفتن کلمۀ ببخشید برای چند لحظه ما را ترک کرد. در نبودش رضا گفت:« بیچاره فرید. دلم برایش می سوزد.» مهرانگیز پرسید:«چرا؟» رضا گفت:«دل سنگ به حالش آب می شود ، تمام موهایش دارد سفید می شود.» دوباره مهرانگیز پرسید:« چرا؟» رضا نگاهی به من انداخت و گفت:« از دست پری خانم.»
romangram.com | @romangram_com