#غرور_عاشقان_پارت_119
*-*-*-*-*-**-##
از خودم پرسیدم : یعنی این زن دردی دارد؟ یک دفعه صدای مهرانگیز را شنیدم که گفت: برایت تعریف می کنم پری جان ! خیلی دلت می خواهد بدانی؟ با دستپاچگی گفتم : چه چیز را ؟ گفت : بخور عزیزم . سرد می شود . مگر دلت نمی خواهد از درون من آگاه شوی؟ یک نگاه به فرحناز و نگاه دوم را به مادرش انداختم و شانه هایم را بالا انداختم : مگر من حرفی زدم ؟ مهرانگیز خندید و گفت : چشمهایت حرف زدند . و مادر فرحناز افزود : آخر پری جان تو هنوز .... یعنی تقصیر هم نداری . فرصت نشد بگویم . پرسیدم : چی؟ فرحناز در ادامه حرفهای مادرش افزود : مهرانگیز جان روان شناس هستند . فارغ التحصیل از دانشگاه هاروارد . پرسیدم : راست می گویید؟ و تازه متعجب شدم و افزودم : خیلی ببخشید . بعد مثل کسی که خودش هم نمی داند چه می گوید ادامه دادم : خوشبختم . هول شده بودم . حالا فهمیدم چرا شب جشن فرحناز واقعیت را از چشمهای من تشخیص داد . پس فالگیر نبود . ساعت هشت شد که فرید دنبالمان آمد . مهمانها هنوز نشسته بودند . مهرانگیز گفت : حالا زود است ، آخر شب خودم می رسانمتان . مادرفرحناز گفت : آخه . مهرانگیز جواب داد : آخه ندارد . برو بگو خودمان می آییم . چقدر این زن با محبت بود . چقدر لحن گرمش به دل می نشست . آدم از شنیدن صحبتهایش خسته نمی شد . تازه سر صحبت باز شده بود . مهرانگیز از شوهرش تعریف کرد ، از مهندس . گاهی از برادرش ، گاهی از دوران کودکیش و بعد هم از فوت پدر و مادرش تعریف کرد . مهرانگیز صحبت می کرد بعد می رفت پیش دوستان دیگرش چند لحظه ای پیش آنها که می ماند دوباره برمی گشت و ادامه تعریفهایش را می شنیدیم . دلم می خواست مدام پیش ما می نشست و حرف می زد . از حرف زدنش لذت می بردم. می گفت : نمی شود عزیزم ، مهمانها می رنجند ،باید به آنها هم برسم . و باز می رفت . کم کم مهمانهایش بلند شدند و خداحافظی کردند . ما هنوز نشسته بودیم . به محض اینکه می دید می خواهیم بلند شویم اشاره می کرد که حالا زود است . بالاخره همه رفتند . فقط ما سه نفر مانده بودیم . سالن پر شده بود از پوست میوه و بشقابهایی چینی . گفتم : اجازه بدهید کمکتان .....
#******-*-*-*--*--#
مرس عزیزم ، چرا شما ؟ تازه می خواهیم چند کلمه حرف بزنیم .بعد نفس راحتی کشید و گفت : خب از کجا می گفتم ؟ فرحناز گفت : شغل مهندس. سیگار را از دست مادر فرحناز گرفت و گفت : این که می بینی دشمن جان من است . دکتر گفته سم بخورم بهتر است تا این لعنتی را دود کنم ولی چه کار کنم . نفس کشیدن سم است اگر این را نکشم.....
گفت:
romangram.com | @romangram_com