#غرور_عاشقان_پارت_118
پالتوي خاكستريم را پوشيده بودم و داشتم دستكشهايم را دست مي كردم كه صداي باباعلي را شنيدم. سرفه زنان مي پرسيد: «كيه؟» كتابهايم را برداشتم. و چاي را سركشيدم و از اطاق خارج شدم. باباعلي در را گشود و گفت: «سلام عليكم، بله هنوز نرفتند» و سرش را داخل آورد و رو به من گفت: «دوست شماست.» دم در رفتم. فرحناز، و بعد هم چشمم به ماشين فريد افتاد و خود فريد كه پشت فرمان نشسته بود. فرحناز دستهايش را به يكديگر ماليد و گفت :« فريد اصرار داشت كه بيايم دنبال تو». بعد با ناز ادامه داد: خب دلش برايت مي سوزد، مي گويد نكند در اين برفها سر بخوري. نمي داني پري چه يخبنداني شده،» فريد بوق زد و فرحناز با عجله گفت: «منتظر چه هستي؟ چرا ايستادي به من نگاه مي كني؟» راه بيافت و بعد جلوتر از من به سوي اتومبيل رفت. سوز سردي به صورتم خورد.» جلوتر رفتم. كنار پنجره فريد، فريد شيشه را پايين كشيد و گفت: «سلام پري خانم. هوا سرد بود، فكر كردم...» حرفش را قطع كردم و گفتم: «ببخشيد آقا فريد، من ... من» لحظه اي ساكت شدم و بعد گفتم: «عادت كردم، راه زيادي نيست، خيلي ممنون. خودم مي روم.» فرحناز خنديد و گفت: «تعارفي شدي پري! خب ما كه اين راه را مي رويم، اين كه ناز كردن ندارد.» گفتم: «ممنون فرحناز اين طوري راحت ترم شما بفرماييد». سپس خداحافظي كردم و راه افتادم. فريد حركت كرد و دوباره كنارم ايستاد. تا خواست حرفي بزند، گفتم: «لطف كرديد تشريف آورديد، بفرماييد.» بعد دوباره قدمهايم را در برفهاي انباشته شده برداشتم. انگار فريد خيال رفتن نداشت. من هم خجالت مي كشيدم بيشتر اصرار كنم. او با شخصيت تر از آن بود كه من بتوانم لحنم را تند كنم. باز گفتم: فرحناز جان موضوعي است كه بعداً تعريف مي كنم، حالا شما برويد.» بعد ... فرحناز چهره اش تغيير كرد. گويا از دستم ناراحت شد، حرفم را قطع كرد و گفت: «هر طور كه راحتي!» و نمي دانم به فريد چه گفت كه فريد سرخ شد و حركت كرد. از آن روز يك هفته گذشت و من فرحناز را نديدم. ديگر اهميتي به دوست، همكلاسي و ... نمي دادم، فقط به بهرام فكر مي كردم به عشق او راه مي رفتم. اگر با كسي حرف مي زدم، به عشق بهرام بود. با عكسهايش و خاطراتش زندگي مي كردم و براي اينكه خوشحال شود فقط درس مي خواندم. چون بهرام عاشق تحصيل و مدرك بالا بود. ظهر بود و خورشيد دامنش را رويبرفهاي سفيد پهن كرده بود، عجب آفتاب دلچسبي. از دبيرستان خارج شدم. تنها به سوي خانه مي رفتم كه ناگهان اتومبيلي كنارم ايستاد وبوق زد. برگشتم، فريد بود. تنها. يكه خوردم. نكند براي فرحناز اتفاقي افتاده باشد؟ جلو رفتم، يك دفعه ياد حرف بهرام افتادم. دوست نداشت با نامحرم حرف بزنم. باز برگشتم و به راهم ادامه دادم. او هم آهسته حركت مي كرد ديگر نگاهش نكردم. بوق زد. ايستادم .نمي دانستم چه كار كنم. چه بگويم. فريد باز بوق زد. براي بار دوم جلو رفتم ولي حرفي نزدم. حتي سلام نكردم. گفت: «سلام پري خانم» جوابش را ندادم. در دلم گفتم: «بگذار فكر كند بي ادب هستم، آداب و معاشرت نمي دانم. بهتر از اين است كه قسمم را بشكنم.» گفت: «پري خانم از دست من دلخوريد؟» بي آنكه حتي لحظه اي نگاهش كنم گفتم: «چرا بايد دلخور باشم شما چرا چنين سوالي مي كنيد.» لحن صدايش پر از غم و اندوه بود، صدايش را شنيدم كه گفت: «آه. براي يك لحظه سرم را بالا كردم و ديدم به صورتم خيره شده به سرعت سرم را پايين انداختم. «آقا فريد لطفاً ... » «ديگر مزاحمتان نشوم؟» خجالت كشيدم ولي گفتم: «بله» گفت: «ولي من مزاحم نيستم.» و گاز داد و رفت. نفس عميقي كشيدم. راحت شدم. كاش زودتر مي گفتم. دلم برايش سوخت. فهميدگي و متانتش انسان را از خودش خجل مي كرد. روز بعد دوباره فريد را ديدم. باز آن دست خيابان ايستاده بود و با اولين قدمهاي من حركت كرد. رفتم كه بگويم در مدرسه ما چه مي خواهي ديدم پياده شد وبه طرفم آمد. دست و پايم را گم كرده بودم. باز خجالت كشيدم، سرم را پايين انداختم. گفتم: «مثل اينكه قرار بود شما مزاحم نشويد.» انگار آمده بود حرفهاي آخرش را بزند. گفت: «در خيابان كه زشت است، بفرماييد داخل ماشين من حرفم را بزنم.» گفتم: «هر چي هست همين جا بگوييد.» نگاهي به سمت راست و چپ انداخت. بعد با لحني ملتمسانه گفت: «پري خانم تو را به خدا چند لحظه خوب گوش كنيد.» گفتم: «گوش مي كنم» و گوش مي كردم فقط به خاطر اينكه ديگر نيايد، حرفش را بزند و جوابش را بگيرد. «شما چه مي خواهيد؟» خنده خيلي كوتاهي كردم و گفتم: «من چه مي خواهم؟» و باز هم ساكت شدم. با گوشه كتابم بازي مي كردم. جسورتر شد، قدمي جلوتر آمد، با حالتي صميمي و خودماني گفت: «من بيشتر از آنچه شما در خواب ... » بعد هول شد و من من كرد ... «حتي فكرش هم نمي كنيد كه چه قدر به شما علاقه دارم.» ناگهان صداي خودم را شنيدم: «بي خود!» لحنم چنان تلخ وگزنده بود كه خودن نيز جا خوردم. بي اغراق مانند تنه درختي در معرض باد تكان خورد و صاف ايستاد و پرسيد: «چرا؟» خب من شما را نمي خواهم. شما هم نبايد به من فكر كنيد. چند بار بايد اين حرف را بزنم.» با التماس گفت: «كس ديگري را مي خواهي؟ من كار زشتي كردم؟» فقط گفتم: «نه» با كنجكاوي و سماجت به من نگاه كرد. ادامه دادم: «تو را به خدا از فكر من بيرون بياييد.» مبهوت بود ولي كم كم حواسش جمع شد. گفت: «دست خودم نيست، روز و شبم شده به تو فكر كردن، دارم ديوانه مي شوم. يعني ديوانه شدم. از كار و زن حرف آخر را بزنم . اگر به تو نرسم ...» بعد کمی مکث کرد و افزود ... بعداً می فهمی. ترسیدم اگر بیش از این باستم و همکلامش بشوم ، بی تابی او جای خودش را به خشم یا تهدید بدهد. گفتم :« من دیرم شده ، مادرم نگران می شود.» گفت :« صبر کنید با ماشین ...» حرفش را قطع کردم و همانطور که در برفهای به نسبت آب شده قدم بر می داشتم گفتم: « مرسی ، خودم می روم.» ده بیست روز از این قضیه می گذشت ، کم کم به امتحانات ثلث دوم نزدیک می شدیم. شب و روز کتاب از دستم نمی افتاد. شبها با نور یک فانوس تا سحر بیدار بودم و خواندم. برای گرفتن بهترین نمره و تشویق دبیران و خشنوی بهرام پلک بر هم نمی زدم. وقتی خواب به چشمانم فشار می آورد عکس بهرام را نگاه می کردم بعد می رفتم و در آن سوز و سرما آب سرد به صورتم می زدم و دوباره به اطاق بر می گشتم. باز کنار فانوس روبه روی عکس بهرام می نشستم و می خواندم. مادرم در خواب بیدای می گفت :« هنوز بیداری پری.» و غلتی می زد و دوباره ناله کنان می گفت:« آخ مُردم از درد استخوان.» به سرعت عکس را لای کتابم پنهان می کردم و همین که خیالم راحت می شد خوابش سنگین شده عکس را از لای برگهای کتاب می کشیدم و با دیدن تیسم زیبای روی لبهای بهرام دوباره امیدوار می خواندم. صبح یکی از همان روزها آماده بودم که به دبیرستان بروم. صدای موتور شنیدم و بعد زنگ خانه. دویدم و در را باز کردم. پست چی بود. دست در کیفش کرد و پرسید:« نامۀ سفارشی دارید ، بگویید خانم پری.» بعد به نوشتۀ روی نامه دقت کرد و افزود:« بله ، درسته ، پری نجاتی تشریف دارند؟» خندیدم و گفتم:« خودم هستم .» و گرۀ روسریم را محکم کردم. گفت :« این جا را امضاء کن.» و نامه را دستم داد. امضاء کردم و انگشت زدم. نامۀ دیگری در آورد و همین که فهمیدم مربوط به خانم بزرگ می شود گفتم: زنگ بالا را بزن و با صدای بلند باباعلی را صدا کردم. بعد خوشحال در حالی که در برفها می دویم از منزل و پست چی فاصله گرفتم. از پیچ کوچه که گذشتم برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم. فقط یک پیرمد که شیر و نان در دست داشت . خیالم راحت شد. با عجله نامه را باز کردم. یک دفعه مقداری پول ، وای چه قدر دلار روی برفها ریختند. آهسته و با احتیاط از روی زمین همه را جمع کردم و دوباره در پاکت گذاشتم. بعد نامه را خواندم . وقتی می خواندم انگار با صدای جذاب خودش می شنیدم. انگار رو به رویم ایستاده بود و خودش می خواند. حرکاتش برامی زنده می شد، لبخندهایش ، وقتی دستش را داخل موهایش می برد. نوشته بود نگران خرج تحصیل و ... غیره نباشم. نوشته بود « چه می خواهی ، برایت بفرستم.» از حال مادرم پرسیدم بود و بیشتر از همه تاکید کرده بود که مواظب خودم باشم . از نوشته هایش حال نگرانش را درک می کردم. دل تنگش را و اینکه چقدر دلش می خواست پیش من باشد . از لجبازیهایمان یاد کرده بود و از پشیمانیش نوشته بود. از وضع درس و امتحانم پرسیده بود و جمله ای راجع به فرید نوشته بود. « مطمئن هستم فرید به دیدنت می آید. پس سفارشم را فراموش نکن ، هنوز وقت فکر کردن داری.» وای که در آن لحظه فقط آرزو داشتم در کنارم بود و می گفتم :«فقط تو!» دیگر خیلی دیر شده که بخواهم با بتوانم فکر کنم. ولی نبود، فقط نامه اش و یک عکس که برایم فرستاده بود را همراه داشتم. یپش تمام حرفهای دلم را در یک کاغذ نوشتم تا به همان آدرس که روی پاکت بود بفرستم. همان روز فرحناز را دیدم. سرچهارراه ، من راه مستقیم را می رفتم و او به سوی دبیرستان پیچید. هر دو ایستادیم. نگاه فرحناز سرد بود و لحنش دیگر مانند گذشته نبود. تمی دانم تغییر رفتارش به خاطر فرید بود یا اینکه عوض شدن دبیرستان من و اینکه کمتر مرا می بیند. پرسیدم: « چه طور پیاده می روی دبیرستان؟» با بی حوصلگی جواب داد:« عجب دل خوشی داری ها ؟ همان روز هم فرید به خاطر تو مرا می آورد و می برد.» خندیدم و گفتم:« جدی؟» او هم خندۀ سردی کرد و گفت:« شوخی ندارم . بیچاره برادرم از آب و غذا هم افتاده . فکر کنم اگر این طوری پیش برود سر کارش هم نمی رود.» من که در آن لحظه فقط و فقط به بهرام فکر می کردم ، گفتم :« خب نرود ، خودش ضرر می کند.» مثل کسی که با دشمنش حرف می زند گفت:« خیلی سنگدلی ، اصلاً تو مرض داری ، این بالا را سر برادر من آوردی ولی تو رو خدا سر کس دیگر نیاور.» با تمسخر گفتم:« چشم .» و ناگهان پسربچه ای که داشت سرسره بازی می کرد به من خورد و هم او و هم کتابهای من روی زمین افتاد. فرحناز با دیدن عکس و نامه که روی برفها افتاد خشکش زد. با عجله کتابهایم را جمع کردم و دستم را بردم که عکس را بردارم گفت:« ببینم عکس کیه؟» عکس و نامه را برداشتم و خواستم دوباره لای کتابم بگذارم که افزود:« عکس بهرام؟» بعد مکثی کرد و در حالی که به عکس خیره شده بود ادامه داد:« خیلی موذی هستی پری!» با اشمئزاز پرسیدم :«چرا؟» گفت:« به نظرم تو از بهرام متنفر بودی. یادت هست چشمت را کور کرده بود. پایت را شکست و ...» نگذاشتم ادامه بدهد گفتم:« فدای سرش .» گفت:« خیلی جالب شد.» پرسیدم:« این که بهرام را دوست دارم جالبه؟» گفت:«نه ، این که لو رفتی .» گفتم:« رفتم که رفتم.» رُخ به رُخم ایستاد و با لحنی پرخاشجویانه گفت: « بی معرفتیم یک حدی دارد. تو برادر مرا دیوانه کردی آن وقت ... آن وقت با بهرام نامه پراکنی می کنی؟ خب می خواستی از روز اول بگویی من بهرام را می خواهم.» «آخر آن موقع نمی خواستم. در ضمن دیوانه شدن برادر جنابعالی هم هیچ ارتباطی به من ندارد.» از روی حرص گفت:« واه واه ، مرا بگو که فکر می کردم تو از بهرام تنفر داشتی. خیلی کلکی . آه من چقدر ساده بودم.» پرسیدم:« حالا می گویی چه کار کنم که تو نفهمیدی ، اصلاً از روز اول من بهرام را می خواستم . بهرام هم مرا می خواست.» بغض کرده گفت:« نه ، این دیگر دروغ است. بهرام تو را نمی خواست.» « پس حتماً جنابعالی را می خواست.» گفت:« نه ، از من هم خوشش نمی آمد ولی به دختر خاله اش شهرزاد علاقه داشت.» « خودش به تو گفت؟» « نه از حرفهایش فهمیدم . از رفتارش . از این که همیشه تعریفش را می کرد.» اشتباه تو همین جا بود که نفهمیدی تمام آن حرکتها برای تحریک کردن حس حسادت من بود. از بس که مرا می خواست آن کارها را می کرد. دلش می خواست من حسودی کنم تا شاید به او علاقه پیدا کنم ، غافل از این که من هم فقط بهرام را دوست داشتم.» سرش را تکان داد. اشک در چشمش جمع شد. برگشت و یک قدم که فاصله گرفت گفت:« بیچاره فرید، اگر بشنود دیوانه می شود.» گفتم:« تو که گفتی دیوانه شده.» برگشت و مانند کسی که قصد حمله داشت گفت:« مسخره می کنی؟ این بود جواب آن همه زحمتهای فرید؟ ای بی چشم و رو.» «آهای فرحناز حرف دهانت را بفهم . کدام زحمت ها، همۀ کارهایم را بهرام درست کرد.» نگاه تنفرآمیزی کرد و بعد رفت. من هم عکس و نامه را لای کتابم گذاشتم و مخالف مسیر او به راه افتادم. یخبندان بود و آهسته قدم بر می داشتم. چند قدم که رفتم صدای فرحناز را از پشت سرم شنیدم:« پری !»
ایستادم و بی آنکه نگاهش کنم گفتم:«بگو» گفت:« مطمئن باش ...» مکثی کرد و ادامه داد:« چشم فرید همیشه دنبالت است. مطمئن باش خوشبخت نمیشوی.»گفتم:«این دیگر به خودم مربوط است خانم غیب گو!»و با عجله به آن سوی خیابان رفتم.داد زد:«نفرین میکنیم.»زیر لب خندیدم و پیش خودم گفتم:«از حسودی دارد منفجر میشود داغ بهرام روی دلش ماند فرید را بهانه میکند.»آن روز هیچ چیز از درس نفهمیدم.تمام فرمولها را یادداشت کردم تا وقتی به خانه برگردم بخوانم.هر خورشید از لابه لای ابرها گاهی میتابید.بچه ها میگفتند:«فردا مدارس تعطبل میشوند.امشب برف زیادی میبارد.»شوق برگشتن به خانه را داشتم.میخواستم در جایی ساکت و گرم جایی که مزاحم نداشته باشم بنشینم و در آرامش کامل چندید بار نامه بهرام را بخوانم.چون وقتی جمله های نوشته شده را میخواندم صدای خودش را میشنیدم.وقتی راه میرفتم انقدر به بهرام فکر میکردم که نمیفهمیدم کی و چه طور این همه راه را آمدم و به خانه رسیدم.در نیمه باز بود.وارد شدم.بابا علی راهی باریک در حیاط درست میکرد برفها را کنار میزد و هر طرف انباشته هایی از برفهای گل آلود بود. برف روب از پشت بام ساختمان خانم بزرگ را صدا کرد:«تمام شد جای دیگری نیست.»و باباعلی انگشتش را به بام خانه ما نشانه کرد و جواب داد:«چرا بیا پایین.»انگشتهایم از شدت سرما سر شده بودند.نوک پاهایم دردد میکرد.جلوی در اطاق رفتم.به سختی پوتین هایم را از پا درآوردم.جورابم کاملا خیس شده بود.آنها را هم درآوردم.مادر کنار چراغ نشسته بود.بوی آبگوشت مشامم را پر کرد.سبزی خوردن و تربچه های نقلی کنار نان سنگک چشمک میزدند و اشتهایم را دو برابر کردند.وقتی گرمای اطاق به صورتم زد وقتی مادر برایم چای داغ ریخت برای لحظه ای خوشبختی واقعی را در همان اطاق تیر و چوب با پنجره های چوبی که رنگ آبی داشتند و همان فرش نخ نما دیدم.همان قابلمه کوچکی که خاطرات پدرم را برایم زنده نگه میداشت. «پری جان!بیا بنشین.چایت سرد میشود.»هنوز اندکی توزه برف روی دستکشهایم باقی مانده بود.وقتی آنها را در می آوردم مادر پرسید:«باز که برف بازی کردی؟فکر مریضیت هم باش.امیدمان به خانم بود که آنها هم رفتند.حالا اگر خدای نکرده دوباره بیافتی کی میخواهد تو را به دکتر و درمان برساند؟و با ناله ادامه داد:«من پیرزن علیل؟» مادر بیچچاره ام چه میگفت و من فکر کجا را میکردم.دنبال فرصتی میگشتم که او پیش خانم بزرگ برود و من بتوانم نامه را بخوانم.این بود که پرسیدم:«خانم بزرگ تنها هستند؟»مادر دست برد و در قابلمه را برداشت و بعد از اینکه دنبه های آبگوشت را درآورد شروع به کوبیدن کرد.در حالی که میکوبید گفت:«امروز از صبح رفته خانه برادرش.یعنی نمیخواست برود آمدند دنبالش.گفتند:چند روزی میبریمش شهرستان.میگفتند:خواب دیدیم دلمان برایش شور میزند.»و مادر شروع کرد به تعریف:«پری زن برادر خانم بزرگ را دیدی؟»جرعه آخر چای را هورت کشیدم و گفتم:«وقتی بچه بودم یکبار.»با آب و تاب گفت:«نمیدانی؟تازه از فرنگ برگشته.مثل خارجیها بود.دخترش اصلا نمیتوانست درست و حسابی فارسی حرف بزند.»گفتم:«کدام دخترش؟»مادر تکانی به خودش داد و در همان حال که دنبه های کوبیده شده را دوباره در قابلمه میریخت گفت:«فرنوش بلا گرفته.چه قدر هم خوشگل شده یک کمی شکل بهرام شده.»بعد فتیله سماور را پایین کشید و گفت:«فکر کنم هم سن بهرام باشد.» با حواس پرتی گفتم:«کی؟» گفت:«فرنوش خانم پس یک ساعته از کی تعریف میکنم.همان چشم آبی و مو طلائیه که خانم بزرگ همیشه میگفت عروس خودم میشود.»اصلا انگار در این دنیا زندگی نمیکردم.شاید هم خواب بودم.اصلا نمیشنیدم و...دستی روی شانه ام تکانم داد:«پری؟سفره را پهن نمیکنی؟» گفتم:«چرا»و مثل مرده ای که از قبر بلند میشود خشک و بی حس رفتم و سفره را برداشتم.مثل رباط کار میکردم.سفره انداختم سبزی گذاشتم کاسه آوردم ترشی آوردم پارچ را آب کردم.تازه وقتی نشستم و نان را تکه تکه کردم به خودم آمدم.فرنوش!همان دختر لوس و ننری که در آمریکا بزرگ شد و درس خواند برادرزاده خانم بزرگ برای چه آمدند خانم بزرگ را بردند؟چرا در این زمستان؟در این برف و یخبندان نکند خبری باشد؟نکند میخواهند فرنوش را برای بهرام...جیغ کشید«نه»و یک دفعه از جا پریدم.مادرم که گویا تکان خورده بود چند سرفه پشت سرهم زد و پرسید:«چی شد پری؟»برای بحظه ای خودم را در آئینه دیدم.چشمهایم گرد و از حدقه بیرون زده بودند.صورتم سرخ برافروخته بود.در آن سرما عرق کرده بودم.فرنوش!فکر فرنوش را نکرده بودم.رقیب من با امتیازهای مثبت که من هیچ کدام را نداشتم.کاش میتوانستم سؤالهای بیشتر از مادر بپرسم.شاید چیزی دستگیرم شود.چی بپرسم؟کمی فکر کردم و دوباره سر سفره نشستم.مادر آبگوشت را کشید و کاسه رع جلوی دستم گذاشت.تکه های خرد شده نان را در کاسه ریختم و گفتم:«مگر بهرام میخواهد ازدواج کند؟»مادرم که به هیچ عنوان نمیتوانست فکر مرا بخواند بی اهمیت جواب داد:«حالا که سنی ندارد ولی فکر میکنم میخواهند بی اهمیت جواب داد:«حالا که سنی ندادرد ولی فکر میکنم میخواهند شیرینی بخوردند و به قول خودمان حلقه ای دست فرنوش باشد تا درس هردو تمام شود.» گرسنه و تشنه خسته و کوفته حتی یک قاشق از آن غذا را مزه نکردم.کنار کشیدم و دل درد را بهانه کردم. «چی شد پری؟از گرسنگی است.صبح که صبحانه نخورده رفتی.حتما توی مدرسه هم چیزی نخوردی.صبر کن برایت نبات داغ درست کنم.» بیچاره پیرزن دست و پایش را گم کرده بود.انگار نه انگار که با من حرف میزد.صدای قارقار کلاغ و پارس کردن سگ خاطراتی از دوران بچگی ام را به یادم آورد.وقتی من و بهرام مشغول برف بازی بودیم آن روز تازه آشتی کرده بودیم.روز قبول بهرام گلوله برفی بر صورتم زده بود و به همین دلیل یک روز قهر کردم.آتش آن روزمان خاطره ای جا گذاشت.زیر درخت بید باهم و خنده کنان و غرق در شادیهای کودکانه آدم برفی بزرگی درست کردیم.من شال گردنم را دور گردنش انداختم و بهرام کلاهش را که مادرم برایش بافته بود روی سرش گذاشت.به جای بینی اش هویج گذاشتیم و برای چشمهایش بهرام دزدانه به خانه رفت و دو عدد دگمه از لوازم خیاطی خانم بزرگ آورد.بعد برف روی سر هم دیگر میریختیم و گلوله درست میکردیم و برای کلاغهایی که قارقار میکردند پرتاب میکردیم.ولی چیزی نگذشت که شادیها و آشتی ها دوباره به قهر گرایش پیدا کرد.ظهر بود که بوق زدند من دویدم و در را باز کردم.اولین بار بود که آن اتومبیل و آن خانواده را میدیدم.مرد و زن جوانی همراه دو دختر که یکی از آنها همان فرنوش چشم آبی بود وارد خانه شدند و خانم بزرگ و فرانک استقبال گرمی از آنها کردند.بهرام تا چشمش به فرنوش افتاد مرا از یاد برد و همراه او به سوی خانه رفت.من و آدم برفی تنها ماندیم.گفتم:«بهرام نمی آیی بازی؟»حتی جوابم را نداد.دست فرنوش را گرفته بود و درمیان برفها به سوی خانه رفت و من دوباره با او قهر کردم. راستی نکند بهرام...وای خدا نکند.دویانه میشوم.نمیدانشتم باید چه کار کنم.اصلا نمیدانشتم چه اتفاقی قرار است بیافتد.دیگر مغزم کار نمیکرد.پاک گیج شده بودم.نه خبری از خانم بزرگ بود که بدانم چه کار میکند نه دسترسی به بهرام داشتم.از طرفی نمیخواستم غرورم را خورد کنم و راجع به فرنوش در نامه بنویسم.میخواستم باور کنم که بهرام هیچ کس را به من ترجیح نخواهد داد. یک هفته گذشت.امتحان جبر و مثلثات داشتیم.طبق معمول تا صبح بیدا مانده بودم.ورقه ها را پخش کردند.سؤالها برایم مثل آب خوردن بودند انقدر تمیرن کرده بودم و خوانده بودم که همه را یکی پشت دیگری حل کردم و باز مثل همیشه اولین نفری بودم که ورقه را تحویل دیگر گرفتن بالاترین نمره برایم عادی شده بود. گوشه حیاط تکیه ام را به دیوار داده بودم و در نور کمرنگ خورشید دنبال جوابهای صحیح می گشتم. بچه ها یکی یکی دورم جمع شدند و هر کدام جواب سؤالی را می پرسیدند. پیشانیم از شدت سرما یخ کرده بود. کسل و بی حوصله جوابشان را دادم و کتابم را بستم. آخر من سرگروه بودم و به قول بچه ها برای خودم معلمی بودم که هفت شاگرد تنبل داشت. آن وقتها رسم بود که شاگردهای زرنگ کلاس مسئولیت چند شاگرد ضعیف را به عهده می گرفتند و زنگهای تفریح درسشان می دادند. از دبیرستان خارج شدم. برفها گل آلود شده بودند. هنوز هوا ابری بود. باران شب گذشته باعث شده بود که مقداری از برفها آب بشوند و آب در جویها سرازیر شده بود. از کنار دیوار آرام آرام قدم برمی داشتم و فکر امتحان بعدی را می کردم. شاید اگر هر کس دیگر هم جای من بود فقط به درس و تحصیل فکر می کرد. این درس بود که من را بالا می کشید و من فقط با ادامه تحصیل می توانستم خودم را با دیگران مقایسه کنم. و بارها به این نتیجه رسیده بودم که فقط با این امتیاز می توانستم ضعفهای دیگرم را بپوشانم. سرپیچ خیابان که رسیدم، چشمم به اتومبیل فرید افتاد. هیچ کس داخل اتومبیل نبود. آن دست خیابان رفتم. وارد کتابفروشی شدم و به بهانه قیمت کردن کتابهای متفرقه چند لحظه ای منتظر شدم تا فرید سوار شود و برود. مطمئن بودم همان دوروبرها کشیک مرا می کشد. کتابها را ورق می زدم و گاهی از شیشه بیرون را تماشا می کردم. عجب سمج است. کنار اتومبیلش ایستاده و چشمش به فروشگاه کتابفروشی است. حتماً مرا دیده و منتظر است که بیرون بروم. باز ایستادم و او هم از جایش تکان نخورد. صاحب مغازه چند بار از من سؤال کرد: «خانم بپیچم، این یکی را می برید؟» گفتم: «خیلی ممنون، بعداً ... مرسی برمی گردم.» و از مغازه خارج شدم و بی آنکه فرید را نگاه کنم از پیاده رو عبور کردم. سر چهارراه رسیدم. فرید جلوی پایم پیچید و بوق زد. عصبانی شدم و اخم کردم. آن دست خیابان رفتم. در خیابان فرعی می رفتم که باز پشت سرم آمد. ایستادم. خیابان یک طرفه بود. کنار خیابان توقف کرد و شیشه اش را پایین کشید. بی آنکه سلام کنم. پرسیدم: «با من کاری داشتید آقا فرید؟» فهمید عصبانی هستم. نگاهی دقیق به سر تا پایم انداخت و گفت «ببخشید مزاحم شدم.» و حرکت کرد. بیچاره اگر هم حرفی داشت و ترسید بگوید. حالا دیگر حالش را درک می کردم. او هم حال مرا داشت بیچاره چه می کشد؟ رنگ شلوارم سرمه ای بود پاچه اش تا زانو از پاشیده شدن گل، خال خالی شده بود. غرغر کنان شلوارم را شستم و پهن کردم. مادرم می گفت: «جدیداً عصبی و بی حوصله شدی پری!» گفتم: «درس دارم.» گفت: «ولی تو که همه امتحانهایت را خوب دادی و همیشه راضی بودی. » گفتم: «اگر نخوانم که نمی توانم نمره های خوب بگیرم. هر کس هم جای من بود و تا صبح بیدار می ماند عصبی و بی حوصله می شد.» مکثی کرد و کفت: «پری چیزی را از من پنهان نکردی؟» گفتم: «چه چیزی؟ نه؟» سرفه کنان گفت: «امروز فرحناز آمده بود. پیش پای تو رفت.» با اشمئزاز پرسیدم: «چی کار داشت؟» گفت: «راجع به فرید برادرش صحبت می کرد.» «آه، هرجا می روم اسم فرید هست. عجب گرفتاری شدم ها. خب حالا چه می گفت؟» «هیچی، می گفت ...» و ساکت شد. گفتم: «چرا ساکت شدید؟ فرحناز چی گفت؟» مادر دهان گشود که حرف بزند ناگهان صدای بوق یک اتومبیل و بعد صدای زنگ در حیاط بلند شد. بعد صدای خرچ خرچ چکمه های باباعلی بر روی برفها و صدای گرفته اش که می گفت: «آمدم، آمدم.» بلند شدم و پشت پنجره رفتم. نور خورشید روی برفها چشم را اذیت می کرد. باباعلی در را گشود و تبسمی روی لبانش نقش بست. بعد دست برد و آن لنگه در را هم باز کرد. گفتم: «مامان! خانم بزرگ آمد.» و حدسم درست بود. اتومبیل بسیار شیکی که رنگ مشکی داشت وارد باغ شد. چند نفر داخل اتومبیل نشسته بودند. خودم را کنار کشیدم. مادر چادرش را سر کرد و از اطاق خارج شد. دوباره بلند شدم و زیرکانه بیرون را نگاه کردم. حدسم درست بود. زن جوان و زیبایی که پالتوی پوست و شالی از پوست روباه به گردن داشت پیاده شد و همراه دختر جوانی که فرنوش نام داشت کمک کردند تا خانم بزرگ پیاده شود. در میان آنها فقط چشمم به فرنوش بود. در واقع به رقیبم. موهای بلند و طلایی و چشمان آبیش چشمانم را خیره کرده بود. چهره ای درست مخالف چهره شرقی من. غروب بود. باد زوزه کشان می وزید. کنار چراغ نشسته بودم و درس می خواندم. از شام خبری نبود. فهمیدم باید به منزل خانم بزرگ بروم. همان لحظه در اطاق باز شد و مادر وارد شد. از صدای باد مشخص بود که دوباره تا صبح برف روی زمین می نشیند. مادر در حالی که دستهایش را روی چراغ گرم می کرد گفت: «اوه اوه، امسال چه زمستانی داریم. نمی دانی چه سوزی می آید. بلند شو پری!» گفتم: «چرا.» گفت: «خوب نیست، بیا خانم بزرگ را ببین.» کتابم را ورق زدم و همانطور که می نوشتم گفتم: «فردا می روم. امشب حالش را ندارم.» که یک دفعه مادرم گفت: «به خاطر فرنوش نمی آیی؟» سرم را بالا کردم و با تعجب پرسیدم: «فرنوش؟» لبخند تلخی روی لبانش نقش بست و گفت: «کاش خودت همه چیز را برایم می گفتی، نه از دهان فرحناز بشنوم.» از خجالت سرخ شدم و سرم را روی کتاب انداختم. سکوت کردم و او هم دیگر حرفی نزد. بلند شدم و پالتوی رنگ و رو رفته ام را پوشیدم و روسریم را سر کردم و هر دو بی آنکه حتی کلمه ای حرف بزنیم از اطاق خارج شدیم. خانم بزرگ روی یک مبل نشسته بود و مشغول صحبت با برادرش بود. با چشم دنبال فرنوش گشتم. نه او را دیدم و نه مادرش را. جلو رفتم و گفتم: «سلام خانم بزرگ! خیلی خوش آمدید.» و بعد با برادرش احوالپرسی کردم. برادر خانم بزرگ مردی نسبتاً چاق بود که موهای جو گندمی داشت و ریش و سبیلش را تراشیده بود. چشمهایش درست رنگ چشمهای خانم بزرگ بود. میشی، نگاه تحسین آمیزش مرا شرم زده کرده. گفت: «یک چهره آریایی. ماشاءالله، باید تابلویش را کشید.» و رو به طرف خانم بزرگ افزود: «ببینم خواهرجان این خانم پری خودمان است دیگر، درسته؟» و با صدای بلند خندید. «هزار ماشاءالله، آفرین، آفرین،» و سرش را تکان داد. وقتی برگشتم و قدمهایم را به سمت آشپزخانه برداشتم صدایم کرد: «پری خانم؟» چرخی به سویش زدم و گفتم: «بله.» خنده کنان گفت: اجازه می دهی یک تابلوی ...» بعد حرفش را خرد و گفت: «هیچی.» به آشپزخانه رفتم. مادر طبق معمول مشغول پختن غذاهای جورواجور بود. برنج، ماهی، ... پرسیدم: «کمک نمی خواهی؟» گفت: «فقط سالاد را درست کن.» همه چیز شسته و حاضر روی میز در سبد بود. روی صندلی نشستم و از کاهو شروع کردم. داشتم هویج را رنده می کردم که مادر فرنوش که فائزه نام داشت جلوی در آشپزخانه نمایان شد. با دیدن چهره اش و آرایش و حالت موهایش به یاد فیلمهای خارجی افتادم. لبهای باریک قرمز، چشمهای درشت آبی و موهای لخت کوتاه. از روی صندلی بلند شدم و سلام کردم. نگاهش مهربان بود. لبخندی زد و گفت: «سلام» با لهجه ای بین فارسی و خارجی گفت: «کوکب ... دختر شما هست؟» مادر سیب زمینی های خرد شده را در روغن داغ ریخت و گفت: «بله خانم!» نمی دانم چرا هر وقت مادر یا خودم کلمه خانم را بر زبان می آوردیم قلبم می گرفت و از دنیا بیزار می شدم. زندگی برایم تیره و تار می شد.دیگر هیچ چیز مفهومی نداشت. راستی چه طور ممکن است بهرام از دختر دایی پدرش، فرنوش که تحصیل کرده و زیبا بود دست بکشد و مرا که دختر کلفت منزلشان بودیم انتخاب کند. باز دلم گرفت و گلویم به هم آمد. سر میز شام فرنوش درست رو به روی من نشسته بود. زیاد به من توجه نداشت ولی من تمام حواسم به او بود. به رفتارش ، غذا خوردنش ، تمام رفتارش اروپایی بود. غذا خوردنش ، حتی درست نمی توانست فارسی صحبت کند و اکثراً از جمله های آمریکایی استفاده می کرد. از صحبتهایی که پدرش می کرد متوجه شدم قرار است دوباره همراه مادرش برگردد و فقط به دلیل فروش املاک و تقسیم ارثی که مربوط به فائزه بود به ایران آمده بودند. شام را که خوردیم کمک کردم تا مادرم میز را جمع کند و ظرفها را هم شستیم. حالا که بهرام نبود راحت می توانستم به مادرم کمک کنم و در آشپزخانه کار کنم. آخر شب پیش بند را از گردنم بیرون آوردم و با سینی چای وارد سالن شدم. فرنوش مشغول خواندن کتاب انگلیسی بود. دستهای سفید و پنبه ای و ناخنهای بلندی که لاک شیری روی آنها بود. ناگهان چشمم به انگشتری با نگین سبز در انگشتش افتاد. برای لحظه ای ایستادم و خیره ماندم. دستم و سینی چای می لرزید. صدای خوردن فنجانها حواسم را جمع کرد. گویا هیچ کس به من توجه نداشت. در همان لحظه خودم را با فرنوش مقایسه کردم. او با چنین پدر و مادری پا روی پا انداخته و کتاب می خواند بی آنکه از آینده و از هیچ اتفاقی وحشت داشته داشته باشد و من دختر کوکب با آن لباسها و سینی به دست جلوی خانم بزرگ صاف ایستاده ام و می گویم بفرمایید خانم . و بهرام کجاست تا این همه تفاوت را ببیند و انتخاب کند. سینی چای را کخ جلوی دست پدر فرنوش گرفتم لبخندی زد و گفت:« دخترم یکی از عکسهایت را به من می دهی؟» گفتم:« عکس من؟» مِن مِن کنان گفتم:« عکس مرا می خواهید چه کار؟» او هم خندید و گفت :« می خواهیم یک نقاشی محشر از روی عکس تو بکشم. حیف این چهرۀ شرقی نیست که تابلویش روی دیوار نباشد.» مادرم از پشت سرم گفت:« هزار ماشاء الله فرانوش خانوم به این زیبایی ، آدم حظ می کند.» و بعد میوه تعارف کرد و خانم بزرگ در ادامۀ صحبتهای مادرم گفت:« راستی داداش کی بر می گردید آمریکا؟» سینی خالی چای را روی میز گذاشتم و رفتم رو به روی فرنوش روی یک مبل نشستم . برادر خانم بزرگ که هر چند لحظه یکبار به من نگاه می کرد گفت:« اگر وکیل فائزه کارها را سریعتر رو به راه کند، فکر می کنم انشاء الله دو ماه دیگر.» خانم بزرگ سفارش قلیانش را به مادر داد و بعد گفت:« وقت خوبی است . فرنوش حانم هم به دانشگاهش می رسد.» بعد اندکی فکر کرد و افزود:« این طور که فرانک در نامه نوشته بود با بهرام در یک دانشگاه ثبت نام کردند ، درسته؟» فرنوش غرق در کتاب بود. حتی لحظه ای سرش را بلند نکرد. پدرش حرفهای خانم بزرگ را تائید کرد و گفت:« هر دو قرار است رشتۀ پزشکی بخوانند. از همان بچگی هم با هم رقابت داشتند.» و خواهر و برادر هر دو خنده کنان رفتند پای قلیان نشستند. اطلاعاتی را که می خواستم به دست آوردم، بلند شدم و از خانم بزرگ و بقیه خداحافظی کردم. وقتی از فرنوش خداحافظی کردم ، موهای پریشانش را از جلوی چشمش کنار زد و دست و پا شکسته گفت:« شب ، به خیر.» از ساختمان خارج شدم . در آن تاریکی ، در آن سوز و سرما ف رفتم زیر درختی که متعلق به بهرام بود. برفهای روی تخته سنگ را کنار زدم و جای خالیش را بو کردم و دست کشیدم. وجودش را آنجا حس می کردم. می توانستم صدایش را بشنوم. صدای زمزمه هایش را ، سوت زدنهای بی حواسش را ، نگاه کردنهای دزدانه اش را ، حتی حرص خوردنش و خط و نشان کشیدنهایش را . سردم بود و می لرزیدم ولی حاضر نبودم جای خالیش را ترک بگویم. به اتومبیلش خیره شدم. مجسم کردم پشت فرمان نشسته و دارد به من لبخند می زند. برایم چراغ می زند یا حتی بوق می زند. لحظه ای تبسم کردم و سرما همه چیز را از خاطرم پراند. انگشتها و صورتم یخ کرده بود. حس خفقان داشتم. بدنم می لرزید. غم و اندوه چنان در دلم انباشه شده بود که دلمی می خواست انگشتهای را در گوشیم فرو و می کردم و تا آنجا که صدا از گلوی بغض کرده ام بیرون می زد فریاد می کشیدم. فریاد می کشیدم و می گفتم:« بهرام تو قول دادی ، دست یا علی دادی.» در حالی که پاهایم را به سختی در برفهای می کشیدم، خودم را به اتاق رساندم . رختخوابم را پهن کردم و دراز کشیدم. تا وقتی که مادرم آمد، بیدار بودم. می دانستم قیافه ام عین برج زهرمار شده بود ، مادر چادر را از کمرش باز کرد و گوشه ای تکیه اش را به پشتی پنبه ای داد و شروع کرد به ماساژ دادن پاهایش. مثل کسی که با خودش حرف می زد ناله کنان گفت:« برادر خانم بزرگ گفت صبح یکی از عکسهایت را به او بدهم. چه کنم؟ اگر می گفتم نه ، ناراحت می شد. حالا فکر می کند تو خودت را گرفتی.» بعد آهی کشید و افزود:« پری جان ، عکسهایت را کجا گذاشتی مادر؟» گفتم:« من عکس بده نیستم ، چرا عکس دختر خودش را نقاشی نمی کشد؟به قول شما مثل حوری بهشتی می ماند.» ابروهایش را در هم کشید ولی تبسمی روی لبهای چروکیده اش بود. چشمهای ریزش هنوز برق داشت. گفت:« ناراحت شدی از فرنوش تعریف کردم؟» گفتم:« چرا ناراحت بشوم ؟ حقیقت تلخ است؟» شاید فکر می کرد غصه می خورم یا حسودی می کنم. آمد کنار رختخوابم نشست و زمزمه کنان گفت:« عالم و آدم از خوشگلی تو تعریف می کنند. شنیدی که پدرش چه می گفت مطمئمن باش فرنوش هرچه قدر خوشگل باشد به پای تو ....» با لحنی تلخ و گزنده گفتم:« بس کنید دیگر . خوشگلی برای من چه می شود؟ خوشگلی می خواهم چه کار؟ کاش یک ذره خوشبختی داشتم. پدر فرنوش را دیدی؟ مادرش را دیدی؟ زیبا نبود؟ با نشاط و ثروتمند نبود؟ در دانشگاه آمریکا تحصیل نمی کرد؟ بهترین خواستگارها را ندارد؟ در این دنیا چه کم دارد؟ حالا من انقدر کمبود دارم که فقط با یک ذره رنگ و رو می خواهم همه را جبران کنم.» مادرم لبهاش را به علامت رنجش جمع کرد و غرغرکنان بلند شد و در حالی که رختخوابش را پهن می کرد گفت: « پری خصلت تو اصلاً نه به من رفته نه به پدر خدا بیامرزت. تو بلندپروازی. به پای کسانی می پری که در طبقات خیلی بالاتری زندگی می کنند. » پتویش را مرتب کرد و افزود:« زندگی طبقه طبقه است. هر کسی باید در طبقۀ خودش فکر کند. نه تو باید آرزوی فرنوش شدن را داشته باشی نه فرنوش آرزوی دخترپادشاه مصر. تو فکر می کنی فرنوش آرزو ندارد؟ فکر می کنی امثال فرنوشها از زندگیشان راضی هستند؟ نه دخترجان ، هنوز راز دل آنها را نمی دانی.مگر دیگران راز دل تو را می دانند. فکر می کنی کسی نیست که حسرت داشته باشد فقط برای یک روز جای تو باشد/ فقط یک روز ، ولی همان بیچاره نمی داند که خود تو زندگی را سیاه و تار می بینی و حسرت دیگران را می خوری، مثلاً حسرت فرنوش را .» تمام رفتار و حرکاتش ، صحبتهایش با سنجیدگی ، متانت و روشی سنگین و محترمانه توام بود. این زن زحمت کش که هیچ گله ای از زندگی سختش نداشته و در این دنیا فقط دلش را به من خوش کرده بود. از خودم خجالت می کشیدم دلم پر بود. دلم می خواست سبک و راحت می شدم. چه قدر حرف برای گفتن داشتم. باید خالی می شدم. دیگر وقت آن رسیده بود که راز دلم را برای مادرم می گفتم. او با پختگیش تسکینم می داد. راهنماییم می کرد. تازه به رختخواب پناه برده بود و آرام چشمهایش را بسته بود. بلند شدم برق را روشن کردم. آهسته چشمهایش را باز کرد و آرنج را روی پیشانیش گذاشت تا نور چشمش را اذیت نکند. می دانستم از دستم دلخور شده . گفتم:« مادر سماور را روشن کنم؟» بی آنکه نگاهم کند پرسید:« چرا؟» گفتم:« می خواهم امشب کمی برایتان درد دل کنم. خیلی حرفها هست که شما نمی دانید. » سرفه کرد و بی خوصله جواب داد:« همه را می دانم.» گفتم:« می خواهم از زبان خودم بشنوید.» هنوز از دستم دلخور بود. بلند شد و کنار سماور نشست . کبریت را روشن کرد و گفت:« بگو» گفتم از روزی که بهرام آب گل آلود بع من پاشید تا روزی که خداحافظی کرد و به فردگاه رفت. حرفهایش را گفتم. عکسها و نامه اش را نشان دادم. از فرید گفتم. از آزارهای شهرزاد. و در آخر از فرنوشو ... همه را گفتم و سبک شدم. وقتی حرفهایم تمام شد ساکت شدم . از بس گریه کرده بودم چشمهایم از شدت ورم باز نمی شدند. مادرهم هم گریه می کرد. او هم ساکت شده بود و دیگر سوال نمی کرد. حالا دیگر از تمام درونم آگاه شده بود. ساعت از چهار صبح گذشته بود . هر دو خسته در رختخواب دراز کشیدیم. هر لحظه منتظر بودم تا سرزنشم کند ولی او در سکوت به خواب رفت. حالا دیگر در خلوتم فقط صدای بهرام را می شنیدم.عشق او بود که کلافه ام کرده بود. آه بهرام کجایی تا حالم را ببینی. تو تنها بهانۀ زنده ماندن من هستی. تو به من امید زندگی دادی پس بعد از خدا تو خالق وجود من شدی. نکند انقدر بی رحم باشی و به من خیانت کنی ، نکند مثل آن روز که دست فرنوش را گرفتی حالا هم به همان آسانی مرا ترک کنی . نکند کاخهای آرزویم را به هم بریزی. دلهای من و تو با هم هستند. نگذار جدا از هم بمانیم. بهرام نکند با رفتن تو کاخ من بریزد، کاخی که ستونش تو بودی ، ملکۀ افسانه هایش من بودم. کاخی که نور و روشناییش از مهر و عشق به وجو آمد و سبزی و سبزیهایش از بهار دل من و تو رنگ گرفت. کاخی که به جادۀ خوشبختی منتهی می شود و در اول و آخر این جاده تنها طرح تو و من روی تابلوهای راهنماییش نقش شده،آه خدای من کنار این بنای امید دریایی از صفا و صداقت به وجود آمده ، جنگلی از عاطفه ها سبز شده. توی این دریا هزاران ماهی که امید نام دارند زندگی می کنند. حتی وقتی طوفان می شود و موجهای این دریا ، به صخره می خورند باز هم موزیک همدلی و عشق از صدای زوزۀ باد و برگشت موج شنیده می شود. آه بهرام تو همان کوه غرور من هستی. نگذار روی قله هایت را مه بگیرد. تو بی نیازی و مرا نیازمند کردی. به عشق ، به محبت ، و به دیدن چهرۀ مردانه ات. آه می کشیدم و زمزمه می کردم. بیا بهرام . برگرد بهرام . خیلی تنها شدم. بیا و مرا با خودت ببر. تا کی بنشینم و لحظه ها را بشمارم. تای کی سرگردان و پرشان گوش به حرفهای خانم بزرگ و بقیه بدهم تا متوجه بشوم که تو آنجا چه کار می کنی . قرار است چه تصمیمی برایت بگیرند. شب هایم را با یاد بهرام صبح می کردم و روزها را به عشق دیدن او درس می خواندم وی می گذراندم. اکثر اوقات مادرم می نشست و درددلهایم را می شنید. هیچ نمی گفت و فقط در چشمهایم خیره می شد. می دانستم همۀ حرفهایم را مسخره می گیرد و در دلش به من می خندد، انگار چشمهایش می گفتند:« مگر دیوانه شدی پری ،آخر بهرام چه طور می آید و با تو ازدواج می کند. ولی به رویم نمی آورد، فقط گوش می کرد و مثل من نگران انتظار می کشید. گویا از روزی می ترسید که من می بایست شکست را تحمل می کردم ولی من امیدوار بودم. می دانستم دلم به دلش راه دارد. می دانستم وقتی من دارم می میرم خداقل او تب که می کند، همین بس است. همین که گاهی به من فکر کند برایم کافی است. یکسال گذشت. سال آخر بودم. فرید هنوز دست بر نداشته بود و اکثر روزها جلوی در دبیرستان می ایستاد و بی آنکه حتی کلمه ای حرف بزند نگاهم می کرد. مادر مرتب نصیحتم می کرد تا شاید از خر شیطان بیاده شوم و فکر بهرام را که به قول او فکر واهی بود از سرم در بیاورم. دلم به نامه های بهرام خوش بود. به نوشته هایش ، به جمله های زیبایش، به وفاداریش ، برایم پول می فرستاد و خواسته بود که در هر شرایطی به دانشگاه بروم. نوشته بود تمام هزینه هایش را پرداخت می کند. همیشه در نامه هایش به دنبال اسم فرنوش جستجو می کردم. کنجکاو بودم ببینم در آمریکا چه خبر است و فرنوش چه می کند. ولی او هیچ وقت نامی از او در جمله هایش ننوشت و حتی راجع به ازدواج یا نامزدی حرفی نزده بود. به مادرم التماس می کردم تا قضیه را از طرف خانم بزرگ جویا شود. گاهی شک برم می داشت. فکرهای باطل سراغم می آمد. فکر می کردم نکند بهرام دلش برای من می سوزد و می خواهد به من ترحم کند. نکند تا حالا نامزد کرده باشد و به من چیزی نمی گوید. راستش هنوز کمی به رفتارش شک داشتم. نکند مکارانه مرا به عشق دعوات کردهب اشد و می خواهد با این روش انتقام خودش را بگیرد. وقتی مادرم با خانم بزرگ صحبت می کرد کنجکاوانه گوش می کردم . مادرم سوال می کرد:« به سلامتی آقا بهرام ازدواج کردند.» خانم بزرگ :« چند بار با برادرم صحبت کرده ولی مثل اینکه فرنوش راضی نیست. این طور که برادرم در نامه برایم نوشته بود فرنوش به کس دیگری علاقه دارد می خواهد با او ازدواج کند.» و من با شنیدن این خبر هم خوشحال می شدم و هم ناراحت و دلخور. خوشحال می شدم برای آنکه فروش ازدواج را قبول نمی کند ، ناراحت می شدم برای اینکه جواب منفی از طرف فرنوش بود. پس نتیجه می گرفتم که بهرام راضی بوده و فرنوش مخالفت کرده ... نکند ... با زخودم را دلداری می دادم. نه پری ، بهرام قول داده ، قسم خورده ، دست علی دادن که شوخی بردار نیست. و بعد خیالم راحت می شد. آه بهرام تو از کجا در زندگی من نفوذ کردی که نبودنت عذاب است و بودنت ... و باز یاد لجبازیهایش می افتادم. باز دلم برای گریه کردن تنگ شد. باز جای خالی بهرام زیر درخت بید نفسم را بند آورد. باز صدایش در گوشم نجوا کرد. پری منتظرم می مانی؟ باز صدای خودم تکرار شد. می مانم بهرام می مانم. و هق هق زدم زیر گره و مراقب بودن مادرم مرا نبیند. به حیاط پشت اطاقهایمان رفتم. آنجا که لباسهایمان را پهن می کردیم. تکیه ام را به دیوار دادم و در عالم دیگری رفتم. در عالمی که بهرام کنارم بود ، تور عروسی روی سرم بود و دستم در دستش می لغزید. بعد رفتم به عالم بچگی که در همین حیاط پشتی می نشستیم و گردو در باغچه می کاشتیم. همین درخت گردو که حالا چقدر گردو رویش نشسته. همین بود که من و بهرام کاشتیم. همین بود که بهرام هر روز آبش می داد ، همین که کلاغها روی شاخه هایش می نشینند و من فکر می کنم پیغامی از بهرام می آوردند. بعد بهرام را صدا می کردم و منتظر می نشستم تا صدایش را بشنوم. چند بار می گفتم بهرم. و بعد سکوت و صدای آهستۀ بهرام از پشت درخت را می شنیدم که می گفت: آمدم پری. چشمهایم پر از اشک می شد و با عجله می دویم به سویش، پشت درخت را نگاه می کردم ولی بهرام نبود. هیچ کس نبود، فقط صدای قار قار کلاغها و خش خش برگهایی که در نسیم بهار می وزیدند. آخرین روز دبیرستان از راه رسید. روز خداحافظی ، خداحافظی با همکلاسیها ، دوستان و دبیران ، نیمکتها و خاطرات دوران تحصیل. امتحان خط و هنر داشتیم. معلم هنر جمله ای را روی تخته نوشت. بیتی از خواجه حافظ شیرازی: « ظاهر ظاهر پرست از حال ما آگاه نیست در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم هوادارن کویش را چو جان خویش دارم» بیتها را نوشتم ولی انگار برای بهرام می نوشتم نه برای امتحان. بعد نوبت طراحی شد. طرح دل بخواهی بود باید خودمان انتخاب می کردیم. تنها یکی طرح در ذهن من می چرخید . شروع کردم به کشیدن. از ساقه شروع کردم تا رسیدم به برگهای بید. تخته سنگ ، و جوانی که یک دست را به پیشانی گذاشته و می اندیشد. این چهرۀ آخرین دیدار بهرام بود که در ذهن من نقش بسته بود و همیشه جلوی چشمم ظاهر می شد. رفتم ورقه ها را روی میز گذاشتم. وقتی از سالن خارج شدم دبیر فیزیک را دیدم – آقای محمدی- جلو رفتم و سلام کردم . همیشه با من میانه خوبی داشت.نسبتا پیر شده بود ولی همچنان علاقه به تدریس داشت.گفتم:«آقای محمدی امتحان فیزیکم چه طور شده بود.»خندید و گفت:«تمام نمراتت عالی شده دخترم خوش به حال مادرت.باید به وجود تو افتخار کند.راستی خانم نجاتی ادامه تحصیل میدهی یا نه...» لبخند رضایت بخشی روی لبانم نقش بست و میان حرفش گفتم:«تا دکترا.همیشه آرزو داشتم متخصص چشم پزشک بشوم.»خندید و گفت:«مطمئن هستم که موفق میشوید.»بعد یک کارت به من داد و گفت:«آگر زمانی برای تحصیل مشکلی پیدا کردی من مثل پدرت هستم.» «ممنون آقای محمدی!»و خدا حافظی کردم.هم از اون هم از تک تک دبیران و دوستانم و بالاخره بابای مدرسه.همه دوستم داشتند و برایم آروزی موفقیت کردند. تنها از دبیرستان خارج شدم.باز همای گرم تابستان شروع شده بود. و باز چشمم به فرید افتاد.این بار خبری از اتومبیلش نبود.جلو آمد و سلام کرد.خواستم راهم را بگیرم و بروم که گفت:«پری خانم اجازه میدهید؟»هنوز مؤ>دب و باکمال بود.گفتم:«سلام.»گفت:«سلام پری خانم!میبخشید دوباره مزاحمتان شدم...»بعد از مکث کوتاهی ادامه داد:«راستش این پنجشنبه چشن عروسی...» خوشحال شدم و گفتم:«مبارک باشع بالاخره ازدواج کردید؟» سرش را پایین انداخت.آهی کشید و گفت:«من هرگز ازدواج نمیکنم.»بعد گفت:«عروسی فرحناز و رضا است.تشریف بیاورید.»و دست برد یک کارت عروسی درآورد و دستم داد.کارت را که گرفتم فقط گفت:«خداحافظ»و رفت.پای پیاده جلوتر از من رفت.کارت را باز کردم.نام فرحناز و رضا به چشم خورد.آهسته قدم برداشتم و فکر کردم که چرا خود فرحناز کاارت را برایم نیاورد.سر چهار راه رسیدم.اتومبیل فرسد درست روبه روی کتابفروشی یعنی جای همیشگی پارک شده بود.چشمم به فرحناز افتاد.گویا یک نفر دیگر هم جلو نشسته بود.خوب که دقت کردم رضا را دیدم.داشتم رد میدشم که فرحناز صدایم کرد.«پری پری؟»به سویش برگشتم.خندید و من هم در جوابش خندیدم.جلو رفتم و او هم پیاده شد.صورت یکدیگر را بوسیدیم و به این ترتیب در آخرین روز دبیرستان با یکدیگر آشتی کردیم. روز پنجشنبه صبح خیلی زود از خواب بیدار شدم.از پولی که بهرام برایم فرستاده بود یک لباس بنفش تنگ و بلند که بلندیش تا روی کفشهای پاشنه بلندم بود خریدم.با یک گل سینه که نگینهای بنفش و قرمز داشت.گوشواره های حلقه ای درشت خریدم.و یک سبد گل زیبا برای فرحناز و رضا سفارش دادم.حیاط خانه فرحناز چراغانی شده بود و تمام سالن را صندلی چیده بودند.منزلشان انقدر بزرگ بود که هیچ نیازی به هتل و تالار نبود.عروس و داماد دست در دست هم از پله های سالن پایین آمدند و مهمانها برایشان کف زدند.نوازندگان میزدند و دخترها و پسرها حتی لحظه ای دست از جنب و جوش برنمیداشت.من کنار فرحناز ایستاده بودم و تماشا میکردم.ای کاش الان بهرام هم اینجا بود.درکنار من با من همیشه و همه جا.باز آه کشیدم و جای خالیش را حس کردم.فرید میرفت و می آمد و تمام نگاهش به من بود.نگاههای پرمعنا و پر از سؤال زیر گوش فرحناز پرسیدم:«قضیه بهرام را فرید میداند.»انگشتش را جلوی بینی گرفت و گفت:«هیس!»و بعد آهسته افزود:«اگر بدانید دق میکند.یک وقت چیزی نفهمد باشد پری؟»سرم را تکان دادم و گفتم:«باشد.»و چند لحظه بعد متوجه شدم فرید کنارم ایستاده.میدانستم بی منظور نیامده پیش من.حتما میخواهد حرفی بزند.بنابراین حواسم را جمع کردم و گوشهایم را تیز.با گفتن«پری خانم»حدسم به یقین تبدیل شد.گفتم:«بله.»گفت:«:امسال مدرک دیپلم را میگیرید؟» «بله.» سکوت کرد.فقط برای چند لحظه کمی این دست و آن دست کرد و گفت:«میخواهید ادامه تحصیل بدهید؟» «بله.» سکوت کرد.فقط برای چند لحظه کمی این دست و آن دست کرد و گفت:«میخواهید ادامه تحصیل بدهید؟» «بله.» احساس میکردم با گفتن این بله ها نفس را در سینه اش حبس میکردم.آب دهانش را قورت داد و گفت:«موفق باشید.» بیچاره ترسید دیگر چیزی بگوید.به سوی رضا رفت و با صدایی که من بشنوم گفت:«رضا جان برای من هم دعا کن.شاید فرج خیزی بشود.»رضا که خوب متوجه منظور فرید شده بود و تمام راز دلش را میدانست خم شد و بعد از این که نگاه کوتاهی به من انداخت جواب داد:«حالا زود است که ناامید شوی.باید تلاش کنی یادت رفته چند سال به پای همین خواهرت نشستم و نازهایش را تحمل کردم؟عروس اگر ناز نکند که عروس نمیشود.»فرحناز خندید و گفت:«هنوز که نگفتم بله.»و رضا غش غش خندید و گفت:«مبارک است.»گفت«بله» و من و فرید هم زدیم زیر خنده.من میخندیدم و فرید نگاهم میکرد.دیگر نگاهش هیچ تأثیری در وجود من نداشت.چشمهایش مانند دو تکه شیشه بودند که فقط میدرخشیدند.با این احوال دلم برایش میسوخت.بیچاره به پای کسی نشسته بد که او خودش عاشقی چشم انتظار بود.و در هر لحظه از خود میپرسید آیا این انتظار نتیجه دارد؟و این سوالی بود که فرید هم از خودش میپرسید.و این سؤالی بود که ای کاش هم من و هم فرید و هم تمام آنان که مثل ما انتظار میکشیدند هرچه سریعتر به جوابشان میرسیدند. ساعت از دوازده شب گذشته بود و من تازه چشمم به ساعت افتاده بود.صدای موزیک و دیدن پایکوبی چنان سرگرمم کرده بود که پاک فراموش کرده بودم نیمه شب شده و من چه طور باید به خانه برگردم.فرحناز سخت گرم گفتگو با رضا بود.اصلا انگار در این دنیا نبودند.چند لحظه دیگر صبر کردم و وقتی دیدم بعضی از مهمانها رفتند که از عروس و داماد خداحافظی کنند جلو رفتم و آهسته به فرحناز گفتم:«فرحناز من خیلی دیرم شده چه کار کنم؟»همانطور که مشغول خداحافظی و تشکر از مهمانها بود دستش را تکان داد و گفت:«صبر کن الان یک فکری برایت میکنم.»در میان همه آنان که ایستاده بودند چهره مارد فرحناز مانند چراغ قرمز سر چهارراه کاملا نمایان بود.با آن لباس فجیعی که به تن داشت توجه اکثر مهمانها را به خود جلب کرده بود.سیگار میکشید و قدمهایش را به سمت من برمیداشت.نگاهش به من بود.پاهایم سست شده بود.جلو امد یک دستش را روی شانه من گذاشت و گفت:«امشب چقدر خوشگل شده بودی پری!همه دوستانم از تو تعریف میکردند.» «خیلی ممنون!»و لبخندی مصنوعی روی لبانم نقش بست.بعد پرسید:«فرید کجاست؟» همان لبخند تصنعی روی لبانم بود که گفتم:«من از کجا بدونم؟»تبسمی که مادرانه به نظر میرسید کرد و گفت:«فرید که دلش را به تو باخته.تو چطور علاقه ای نشان نمیدهی؟»گفتم:«من دیرم شده باید زودتر برگردم.»میخواستم با گفتن این جمله حرفهایش را خاتمه بدهم ولی او خودش را به کوچه علی چپ زد و دستم را گرفت و گفت:«بیا عزیزم.میخواهم تو را به یکی از دوستانم معرفی کنم.»همانطور که دستم در دستش میلغزید پست سرش راه افتادم.رو به روی یک زن که تقریبا هم سن و سال خودش بود ایستاد.سلام کردم.مادر فرحناز دوستش را مهرانگیز معرفی کرد و گفت:«مهرانگیز جون از دوستان دوران تحصیل من است.»بعد که من با مهرانگیز دست دادم و احوال پرسی کردم.مادر فرحناز گفت:«مهرانگیز تازه از آمریکا آمده چند ماه دیگر هم برمیگردد.»کناز مهرانگیز نشستم.مثل اینکه خیلی از من خوشش آمده بود.گاهی نگاه مهربانی می انداخت و از چشمهایم تعریف میکرد.کم کم سر صحبت باز شد و من دوباره ساعت را فراموش کردم.صحبتها و تعریفهایش از آمریکا انقدر برایم جذاب و شنیدنی بود که با دقت گوش میکردم و بنا به صحبتهایش میتوانستم آنجا را در ذهنم مجسم کنم.پرسیدم:«در کدام شهر زندگی میکنید؟»گفت:«قبلا لوس آنجلس بودم.شوهرم مهندس الکترونیک است و به خاطر موقعیت چه جالب بهرام هم در بوستون است،با کنجکاوي پرسيدم:شما ميدانيد خيابان 240 با همان خياباني که شما در آن زندگي ميکنيد چقدر فاصله دارد؟ لحظه اي به يک نقطه اي خيره شد و بعد از کمي فکر گفت:حدودا 24 خيابان!با دقت گوش ميکردم. پرسيد:در خيابان 240 کسي از فاميل هايت زندگي ميکند؟گفتم:بله.پرسيد: کي؟خنديدم و گفتم:فاميل نيست يکي از آشناهايمان.يک سيگار از مادر فرحناز گرفت و روشن کرد.پک اول را که زد دوباره پرسيد:تا به حال آمريکا رفتي؟گفتم:نه نرفتم.بيچاره از سر و وضع ظاهري من فکر کرده بود که من دختر فلان الدوله هستم.گفت:دوست داري بروي؟گفتم:نميدانم.اصلا چرا چنين سوالي مي کنيد؟گفت:همين طوري.خب تمام دخترهاي هم سن و سال تو آرزو دارند در اروپا زندگي کنند.مادر فرحناز خطاب به مهر انگيز گفت:ولي پري جان با همه دخترها فرق مي کند.مهرانگيز پرسيد:چرا؟و مادر فرحناز لبخند تلخي زد و گفت:مگر قبلا برايت نگفتم.مهرانگيز نگاه کوتاهي به من انداخت و سرش را تکان داد و گفت:بله،به يادم آمد.راجع به خواستگاري فريد؟مادر فرحناز جواب داد:اگر جواب مثبت مي داد هم اروپا را مي ديد و هم هر جاي دنيا که دلش مي خواست زندگي مي کرد.
مهرانگيز پک ديگري به سيگارش زد و در حالي که دودش را خارج مي کرد گفت:خب ازدواج که اجباري نميشود عزيزم!حتما فکرش پيش کس ديگري است. و قبل از اينکه من حرفي بزنم مادر فرحناز جواب داد:کاش اينطور بود.ولي پري فقط به تحصيل و درس فکر ميکند.بعد مهرانگيز که زن با تجربه اي هم به نظر ميرسيد نگاه دقيقي به چشمهاي من انداخت و در همان حالت که لبخند روي لبانش بود گفت:اين چشمهايي که من ميبينم انتظار يک عشق را ميکشد. بعد خنديد و گفت:درسته.درست حدس زدم.اين چشمها ديوانه وار منتظر هستند.صدايش به حدي نرم و آهسته بود که چند بار در مغزم تکرار شد. همان لحظه فريد از راه رسيد و آخرين جمله مهر انگيز را شنيد.خوشحال شد.چهره اش خندان شد.مي خواست بال در بياورد.پرسيد:راست ميگويي مهرانگيز خانم؟بيچاره فريد که در دلش فکر ميکرد منظور مهرانگيز فريد بوده و باور کرده بود که من هم او را ميخواهم و فقط انتظار مي کشم که درسم تمام شود.تصميم گرفتم يکبار ديگر به او بگويم نسبت به خودش،پولش،هيچ احساسي ندارم.ولي کي بگويم و چطور به زبان بياورم،برايم بسيار مشکل بود.آن شب مهرانگيز از من دعوت کرد تا به مهماني روز جمعه اش که يک مهماني مخصوص خانمها بود بروم.با کمال ميل پذيرفتم . قول دادم که هفته ديگر روز جمعه،همراه فرحناز و مادرش در مهمانيش شرکت ميکنم.راستش از خدا ميخواستم که دوباره بتوانم او را ببينم.خيلي سوالها داشتم.دلم ميخواست ساعتها مينشست و برايم از آمريکا تعريف ميکرد.
از بوستون،خيابان 240،از دانشگاه هاروارد و از تفريگاه هايش.ميخواستم محيط زندگي بهرام را در ذهنم مجسم کنم.محيط دانشگاهش را و در واقع با فرهنگ آنجا آشنا بشوم.ساعت چند دقيقه از يک نيمه شب گذشته بود که با مهرانگيز و عروس و داماد خداحافظي کردم و قرار شد فريد و مادرش مرا تا در خانه برسانند و مادر فرحناز براي اينکه من از نگراني بيرون بيايم قول داد پايين مي آيد و خودش با مادرم صحبت ميکند.
قرارمان ساعت چهار بعد اظهر روز جمعه بود.جليقه شلوار کرم پوشيده بودم و موهايم را از پشت بسته بودم.جلوي آينه ايستاده بودم که صداي زن در بلند شد.گفتم:خداحافظ مامان،آمدند.من رفتم.
نگران و پريشان پرسيد:پري جان مطمئن هستي اين جا که ميروي قابل اطمينان هست؟خنديدم و پاسخ دادم :اين چه حرفي است مامان؟مهرانگيز يکي از دوستان قديمي مادر فرحناز است.خيالت راحت باشد. و با عجله از اطاق خارج شدم و به سوي در حياط دويدم.در را که گشودم فرحناز پشت در ايستاده بود.خداي من!فرحناز!چقدر تغيير کردي؟فکر کنم اين رنگ بور بيشتر به صورتت مي آيد.فرحناز آرايش ملايمي کرده بود و موهايش را فر زده بود. مدر فرحناز کنار فريد نشسته بود .لبخند زد و از دور دستش را تکان داد.روسريم را روي سرم انداختم و در حياط را بستم.فرحناز پرسيد :بهرام سفارش کرده روسري بپوشي؟چشمم به فريد افتاد.سرش را روي فرمان اتومبيل گذاشته بود.پرسيدم:آقا فريد ناراحت هستند؟فرحناز که مدام مراقب بود موهايش به هم نريزد يا صورتش عرق نکند گفت:نه خير ناراحت نيستند،ديوانه شدند.
رفتم سوار شدیم همه خو.شحال بودیم ومی خندیدم .جز فرید که بی آنکه حتی کلمه ای حرف بزند اتومبیل راه به حرکت درآورد واز کوچه پیچید . در بین راه گفتم:«فرحناز به آقا فرید بگو جلوی در یک گل فروشی بایستد ،زشت است دست خالی بیایم .»فرحناز یکبار آهسته لبهایش را به هم مالید ودر حالی که سعی می کرد صورتش را در آینه اتومبیل ببیند گفت:«نه بابا. مهر انگیزاز خودمان است ،غریبه که نیست .نمی خواهد پولهایت را بی جهت خرج کنی.»ولی فرید که گویا صدای ما را شنیده بود جلوی یک گل فروشی ایستاد وبی آنکه حرفی بزند پیاده شد.داخل گل فروش رفت و بعد ازچند لحظه با چند شاخه گل میخک و مریم بیرون آمد.«بفرمایید پری خانم» گفتم:«ای وای.چرا شما زحمت کشیدید »و مادرش خنده ای سر داد وگفت:تا باشد از این زحمتها. شما افتخار نمی دهید پری خانم وگرنه پسرم چند بارتا به حال خواسته برایتان...»و فرید سوار شد وگفت:«مامان» ومادرش ساکت شد وفرید دوباره حرکت کرد دربین راه فرحناز از رضا حرف می زد چنین است چنان است ،این طور حرف می زند ،این طور غذا میخورد کجا می رویم وچطور ...گفتم:«سرم رفت فرحناز ،چقدرحرف می زنی .مبارکت باشد ،الهی به پای هم حرفم را قطع کرد وگفت: «تورابه خدا تو دیگر این جمله را نگو که آنقدر در این یک هفته این جمله را شنیدم چیزی نشده هر دو احساس پیرشدن می کنیم .فرید داخل یکی از خیابانهای فرعی شمال شهر پیچیده .بعد جلوی دریک ساختمان که سقف سبز رنگ داشت وپنجرهایش گرد و به رنگ سفید بودند ایستاد. گفتم:«چه زود رسیدیم نمی دانستم با مهر انگیز همسایه هستیم مادرفرحناز پیاده شد آهسته زیر گوشم گفت «از بس که فرحناز حرف می زند»وفرحناز غرغر کنان پیاده شد آه که چه روزهای خوشی بود چه خیال ها وچه آرزوهایی در سر داشتیم؟چه دورانی وچه انتظار شیرینی. همگی پیاده شدیم. فرید پرسید :«کی بیایم»مادرش گفت«نمی خواهد فرید جان،مهرانگیزخودش ماشین دارد»ولی فرید گفت:«نمی خواهد با مهر انگیز بیایید. خودم ساعت هشت می آیم» و به من نگاه کرد و گفت« شما کاری نداری» همان لحظه نگاهم به گلها افتاد. گفتم : «نه ، خیلی ممنون» فرحناز زنگ را فشار داد . در باز شد . چندین اتومبیل آخرین سیستم در حیاط پارک شده بودند . صدای خنده و موزیک خیلی راحت شنیده می شد . وارد شدیم . اول وارد یک سالن بزرگ شدیم که با چند پله به سمت پائین می رفت . ته سالن سر تا سر تا زمین شیشه بود و پرده های تور آویخته بود . گویا یک باغ پشت منزل بود . پنجره ها باز بودند . تا چشم کار می کرد ، چمنهای ردیفی ، گلهای منزل رنگ و وارنگ و درخت بود . بعد به سمت چپ دو پله دیگر پائین رفتیم . مهمانها آنجا بودند . سالنی بزرگتر از سالن اولی ، پرده های آنجا را کشیده بودند و در عوض چراغهای سقفی به رنگ بنفش و قرمز و صورتی روشن شده بود . کف سالن سنگ های سبز بود و روی آن قالیچه های ابریشم قیمتی انداخته بودند . از حق نگذریم انگار وارد کاخ شده بودیم . مجسمه های برنز که به شکل پرنده یا انسان بودند گوشه و کنار سالن چیده شده بود . مهمانها همه خانم بودند به اضافه چند دختر جوان که شاید به سن و سال من و فرحناز به شمار می آمدند . از کادوها و بسته هایی که گوشه سالن روی یک میز در انبوهی از شاخه های گل بود و کیک بزرگی که طرح یک شمع بود فهمیدم تولد است . مهرانگیز جلو آمد و بعد از احوال پرسی گرمی که کرد دست مرا گرفت و به تک تک دوستانش معرفی کرد . اولین باری بود که در چنین مهمانی باشکوهی شرکت می کردم . آهسته از فرحناز پرسیدم :«مثل اینکه تولد مهرانگیزه؟» عشوه ای ریخت و گفت :«درست حدس زدید خانم.» گفتم :«ای آب زیر کاه» گفت :«واه» و خندید و گفت : «چرا؟» دوباره زیر گوشش گفتم :«چرا به من نگفتی؟» گفت :«برای چی باید می گفتم؟» ناگهان مانند کسی شدم که زیر پایش خالی شود . پیشانیم عرق کرد . شاید از خجالت بود . با دلخوری گفتم : «ترسیدی نتوانم کادو بخرم؟» فرحناز کمی این دست و آن دست کرد و گفت : «چقدر حساسی پری؟» خب ما سه نفر با هم آمدیم . در عوض مادرم هدیه قیمتی خریده ، تازه من هم چیزی نخریدم.» می دانستم فرحناز و مادرش ملاحظه مرا کرده بودند . آنها از وضع مالی ما خبر داشتند و نمی خواستند من موضوع تولد را بدانم . گفتم :«ولی فرحناز با این کار حسابی مرا خجالت زده کردی . دارم آب می شوم.» با صدای بلند خندید و بعد خیلی آهسته گفت : «اتفاقا من خیلی تشنه هستم . بیا بخورمت.» با لحنی تند و گزنده گفتم :«بیچاره رضا. چطور این همه بی مزگی تو را تحمل می کند.» باز خندید و گفت :«همه این بی مزگیها به نظر او خوشمزه ترین مزه های دنیا است.» مهرانگیز بعد از اینکه پذیرایی مفصلی از مهمانهایش کرد بعد آمد کنار من نشست . گفتم :«می بخشید مهر انگیز خانم . واقعیت این است که من ..... من نمی دانستم امروز تولد شما ...» نگاهش مهربان بود . دستم را در دستش گرفت . گرمای دستش از محبت بود گفت :«همین که افتخار دادی تشریف آوردی برایم بهترین هدیه است . در ضمن همان دسته گل ....» گفتم :«دسته گل را آقا فرید فرستاد.» دستی روی شانه ام زد . از روی مبل بلند شد و لابه لای خنده های کوتاهی گفت :«تو و فرید نداریم عزیزم.» جرقه از مغزم بلند شد . من و فرید نداریم؟ منظورش چه بود ؟ باز زیر لب تکرار کردم . من و فرید نداریم ؟ انگار دلم می خواست آنقدر این جمله را تکرار و حلاجی می کردم تا مفهومش را بفهمم . شاید هم خوب فهمیده بودم که باور نمی کردم . پس آنها .... فرحناز ، مادرش ، فامیلشان و دوستانشان من را جزئی از خانواده فرید یا حتی خود فرید می دانستند . موضوع جدی تر از آن بود که من پیش خود می اندیشیدم . علاقه فرید تا حدی پیشروی کرده بود که حتی مهرانگیز مرا جزئی از وجود فرید می دانست و به قول معروف فیل به چه خیال و فیل بان به چه خیال؟ غروب مهر انگیز فواره های استخر را باز کرد و همگی به همان باغی که پشت ساختمان بود ، رفتیم . همه چراغها که طرحها و رنگهای مختلفی داشتند روشن شدند . میز و صندلیها به طور مرتبی چیده شده بودند . من و فرحناز و مادرش سر یک میز نشستیم . در فکر بودم . مادر فرحناز گفت : پری تو چه فکری هستی ؟ گفتم : تو فکر که .... آهی کشیدم و ادامه دادم :واقعا بعضی از انسانها چقدر خوشبخت هستند . پرسید : مثلا کی؟ و خودش جواب داد : حتما می خواهی بگویی مهرانگیز. گفتم : ای مهرانگیز خانم هم یکی از همان انسانهای خوشبخت به حساب می آید . مادر فرحناز دو دستش را زیر موهایش برد طوری که داشت آنها را مرتب می کرد گفت : نه دخترم ، این طور نیست . همه غصه دارند . همین مهرانگیز، اگر دست روی دلش بگذاری شاید از غصه ... فرحناز آهسته گفت : بس کنید مادر . راز دل مردم به ما چه مربوط می شود . شاید مهرانگیز دست نداشته باشد که پری بداند . دیگر نه من سوالی کردم و نه مادر فرحناز حرفی از مهرانگیز زد . حالا کنجکاویم بیشتر شده بود . حالا که دقت می کردم ، می دیدم مثل اینکه حق با مادر فرحناز بود . انگار خنده های مهرانگیز مصنوعی است و فقط برای این می خندد که به مهمانهایش خوش بگذرد . مهر انگیز مرتب به خدمتکارهایش که آنها هم زنهای جوانی بودند دستور می داد : سر این میز یک ظرف سالاد کم گذاشتی . برو و ببین زری چی می خواهد ؟ و به این یکی دوباره می گفت : چرا زعفران این دیس را کمتر پاشیدی.... موقعی که می خواستیم شام بخوریم مهرانگیز یک صندلی اضافی آورد و سر میز ما کنار فرحناز یعنی روبه روی من نشست . وقتی قاشق را به دهان می برد انگشترهای جواهر و قیمتی که روی انگشتهایش می درخشیدند توجهم را جلب کرد .
romangram.com | @romangram_com