#غرور_عاشقان_پارت_117



او را تار می دیدم. اطاق دور سرم می چرخید . باز خودم را کنترل کردم. گریه نکردم. حتی بغض هم نکرده بودم. کار از این حرفها گذشته بود. به میزش تکیه دادم و گفتم:« به خدا من این نامه را ننوشتم. » ولی هیچ جوابی نداد. دوباره گفتم :« اگر من نوشته بودم که اسم خودم را نمی نوشتم.» باز جوابی نداد. کمی صدایم را بلندتر کردم و گفتم:« من شکایت می کنم.» گفت:« بفرمایید هر کاری می خواهید بکنید.»نامه در دستم می لرزید. آهسته و سست ، گیج و منگ قدمهایم را برداشتم و بیرون رفتم. فرید و فرحناز گوشۀ دیوار ایستاده بودند. تکیه ام را به دیوار دادم. تمام سالن دور سرم می چرخید. انگار با پتک روی سرم کوبیده بودند. دست فرحناز را روی شانه ام احساس کردم . گفت:« چی شد پری؟» صدایش در گوشیم پیچید و بی آنکه حرفی بزنم روی زمین افتادم و دیگر هیچ چیز نفهمیدم.هیاهویی در سرم پیچیده ، صدای بچه های کلاس ، صدای زنگ مدرسه ، دبیرها و بالاخره خانم افشانی ، داد می کشید:« برو بیرون ، برو بیرون.» صدای رئیس اداره:« بفرمائید بیرون ، هرکاری می خواهید بکنید.» بعد صدای آهستۀ مادرم که نوازشم می کرد . « پری جان ، دخترم ! عزیزم!» و صدای فرحناز و فرانک :« پری حالت خوبه؟» چشمهایم را باز کردم. همه بالای سرم نشسته بودند.سقف چوبی اطاق خودمان را شناختم . برای لحظه ای همه ساکت شدند و فقط صدای پرندگان باغ به گوشم آشنا آمد. ناله می کردم. هنوز سرم گیج می رفت. مادرم شربت قند برایم درست کرد. فرانک دستم را در دستش گرفته و ماساژ می داد. گفتم :« فرحناز!» گفت :« بله ، بله پری !» گفتم :« اخراجم کردند.» و زدم زیر گریه . لرز کرده بودم و می لرزیدم. سردم بود. در را بستند. مادرم لحاف رویم انداخت. خوابیدم. بیدار شدم. شب بود. بالای سرم رفت و آمد بود. درد داشتم. در سرم . مادرم عرق از پیشانیم پاک کرد. صبح شد . نالیدم :« پرده را بکش می خواهم اطاق تاریک باشد. از نور متنفرم.» دیگر نمی فهمیدم کی شب می شود و کی روز.فرانک مرتب به دیدنم می آمد. می گفت: خانم بزرگ نگران حالت است.» گفت: « یک هفتۀ دیگر پرواز داریم ، دوست دارم تا قبل از اینکه بروم خوب شده باشی. دوباره روحیه ات را به دست بیاور پری ! من با پدر شهرزاد صحبت کردم اسمت را در یک دبیرستان دیگر نوشته است.»لای چشمهایم باز بود، پرسیدم: « امروز چند شنبه است؟» « سه شنبه » « من این همه خواب بودم. چهار روز از درس عقب افتادم.»مهم نیست دخترم . فقط دو امتحان را جا ماندی ، می خواهیم برایت معلم بگیریم. دوستت فرحناز تمام جزوه ها را برایت نوشته . تو سعی کن خوب بشوی، ما هم کمکت می کنیم.»« خیلی ممنون فرانک خانم ، چرا شما آنقدر زحمت می کشید؟»« عیبی نداره دخترم مادر تو عمرش را در این خانه گذاشته ، تو هم مثل بچۀ خودمان هستی .»می دانستم ترحم می کند. دلش برای می سوزد. چون پدر ندارم. در چشمانش رحم را می دیدم. سرم را تکان دادم و گفتم:« باز هم ممنونم.»صبح چهارشنبه صداهایی در حیاط شنیدم:« پتوها را روی باربند بگذار! این را بده من ،آن را بگیر.» صدای بهرام بود. صدای فرانک بود، گاهی صدای خندۀ شهرزاد.و بالاخره مادرم در را باز کرد و سرش را داخل اطاق کرد:« پری جان! خانم و بقیه می خواهند بروند شما ، فرانک خانم اصرار می کند تو هم بروی ، می گوید آب و هوا عوض کنی زودتر خوب می شود. داست داری بروی؟سرم را به علامت منفی تکان دادم. باز گفت:« شهرزاد خانم هم می رود.» گفتم:« من نیم روم.» چند لحظه بعد خانم بزرگ عصازنان به اطاق آمد ، بالای سر من . تکیه ام را به پشتی داده بودم. کتابی را که در دست داشتم بستم و خواستم بلند شوم که گفت: « پری جان دوست داری با ما بیایی.» گفتم:« درس دارم خانم بزرگ ، در ضمن مزاحم می شوم.» خنده ای کرد و گفت:« خودمان خواستیم که بیایی ، اگر تو قبول کنی مادر هم می آید. گناه دارد ، خیلی خسته شده . هم به ما کمک می کند، هم آب و هوایی عوض می کند.» در حالی که به سوی در می رفت برگشت افزود:« ما که این راه را می رویم ، شما هم باشید بهتر است.»نگاه مادرم در چشمانم سوال می کرد که چه کار کنیم؟ لبخندی سرد زدم و گفتم :« من حرفی ندارم.» و بلند شدم و آرام آرام وسایل شخصیم را در ساک دستی کوچکی گذاشتم.آفتاب می رفت که غروب کند. خانم بزرگ ، فرانک و مادر عقب اتومبیل نشسته بودند. من و شهرزاد که لاغرتر از بقیه بودیم جلو نشسته بودیم. بهرام پیچ های جاده را یکی پس از دیگر پشت سر می گذاشت . محو تماشای مناظر زیبای جاده شده بودم.گاهی کوههای سر به فلک کشیده ، گاهی دره های سرسبز و گاهی تکه های ابر که داشتند دست به دست هم می دادند تا ببارند. شهرزاد مرتب با بهرام صحبت می کرد و با صدای بلند می خندید. فرانک پرسید:« بهرام جان دوربین را آوردی؟» و بهرام جواب نداد. تازه متوجه شدم که حواس بهرام حتی به صحبتهای شهرزاد هم نیست. کمی به جلو خم شدم. از گوشۀ چشم نگاهش کردم. غرق در فکر رانندگی می کرد و گاهی ظاهرا! سرش را تکان می داد تا شهرزاد مطمئن باشد دارد گوش می کند. یعنی به چه فکر می کند؟ حواسش کجاست؟ تریلی که با سرعت از کنارمان گذشت و بوق شیپورش را به صدا در آورد همۀ ما را متوجه حواس برتی بهرام کرد. خانم بزرگ از آن عقب گفت:« بهرام جان حواست کجاست؟» و فرانک افزود:« پرسیدم دوربین را آوردی؟» بهرام مانند آدمهای منگ گفت:« بله آوردم.» بعد خم شد و به من نگاه کرد. یک لحظه نگاههای دزدانۀ من و او با یکدیگر برخورد کردند و هر دو به سرعت نگاهمان را به جاده چرخاندیم و این عمل چندبار دیگر تکرار شد و هربار لحظه ای بیشتر طول یکشید. با هر نگاهش قلبم تندتر می تپید و ته دلم آرام می گرفت.در بلندترین نقطۀ راه بهرام توقف کرد. فرانک پرسید:« چرا ایستادی؟» پیشانی بهرام عرق کرده بود ، دستهایش را داخل موهایش برد و پیاده شد. لبۀ دره رفت چهره اش آرام بود. باد موهایش را به هم می ریخت. من هم پیاده شدم. همینطور شهرزاد و بقیه. باد نسبتاً تندی می وزید. عجب منظرۀ زیبایی ، شاید اگر بهترین نقاشهای دنیا چنین منظره ای را نقاشی می کردند کسی باور نمی کرد. این طرف جاده دره ای سرسبز و خرم و آن طرف کوه باد درختانی با برگهای زرد پاییزی.بهرام در صندوق عقب اتومبیلش را باز کرد و دوربین را در آورد.« اولین عکس را همین جا می گیریم. موافقید؟» شهرزاد گفت:« عالی است بهرام.» ولی بهرام فقط نگاهش به من بود. انگار فقط از من سوال کرده بود. یا فقط منتظر جواب من بود. تکیه ام را به اتومبیل داده بود. باد موهایم را وحشی کرده بود. زیباترین غروبی بود که تا به آن لحظه دیده بودم. ناگهان برقی جلوی چشمم ظاهر شد و بهرام عکسم را گرفت .به اعتراض گفتم:« بهرام؟»خندید. باز دندانهایش نمایان شد. سفید و ردیف. مثل یک تابلوی نقاشی. ابروی چپش را به نشانۀ حیرت بالا برد و گفت:« به این می گویند یک عکس هنری ؛ به به عجب عکسی می شود!» و شهرزاد لبخندی کنایه دار و طعنه آمیز زد و گفت:« این بیچاره که فکر درس و مدرسه اش است ، کجا حال عکس انداختن را داشت.» و باز بهرام غرق در فکر به من نگاه کرد و سرش را پایین انداخت.تا لحظه ای که به ویلا رسیدیم بهرام سکوت کرده بود. رفتارش مرموز شده بود. انگار از آن بهرام شیطان و مردم آزاد هیچ خبری نبود. نکند دوباره در فکر نقشۀ جدیدی است. ولی نه ، فکر نمی کنم. بیچاره بعد از آن بلایی که سر اسبش آمد دید فایده ای ندارد با من سر به سر بگذارد ، در واقع حریف من نشد. ولی انگار خدا حقش را گرفت. نور چراغهای اتومبیل روی در ویلا افتاده بود. بهرام چندبار بوق زد. صدای پارس کردند سگها به گوش می رسید. چند لحظۀ بعد در باز شد. بهرام حرکت کرد و جلوی پای مرد مسنی ایستاد:« سلام میرزا، چطوری؟»میرزا کلاهش را از روی سرش برداشت و زیر بارش باران تعظیم کرد و گفت" « خوش آمدید آقا!» و در حالی که چند بار سرش را تکان داد افزود:« خوش آمدید ، خوش آمدید.»بهرام حرکت کرد و میرزا فانوس به دست در را بست. هنوز سگها پارس می کردند. ته باغ جلوی ویلا بهرام توقف کرد. عجب بارن تندی می بارید. بهرام گفت :« فعلاً هیچ کس پیاده نشود تا در را باز کنم.» بعد خودش پیاده شد و پله ها را دو تا یکی بالا رفت. در را باز کرد و اشاره کرد پیاده شویم.صدای شرشر باران از پشت شیشه های دودی ،آتش گرم شومینه و رنگهای قرمز و زردش ، تابلوهای نقاشی و مبلهای چرمی ، نخلهای مجلسی و لوسترهای برنز، آینه های قدی و بالاخره ، عکس پدر بهرام و پسربچه ای که حالا بزرگ شده بود ، همان شیطان کوچک که حالا ادای مردهای ادیب و خوش صحبت را در می آورد ، که حالا تلاش می کرد رفتارش با متانت و از روی اصول باشد.



فرانک یکراست رفت در یخچال را باز کرد و گفت:« دست میرزا درد نکند. عجب گوشتی خریده خانم بزرگ ! خوب شد قبلاً تماس گرفتیم . وگرنه کی حال داشت در این باران برود خرید کند.» و مادر در حالی که دستهایش را می شست آماده می شد تا کبابها را سیخ کند.خانم بزرگ روی صندلی راحتی نشسته بود و به آتش شومینه خیره شده بود. می دانستم در فکر دکتر است. بیچاره چند سال می شد که پسرش را ندیده بود. بهرام در بالکن را باز کرد و زغالها را در منقل ریخت. شهرزاد به خواستۀ فرانک میز را می چید و من هم مشغول درست کردن دوغ شدم. بوی کباب فضای ویلا را پر کرد. رادیو روشن بود و موسیقی اصیل ایرانی پخش می شد.بساط شام آماده شد. بهرام با هر حرکت یک نگاه دزدانه به من می انداخت. شهرزاد حسودی می کرد و بیشتر با بهرام شوخی و صحبت می کرد.شب از نیمه گذشته بود و من هنوز بیدار بودم. دانه های باران به شدت به شیشۀ اطاق خواب می خورد ، داشتم فرمولهای فیزیک را می نوشتم. مادرم در خواب و بیداری گفت:« نمی خواهی بخوابی پری؟» بعد ناله ای کرد و افزود:« برق را خاموش کن !»صبح با صدای موج دریا از خواب بیدار شدم. عجب طلوع زیبایی ، بلند شدم و تکیه ام را به سر تخت دادم. اشعه های قرمز خورشید روی موجها یم رقصیدند. موجها یکی پس از دیگری به ساحل می آمدند و بر می گشتند و نوای آرامش دهنده پخش می کردند. پرنده های دریایی ، زیبایی ساحل را صد چندان کرده بودند. پنجره را باز کردم و از آن لطافت هوای پاییزی نفس عمیقی کشیدم . خیره به دریا و طلوع خوشید بودم که بهرام را دیدم ، با لباس ورزشی کنار ساحل می دوید و ورزش می کرد. پنجره را بستم و دوباره زیر پتو رفتم. هنوز خوابم می آمد. کمی در رختخواب به این طرف و آن طرف چرخیدم و باز چشمهایم را بستم.این بار با صدای مادرم چشمهایم را باز کردم.« پری لنگ ظهر شده ، پس چرا نمی آیی پایین؟ » با زنالیدم :« مدرسه ام ، درسم ، امتحانهایم.» مادر دستش را روی پیشانیم گذاشت و با دستپاچگی گفت:«باز که تب کردی ؟ وای چقدر داغ شدی ؟» بعد رفت پایین و چند لحظه بعد با لگن آب برگشت. دستمالی را خیس کرد و روی پیشانیم گذاشت و باز قربان صدقه ام رفت.« الهی قربان این شکل ماهت بشوم پری ، تو را به خدا ناله نکن . من طاقت ندارم. خدایا دست تنها چه کار کنم، اینها هم که رفتند دریا . چه خاکی بر سرم بریزم.» و مرتب دستمال را نمدار می کرد.ظهر فرانک و شهرزاد برگشتند. کمی تبم پایین آمده بود. مادرم برایم شیرکاکائو آورد. می گفت : « بخور تا جان بگیری .حتماً ضعیف شدی. » می گفتم :« نمی خورم. » و فرانک به اصرار فنجان را دستم می داد.ظهر شده بود و دوباره نم نم باران از ابرهای تکه تکۀ خاکستری می بارید. فرانک گفت:« حیف است پری ، از وقتی رسیدیم هنوز بیرون نرفته ای ، شهرزاد و بهرام یک دقیقه هم در خانه بند نمی شوند. اینقدر دل مرده نباش. بلند شو با هم برویم کنار دریا.» و مادرم در ادامۀ حرفهای فرانک افزود :« هرچی بخوابی حالت بدتر می شود. کسل تر می شوی دخترم !»بلند شدم بارانی کلاهدار قرمز را پوشیدم. فرانک گفت:« چشمت می زنند پری ، این را نپوش.»لبخندی بی احساس زدم :« ای بابا ، کار از این حرفها گذشته.»بعد همراه فرانک از خانه خارج شدم. چه احساس عجیبی پیدا کرده بودم ، نم نم بارن روی برگهای زد و خشک ، بوی عطر خاک و چمن ، صدای شنهای ساحلی در برابر موج ، قدم زنان کنار ساحل رفتیم. بهرام و شهرزاد هم بودند. بهرام تا چشمش به من افتاد از روی صخره بلند شد و بریده بریده گفت:« حالت چه طوری پری؟ بهتر شدی؟ ..چه عجب ... بالاخره از خانه آمدی بیرون.»بعد به صورتم خیره شد. چشمش می خندید و نگاهش مهربان بود. اصلاً انگار یک بهرام دیگر شده بود. فهمیدم در فکر من بوده ، شهرزاد هم بلند شد و وقتی نگاههای پرمعنی بهرام را دید با لحنی پر از کینه گفت:« خاله جان من که خسته شدم . می روم خانه .» بعد رو کرد به بهرام و افزود:« تو نمی آیی بهرام جان؟» چنان می گفت بهرام جان که انگار واقعاً جانش بود. بهرام هنوز نگاهش به من بود. بعد آهسته از کنار من گذشت و گفت:« چرا می آیم.» هر دو ساحل را ترک گفتند. با چشم بهرام را بدرقه کردم. راه رفتنش هم تغییر کرده بود. دیگر مانند گذشته محکم و استوار راه نمی رفت. سست و بی اراده پاهایش را روی شنهای می کشید و سرش پایین بود. نه دیگر آن بهرام سر به هوا نبود. غرق در فکر راه می رفت. خیلی دلم می خواست می فهمیدم به چی یا کی فکر می کند ، شاید ... شاید به من.ظهر ناهارش را بی میل خورد. فرانک پرسید:« چته بهرام ، تو چه فکری؟» از روی صندلی بلند شد و باز نگاه کوتاهی به من کرد و بعد گفت:« شکر ، دست شما درد نکند.» و به اطاقش رفت. اطاقی که از زمان بچگی به او تعلق داشت و هنوز بیلچه و سطل و قایق بادی کوچکش دیوارش را تزئین کرده بودند.کم کم فکر بهرام مغز مرا هم پر می کرد. راه رفتنش ، حرف زدنش ، نگاههای دزدانه یا خیره کننده اش ، نگاههای تحسین آمیزش که وقتی به صورتم نگاه می کرد ، فقط از نگاهش زیباییم را می خواندم. می دانستم دلش چه می گوید: انچه را که هیچ وقت به زبان نیاورده بود. از نگاهش حسرت را می خواندم.عصر حالم بهتر شده بود. بهرام و شهرزاد تنیس بازی می کردند. همگی دور هم نشسته بودیم و چای می خوریم. باران تازه بند امده بود. بلند شدم که بروم. مادرم پرسید:« کجا؟» گفتم:« دریا.» گفت:« یک چیزی بپوش ، سرما می خوری.»هنگامی که از حیاط می گذشتم بهرام دوید تا توپش را بردارد. توپی که در یک قدمی من افتاد. همزمان به توپ رسیدیم. هر دو ایستادیم . چشم در چشم هم ، قبل از اینکه توپ را بردارد گفت:« کجا می روی پری؟» دلم فرو ریخت. چه قدر لحن کلامش مهربان شده بود. آهسته گفتم:« می روم دریا.» گفت:« کدام دریا؟»ابروهایم را بالا انداختم و پرسیدم:« منظورت چیه؟»خم شد و توپ را برداشت . چند بار توپ را پایین و بالا انداخت و آهسته با صدایی بسیار نرم گفت:« فکر کردم می روی دریای دل.» این را گفت و رفت. دیگر نتوانستم حتی یک قدم بردارم. خشکم زده بود. صدایش در گوشم تکرار می شد. دریای دل ، دریای دل ، دریای ...شهرزاد صدایم زد. بلند و خندان :« پری ، پری؟»گفتم:« بله» ولی به بهرام نگاه می کردم. توپ را محکم پرتاب کرد و به سویم برگشت. مانند کسی که از احساس خودش فرار می کند. شروع کردم به دوین . به ساحل رسیدم . نفس نفس می زدم. دریای دل؟ منظورش چه بود؟ بهرام بی منظور حرف نمی زند. دوست داشتم همین یک جمله را مرتب به زبان بیاورم و از تکرارش لذت می بردم. شاید چون از زبان بهرام بیرون آمده بود.غروب آفتاب مرا متوجه کرد که خیلی وقت است از خانه بیرون آمدم. پاچۀ شلوارم هنوز خیس بود. باد تندی که می وزید خبر می داد که قرار است امشب هوا طوفانی بشود. به خانه می رفتم که میرزا را دیدم. دستهایش سیاه و لباسهایش روغنی بود. مثل اینکه هنوز مرا نشناخته بود. جلو رفتم و سلام کردم . برگشت و طوری جواب سلامم را داد که معلوم شد هنوز مرا نشناخته است.خندیدم :« میرزا مرا نمی شناسی؟»دقت کرد و کمی که جلوتر آمد گفت:« ماشاء الله ببین چه خانمی شده ، هزار ماشاء الله !» بعد با تردید گفت:« پری ...درسته؟»گفتم: « بله ، همان پری شیطان.» و خندیدم . او هم خندید :« چه قدر بزرگ شدی؟ خیلی بچه بودی که دیدمت آن وقت که با بهرام خان بازی می کردی. » سرم را تکان دادم و هر دو در کنار هم راه افتادیم.

«میرزا از کجلا می آیی؟چرا دستهایت سیاه است؟»خنده ای که معلوم بود از روی اجبار است سرداد و گفت:«خیلی وقت است که یک مغازه اجاره کردم.البته شریک دارم.خب پنج تا بچه که شوخی نیست باید خرجشان را دربیاورم.»پرسیدم:«مغازه چی؟»دستهایش را نشان داد و گفت:«میبینی که مکانیکی.»به در ویلا رسیدیم.میرزا خداحافظی کرد و به سوی اطاقهای کوچکی که خانم بزرگ در تمام این سالها در اختیارشان گذاشته بود رفت.هوا تاریک شده بود و من آهسته قدم برمیداشتم فقط صدای خش خش برگهای خشک شده که زیر پای م میلغزیدند به گوش میرسید.بعد صدای پارس کردن سگ و بعد صدایی آهسته که گفت:«پری!»ایستادم.صدا از پشت سرم می آمد.دوباره گفت:«صبر کن پری.»برگشتم و کسی را ندیدم.بهرام از پشت درخت بیرون امد و در یک قدمیم ایستاد.«بهرام تو هستی؟»گفت:«پری چند لحظه صبر کن.»نرم و لرزیده حرف میزد.گفتم:«چیه؟چرا اینجا در این تاریکی ایستاده بودی؟»گفت:«منتظر تو بودم.»«منتظر من؟چه کار داری؟»و برگشتم که بروم که گفت:«صبر کن پری!باید موضوعی را روشن کنم.»باز ایستادم و به طرفش چرخیدم.گفتم:«سردم است.زودتر بگو.چه موضوعی؟»«میترسم...»گفتم:«میترسی؟تو؟»انگشتهایش را داخل موهایش برد و گفت:«قول بده عصبانی نمیشوی؟»«وای حوصله ام را سر بردی؟خب بگو ببینم چه شده؟»«گفتم که باید قول بدهی»با بی حوصلگی گفتم:«قول میدهم بگو.بهرام یخ کردم.»باز سکوت کرد.نگاهش کردم و منتظر بودم حرفش را بزند ولی او همچنان سکوت کرده بود.بالاخره گفتم:«یا بگو یا من بروم.»زیر لب گفت:«برو.»با قدمهای تند به باغ برگشت.تاریک بود و نمیتوانستم بهرام را ببینم.صدایش کردم:«بهرام!»ولی جوابی نداد.چند قدم پشت سرش رفتم.پایم در گل فرو رفت.اَه.دوباره جلویم ظاهر شد.گفت:«اَه به من؟»گفتم:«اِ بهرام تو ای جایی؟»پرسید:«رفتی تو گل؟»گفتم:«آهان»گفت:«کمکت کنم؟»گفتم«نمیخواهم.»و به زور پایم را کشیدم و برگشتم.گلی شده بودم پرسیدم:«شیر آب کجاست؟»جلوتر از من به راه افتاد و گفت:«پشت سر من بیا.»کنار استخر رفتیم.تاریک بود.بوی لجن می آمد.بهرام شیر آب را باز کرد و گفت:«بشور.»کفشم را در آوردم و شروع کردم به شستن پاهایم.بهرام رفت لبه استخر نشست.در آن سکوت و تاریکی فقط صدای شرشر آب می آمد.بعد آسمان رعد و برق زد.بهرام گفت:«الان باران میگیرد.»به آسمان نگاه کردم.رعد و برق بود و چند لحظه بعد بارش باران شروع شد.دانه های درشت باران همراه با بادی که میوزید.مثل اینکه باز تب کرده بودم.سردم بود و داشتم میلرزیدم.شیر آب را که بستم بهرام گفت:«میخواهی بروی تو؟»خنده کوتاهی از روی تعجب کردم و گفتم:«پس توقع داری در این باران بیرون بمانم؟»او هم خندید ولی خنده ظاهری بعد آه کشید و گفت:«یادت هست وقتی بچه بودیم زیر باران چتر بازی میکردیم.»گفتم:«تو هم یادت هست چطور مرا می انداختی در آب گل آلود باران که در چاله ها جمع شده بود؟»مثل بچه ها گفت:«ولی آن موقع نمیفهمیدم.بچه بودم.»گفتم:«بزرگ شدنت هم دیدم.»با اشمئزاز گفت:«چه کار کردم؟»گفتم:«چه کار نکردی؟»گفت:«فکر میکنی خودت کم اذیت کردی سر به سرم گذاشتی شخصیتم را خرد کردی؟ولی من با این همه...»رو به رویش ایستادم.باران هردویمان را کاملا خیس کرده بود.آب از سرورویمان میچکید.نور رعد و برق گاهی روی صورت بهرام می افتاد و نیمی از صورتش را برای لحظه ای روشن میکرد که در آن لحظه من برق را در چشمانش میدیدم.دلم میخواست ساعتها رو به رویش می ایستادم و نگاهش میکردم.ولی باز غرورم اجازه نمیداد حرفی از دوست داشتن بزنم.به سوی پله ها برگشتم و هنوز قدم اول را برنداشته بودم که گفت:«پری!»بی آنکه برگردم و نگاهش کنم گفتم:«بله»فقط گفت:«کار من بود.»بعد یک دفعه غیبش زد.دیگر ندیدمش.صدایش کردم.ولی هیچ صدایی جز صدای رعد و برق نشنیدیم.بلند داد کشیدم:«بهرام کجا رفتی؟»و صدای شرشر باران روی نرده ها و پله ها.داخل رفتم.خیس شده بودم و آب از لباسهایم میچیکد.موهایم خیس و به صورتم چسبیده بودند.مادرم دوید جلو و گفت:«مجبورر بودی در باران بمانی؟نگاه کن مثل موش آب کشیده شده.بدو برو لباسهایت را عوض کن.»باز تب کردم و میلرزیدم.پتو را تا زیر گردن کشیده بودم و ناله میکردم.فکر و خیال لحظه ای راحتم نمیگذاشت.به بهرام فکر میکردم و به حرفهایش.مخصوصا جمله آخری که گفت:کار من بود.زیر لب ناله میکردم:«چی کار تو بود؟کدام کار؟»مادرم پرسید:«با کس هستی؟»گفتم:«با خودم.»فکر کرد هذیان میگویم.برایم دارو آوردند و دوباره تبم پایین آمد.آخر شب بود.آهسته از پله ها پایین رفتم.همه خواب بودند جز بهرام و مادرم.بهرام داشت تلویزیون تماشا میکرد و ماردم ظرفها را میشست.بهرام کنار شومینه نشسته یود.از نم موهایش متوجه شدم تازه آمده است.مادر از آشپزخانه گفت:«شامت را گرم کردم صبر کن الان می آورم.»خودم را روی یک مبل راحتی پرت کردم و مشغول دیدن برنامه تلویزیون شدم.فیلم سینمایی بود.من هم مثل بهرام جذب فیلم شدم.خصوصا لحظه های آخرش که مادر شوهری از روی دشمنی با عروسش شلنگ ترمز اتومبیل را قطع کرد و عروس بیچاره هنگام رانندگی وقتی پایش را روی ترمز گذاشت متوجه شد ترمز خالی است و با آن سرعتی که داشت به دره سرازیر شد.بهرام بلند شد و تلویزیون را خاموش کرد.گفتم:«بهرام کجا غیببت زد؟من که نفهمیدم چی گفتی منظورت از این که گفتی کار من بود چی...»حرفم را قطع کرد و گفت:«شطرنج بازی میکین؟»شانه هایم را بالا انداختم:«بدم نمی آید.»بعد هردو به سوی جعبه شطرنج رفتیم.مهره ها را چیدم و بازی را شروع کردیم.مادرم گوشه ای نشسته بود و بافتنی میبافت.بهرام مهره اسبش را تکانی داد و گفت:«پری؟»گفتم:«بله»گفت:«اسب چه طور حرکت میکند؟»خندیدم و گفتم:«خب معلوم است دیگر با اِل»گفت:«منظورم اسب واقعی است.»لبهایم را جمع کردم و گفتم:«با پا»پوزخندی زد و گفت:«تو باعث شدی که اسب من نتواند مسابقه بدهد.»به چشمش خیره شدم ابروهایم را درهم کشیدم و گفتم:«عنکبوتهای خودت باعث شدند.»بعد مهره دیگر حرکت داد و گفت:«من تلافی اسبم را درآوردم.»با صدای بلند خندیدم و گفتم:«این یکی را دیگر نتوانستی.کاملا مواظب خودم لباسهایم شامپو و جزوه هایم حتی پاهایم و چشمم بودم.»سرش را پایین انداخت و بعد نگاهی به مادرم انداخت.مطمئن شد که حواسش به بافتنی است و به حدی فاصله دارد که صدای مارا نمیشنود.بعد زیر لب گفت:«مواظب مدیرتان هم بودی؟»«چی؟»سکوت کرد.دوباره پرسیدم:«چی گفتی؟»باز سکوت کرد.یک دفعه زدم زیر صفحه شطرنج و بلند شدم.«پس کار تو بود.تو؟...بهرام؟»میخواستم با دندانهایم تکه پاره اش کنم که صدای مادرم بلند شد:«وای!باز که شما دونفر باهم نساختید.بابا نمیخواهد بازی کنید.»و دوباره مشغول بافتن شد.صدایم را پایین آوردم ولی هنوز عصبانی بودم.به خونش تشنه بودم.از لای دندانهایم که به یکدیگر فشارشان میدادم گفتم:«تو آن نامه را نوشتی؟»فقط سرش را تکان داد.ناتوان روی صندلی نشستم و برای لحظه ای چهره خانم افشانی بازرس معاون و رئیس اداره آموزش و پرورش جلوي چشمم ظاهر شد. بهرام را تار مي ديدم. صدايم دورگه شده بود. مي دانست خيلي عصبي شدم. هيچ حرفي نمي زد و دوباره مهره ها را چيد. «عجب پررو هستي ها؟» باز جوابم نداد، گفتم: «اي كاش بميري.» باز سكوت كرد، گفتم: «نفرينت مي كنم» و همچنان سكوت، لبم را گاز گرفتم و گفتم: «خيلي بي رحمي.» اين بار آهسته گفت: «نه پري! من بي رحم نيستم.» دوباره داد زدم: «هستي بي رحم تر از تو نديدم.» گفت: «من فقط تلافي كردم.» گفتم: «تلافي چه چيز را؟ تو قلب مرا شكستي. تو با آينده من بازي كردي. تو مرا خجالت زده كردي، باعث آبرويم شدي. مي داني وقتي رئيس اداره مرا از دفترش بيرون كرد چه حالي به من دست داد؟ مي داني سوختن دلم را احساس كردم؟ مي داني كنف شدم، من؟ شاگرد ممتازي كه تمام اميدم تحصيل بود.»آهي كشيد و با لحني كه مرا به آرام شدن دعوت مي كرد گفت: «مي دانم پري! مي دانم، كه اگر نفهميده بودم پنهان نگه مي داشتم، كه اعتراف نمي كردم. كه براي اولين بار غرورم را خرد نمي كردم. غروري كه حتي تو حاضر نشدي براي يك بار خردش كني. مي دانم پري، پشيمانم. اشتباه كردم. جبران مي كنم، بهت قول مي دهم، باشد پري؟ نخواه بيشتر از اين خرد شوم. احساسم را درك كن پري! ...»او مي گفت و من سكوت اختيار كرده بودم. ديگر صدايش را نمي شنيدم. مي ديدم كه لبهايش باز و بسته مي شود. به صورتش خيره بودم كه دوباره صدايي مرا به خود آورد. «پري»! خودش بود، بهرام بود. «گوش دادي،» سرم را تكان دادم. گفت: «قبول مي كني؟» گفتم: «چي؟ چي را قبول مي كنم؟»«مگر حرفهايم را نشنيدي؟» گفتم: «نه،» گفت: «پري دوستت دارم.» گيج و منگ گفتم: «هان؟» دوباره و شمرده شمرده گفت: «دارم از ايران مي روم. در تمام اين مدت مي خواستمت، دوستت داشتم. فقط ... فقط اين غرور لعنتي، پري؟» با حركت سر گفتم: «بله». گفت: «منتظرم مي ماني؟» بي آنكه از مغزم فرمان بگيرم گفتم: «تا كي؟» خوشحال گفت: «چهار سال، فقط چهار سال. برايت نامه مي نويسم.» گفتم : «بهرام». گفت: «قول دادي پري. خواهش مي كنم.» با حالتي عصبي ولي گيج از روي صندلي بلند شدم و گفتم: «من هيچ قولي يادم نيست.» و سالن را ترك كردم، آرام از پله ها بالا رفتم و به حرفهايش فكر كردم. فكر مي كردم رويا بوده، خواب بوده، فكر و خيال بوده، به پله آخر رسيدم. برگشتم و پايين را نگاه كردم. بهرام روي پله اول ايستاده بود و خيره به من گفت: «فكر كن پري، خواهش مي كنم.»دلم آتش گرفت ولي عصباني بودم. دوستش داشتم ولي به روي خودم نياوردم و وارد اطاقم شدم. پشت سر من مادرم هم آمد. گفتم: «برق را خاموش كن!» خودم را روي تخت پرت كردم، هنوز باران مي باريد. لحظه هاي تار را مي كشتم و در عوض ثانيه هاي اميد را مي شمردم. داشتم فرار مي كردم، از گذشته، از خاطرات تلخ و در اين پاييز فقط به حرفهاي عاشقانه بهرام فكر مي كردم. بهرام كه با عشق و نگاهش تازه بيدارم كرده بود. شب از نيمه گذشته بود و من از شدت خشم، عشق، خودم هم نمي دانم از چه بابت جدال داشتم. گاهي عصباني مي شدم و ناسزا و نفرين مي گفتم. گاهي ياد نگاهها و حرفهايش مي افتادم و فروكش مي كردم. در رختخوابم غلت مي زدم و سعي مي كردم خودم را به آرامش دعوت كنم. صداي غرش ابرها و امواج دريا و بارش تند باران و نفهميدم كه چه طور به خواب رفتم. تا صبح چند بار از خواب پريدم و دوباره به خواب رفتم. صبح هنوز خورشيد كاملاً بالا نيامده بود كه بيدار شدم. عصباني و كسل. باورم نمي شد هنوز بهرام را نبخشيدم، هنوز از او تنفر دارم يا نه، دوست داشتم تا آخرين نفس حقم را بگيرم. خودم را تشويق به انتقام مي كردم. حقت را بگير پري! نبايد او را ببخشي. مگر او از حق خودش گذشت؟با زندگي من بازي كرده. حالا چه طور با يك معذرت خواهي همه چيز را فراموش كنم. نه پري تو هم انتقامت را بگير بعد پوزش بطلب، مثل خودش نگذار به ريشت بخندد. نگذار فكر كند برنده شده. حالش را بگير بايد بفهمد با من سر به سر گذاشتن يعني چه. از روي تخت بلند شدم و گفتم: بلايي سرت بيارم بهرام كه ناگهان جرقه اي در مغزم زده شد. فيلم سينمايي ديشب، ترمز اتومبيل، فهميدم. و در حالي كه مشتهايم را گره كرده بودم با صداي بلند گفتم: «با زندگي من بازي مي كني؟» و به سوي حياط دويدم. هنوز همه خواب بودند. باران نم نم مي باريد و زمين كاملاً خيس بود. بالاخره در اطاق ميرزا رسيدم در زدم. صداي خانمش بود گفت: «كيه؟» گفتم: «منم پري. آقا ميرزا هستند؟» زن ميرزا در را باز كرد و گفت: «بفرما، تازه بيدار شده» لهجه شمالي داشت. گفتم: «خيلي ممنون كار واجبي داشتم.» بعد ميرزا با صداي خواب آلود گفت: «آمدم پري خانم» هر چه زن ميرزا اصرار كرد داخل نرفتم. چند لحظه بعد ميرزا چتر به دست كتش را پوشيد و از اطاق خارج شد. گفتم: «سلام» و بعد از اينكه جواب سلامم را داد هر دو راه افتاديم. پرسيد: «كار واجبي داشتي كه صبح به اين زودي از خواب بيدار شدي؟» دستپاچه جواب دادم: «خوابم نمي برد ... آخه مي داني آقا ميرزا ديشب يك فيلم ديدم كه عجيب در روحيه ام تأثير گذاشته.» پرسيد: «چه فيلمي؟آهان همان مادر شوهري كه ...» ميان حرفش گفتم: «آفرين آقا ميرزا، درست حدس زدي.» گفت: «خيلي غم انگيز بود.» گفتم: «همين كه غم انگيز بود روحيه ام را ضعيف كرده، خيلي دلم مي خواهد بفهمم مادر شوهرش چه طور شيلنگ ترمز را بريد.»آقا ميرزا خنديد و گفت: «چه فرقي مي كند.» براي اينكه شك نكند، من هم با صداي بلند خنديدم و گفتم: «شايد يك روز من هم عروس چنين مادرشوهري شدم.» آقا ميرزا بدون هيچ ترديدي گفت: «البته بي ربط هم نمي گويي، اگر فن ماشين را بداني خيلي خوب است، رانندگي بلدي؟»به دروغ گفتم: «بله، بله، فقط فني اش را خوب نمي دانم.» بعد گفت: «پس نشانت مي دهم» و همراهش به در مغازه اش رفتم. آقا ميرزا يك اتومبيل كه براي تعمير آورده بودند را روي چال مغازه اش زد و برق چال را روشن كرد. بعد به من كه بالاي چال ايستاده بودم گفت: خب بيا پايين تا نشانت بدهم. با دل و جرأت بسيار از پله هاي چال پايين رفتم. آقا ميرزا مثل مادري كه به كودكش حرف زدن يا راه رفتن مي آموزد، دلسوزانه لوله ترمز و بعد شيلنگ ترمز را نشانم داد. با دقت نگاه مي كردم. مثل خون آشامي كه به فكر خودن خون باشد به فكر انتقام از بهرام بودم. پرسيدم: «اين شيلنگ را با چي مي برند؟» خنده پيرمردانه اي سر داد. سرفه زنان گفت: «خب با يك چيز تيز و برنده، مثل چاقو، اره، اين كه سؤال ... ندارد. راستي پري خانم ... يك وقت نكند تو مادرشوهر شوي و چنين ... تصميمي بگيري.»غش غش خنديدم. بعد خداحافظي كردم و برگشتم. حال خودم را نمي فهميدم. حس كينه توزي نسبت به بهرام باعث از هم پاشيدگي افكارم شده بود. به نظر خودم رفتارم عجيب و غريب شده بود. گاهي تند مي رفتم، گاهي آهسته و با حركت دستهايم با خودم حرف مي زدم. گاهي مي ايستادم و به نقطه اي خيره مي شدم و گاهي بي خود مي زدم زير خنده. در آن لحظه حس مي كردم مثل جادوگرها شدم. از خودم وحشت كرده بودم. بالاخره به خانه رسيدم. هنوز هنمگي خواب بودند. به آشپزخانه رفتم و چاقوي تيزي را برداشتم. پاورچين از آشپزخانه خارج شدم. لحظه اي ايستادم تا مطمئن شوم كسي بيدار نشده. بعد سراغ ماشين بهرام رفتم. چرخ جلو سمت راننده ، همانجا كه ميرزا نشانم داده بود، به همان صورت شيلنگ ترمز را شكاف دادم. لباسهايم گلي شده بودند. به سرعت از اتومبيل فاصله گرفتم و آهسته وارد ويلا شدم. در اولين فرصت چاقو را شستم و سرجايش گذاشتم. بعد بي آنكه به چيزي فكر كنم از پله ها بالا رفتم. وارد اطاق خوابم شدم و بي سر و صدا لباسهايم را عوض كردم. هنوز مادرم خواب بود. بيچاره درخواب ناله مي كرد. سنه اش خزخز مي كرد و گاهي هم سرفه مي كرد. خيلي آرام و بي سر وصدا روي تختم دراز كشيدم و خودم را به خواب زدم.....

مگر فکر بهرام لحظه ای آسوده ام می گذاشت. من چه کرده بودم؟ دشمنی تا چه حدی؟ تا حد کشتن بهرام. چه طور وارد این بازی بچه گانه شدم و چه طور تمامش کردم. راستی اگر بهرام بمیرد چه؟ از کجا که بتواند اتومبیل را کنترل کند. آن هم در آن جاده های شلوغ ساحلی. امروز قرار است به رشت برود. تنها می رود. دیشب گفت می خواهد به دیدن یکی از دوستانش برود. چهرۀ بهرام مرتب جلوی چشمانم بود. موهای خوش حالتش ، لبهایش ، بینی قلمی و سربالا ، جذابیت چشمهای خمارش ، دیوانه شدم. از خود بی خود شدم. بلند شدم نشستم. مادرم غلتی خورد و چشمهایش را باز کرد. نگاهی به پنجره انداخت و گفت:« خاک بر سرم. حتماً خانم از خواب بیدار شدند. هنوز صبحانه را آماده نکردم. اصلاً یادم نبود بهرام خان امروز قرار بود زودتر بیدار شوند و بروند رشت.» خمیازه ای تقلبی کشیدم و وانمود کردم که من هم تازه از خواب بیدارم شدم. مادرم غرغرکنان از اطاق خارج شد:« مثلاً از من خواست که امروز زود بیدارش کنم ، چرا خواب ماندم و ...» پشت سر مادر پایین رفتم، کمک کردم تا میز صبحانه چیده شود. شهرزاد بیدار شده بود. باز رعد و برق و باران شروع شد. خانم بزرگ و بهرام همزمان روی صندلی نشستند و چای خواستند . بهرام کسل بود . چشمهایش قرمز و متورم شده بودند. حتما! دیشب نخوابیده. فکر می کرده. حتماً فکر مرا می کرده . نمی دانم چرا دستهایم می لرزیدند و نمی توانستم صورتش را نگاه کنم . مادر سینی چای را آورد و همراه او فرانک و شهرزاد هم نشستند. شهرزاد پرسید:« چی شده بهرام؟ چرا صبحانه نمی خوری؟» حس کردم بهرام به من نگاه می کند. دزدانه و زیر چشمی نگاهش کردم. حدسم درست بود. باز دلم فرو ریخت. و یاد حرفهای دیشب افتادم. بعد یاد عمل خطرناکی که خودم انجام داده بودم. بهرام دو جرعه از فنجان چای را نوشید و در حالیکه دو دستش را روی میز گذاشته بود بلند شد و گفت:« من می خواهم بروم رشت. تا عصر هم بر می گردم، حاضر باشید چون وقتی برگشتم بر می گردیم تهران.» راستی نکند بر نگردد؟ نکند بمیرد؟ بعد صحنه ای را مجسم کردم که برام تصادفه کرده و پیکرش خونین روی زمین افتاده. بعد صحنه های وحشتناک تر از جلوی چشمم عبور می کردند. بدن زخمی بهرام ، چشمهایش که سفیده شده بودند ، خونریزی اعضای بدنش ، بعد چهرۀ فرانک را روی سر بهرام و ناگهان با صدای بوق اتومبیل بهرام از جا جهیدم و گفتم:« نه.» فرانک و شهرزاد که فکر کردند دوباره تب کردم همزمان پرسیدند:« باز تب کردی پری؟» و من بی توجه به آنها به سوی حیاط دویدم. بهرام پشت فرمان نشسته بود و ماشین روشن بود. شانس آوردم که قصد داشت اتومبیل را گرم کند . به سویش دویدم. وقتی رسیدم نفس نفس زنان در ماشین را باز کردم و گفتم:« نرو بهرام ، حرکت نکن.» نمی دانم چه فکری از مغزش گذشت ، فقط لبخندی زد و گفت:« زود برمی گردم.» شاید چون فکر کرده بود که دلم برایش تنگ می شود چون افزود:« اگر می خواهی با من بیا.» گفتم:« نمی خواهد بروی بهرام!» باز خندید و گفت:« آخر چرا؟» و دندۀ ماشین را حرکت داد و خواست در را ببندد که داد زدم :« ترمز ماشین بریده ، نرو بهرام.» بغض کرده بودم و می ترسیدم راستش را بگویم. بهرام دوباره اتومبیل را خلاص کرد و پیاده شد. پرسید:« تب داری پری؟» سرم را تکان دادم و گفتم:« نه به خدا بهرام ، راستش را می گویم ؛ من ... من ...» گفت:« بگو ! تو چی؟» گفتم:« من کار خطرناکی کردم.» با تعجب پرسید:« چی؟» مِن مِن کردم. گفت:« جان به سر شدم. اگر حرف نمی زنی من بروم . دیر می شود باید زود برگردم.» باز هول شدم و گفت:« نباید بروی بهرام!» این بار لحنش تندتر شد :« یا حرف بزن یا می روم.» انگشت نشانه اش را تکان می داد و من به انگشتش خیره شده بودم . به سرعت دستش را انداخت و بعد از این که نفس عمیقی کشید . با لحن نرم تری گفت: « نترس پری ! بگو ببینم چی شده؟» ترسم ریخت. مهربانی را در چشمش خواندم. گذشت را در لحنش حس کردم ، زیر لب گفتم:« من شیلنگ ترمز ماشینت را بریدم.» مثل ناشنوایی که برای اولین بار می شنود ، سرش را جلو آورد. طوری که نفس هایش را حس می کردم. پرسید:« تو چی کار کردی پری؟» گفتم ، همه را گفتم . با دل و جرات گفتم و بعد که باورش شد فقط دو بار گفتم :« ببخشید بهرام ، ببخشید.» و اتومبیل را ترک کردم. زیر باران خیس شده بودم. روی پله ها که رسیدم ، برگشتم و نگاهش کردم. خیس و خیره به من نگاه می کرد. از موها و صورتش آب می چکید. گفت:« بیا پری !» دیگر از مغزم فرمان نمی گرفتم که دلم دستور می داد. قدمهایش به سوی من و من قدمهایم را به سویش برداشتم. به هم رسیدیم. چشم در چشم هم . گفت:« دیشب مرا نبخشیدی؟» آب از سر و رویش می چکید. موهای خیسم را کنار زدم و گفتم:« حالا بخشیدم ، تمام کینه هایت از دلم بیرون رفت بهرام. تو چی؟ مرا می بخشی؟» مهربان تر از دیشب گفت:« تو عزیز من می شوی؟» گفتم :« از خدا می خواهم.» گفت:« صادقانه منتظرم می مانی؟» گفتم : « هرچه تو بگویی ، تا هر وقت تو بخواهی.» گفت:« چهار سال.» گفتم:« بگو چهل سال.» گفت :« باید از این لحظه یک عکس بگیرم موتفقی؟» خندیدم ، از ته دل خندیدم. بدون هیچ کینه و نفرتی ، رفت دوربین را از اتومبیل آورد و عکسم را گرفت و عکسش را گرفتم. زیر باران می چرخید و فریاد می زد:« خدایا شکر ، بالاخره حرف دلم را گفتم.» و من راضی و خوشحال عاشقانه نگاهش می کردم. تصمیمش عوض شد. همه با هم به رشت رفتیم. می گفت از این به بعد تنها دلخوشی زندگیم تو هستی. کمتر با شهرزاد صحبت می کرد و بیشتر حواسش به من بود. مرتب عکسم را می گرفت و هرجا که می خواستیم برویم زیرکانه اول نظر مرا می خواست. می گفت هرجا که تو بخواهی می رویم. هرجا که دوست داشته باشی ، هرچی که تو دوست داشته باشی می خوریم و هر وقت که تو بخواهی بر می گردیم. دنیا چه قدر زیبا شده بود. آسمان دیگر آسمان گذشته نبود. ستاره ها دیگر به هم حسودی نمی کردند و عاشقانه چشمک می زدند. دریا لجبازی نمی کرد و موجها آرام و دوستانه به ساحل یم آمدند. باران فقط برای دلهای عاشق می بارید. برگها از پاییز دل ناامیدها حرف نمی زدند. خاک بوی عشق می داد و دل من شاداب ، زنده و امیدوار شده بود. دیگر قلبم تندتند نمی تپید، رنگم نمی پرید، نفسم به شماره نمی افتاد ، دستها و زانوهایم نمی لرزیدند و همیشه خودم را در پناه بهرام می دیم. او را در قلبم نگه می داشتم و فقط به وجودش تکیه داده بودم. تکیه گاهی مهربان ، مغرور و زیبا و استوار . بهرام دیگر بهرام نبود بلکه یک کوه از محبت بود که من با خیال راحت در سایه اش به صخره هایش تکیه داده بودم. در راه بازگشت دیگر نه من پری گذشته بودم و نه لحظه ها تکرار می شد. لحظه هایی شاد ، پرامید ، هرجا که منظرۀ زیبایی بود می ایستادیم و عکس می انداختیم. آتش درست می کردیم و کباب درست می کردیم. صدای خنده ، صدای مهربان بهرام ، لحظه هایی که با هم چوب جمع می کردیم و همزمان دستهایمان را می بردیم تا تکه چوبی را برداریم و در یک لحظه چشمانمان با یکدیگر آشنایی جدیدتری پیدا می کردند. دیگر به شهرزاد حسودی نمی کردم. می دانستم که بهرام مرا با دنیا عوض نخواهد کرد، همانطور مه من تار موی او را به دنیا نمی دادم. به تهران رسیدیم. به خانۀ خودمان ، خانه ای که دیگر بوی تازه و مهربانی می داد. در آنجا احساس آرامش می کردم. حالا دیگر همه امیدها را فقط در چهار دیوار آن حانه ، خانه ای که متعلق به بهرام بود می دیدم. بهرامی که بهرام من شده بود. بهرام فقط یک هفتۀ دیگر پیش ما بود ، در این یک هفته اولین کاری که کرد عوض کردن دبیرستان من و گرفتن دبیرهای خصوصی و خریدن کتابهای متفرقه بود. شب و روز به فکر من بود. در فکر امتحانات تحصیلم ، گفت:« سر ماه برایت پول و نامه می فرستم از این به بعد نمی خواهد نگران هیچ چیزی باشی. آینده ف تحصیل ، هیچ چیز عزیزم.» فقط گفتم: « چشم .» که در تمام عمرم چنین چشمی از ته دل نگفته بودم.این بار چشم را به وجودم میگفتم.به امیدم و به آن که به خاطرش زندگی میکردم.بهرام.بهرام من. و به این ترتیب تلخ ترین آن روزها از راه رسید روز خداحافظی.روز رفتن بهرام به آمریکا روز جدایی روز ندیدن ساعتهای دلواپسی یکی پس از دیگری سپری میشدند.بهرام زیر درخت بید نشسته بود.دستها داخل موها و زانوی غم بغل گرفته بود.چه طور کنارش بروم؟چه طور حرف برنم؟ چه طور میتوانم نگاهش کنم؟نفسم گرفته بود.دوستش داشتم به اندازه تمام وجودم و دنیا و عالم.چه طور میتوانم رفتنش را تحمل کنم.داشتم خفه میشدم.فکر میکردم از یقه بلوزم است.یقه را میکشیدم و با فشار آب دهانم را قورت میدادم.از پشت پنجره چشمانش را نگاه میکردم.چشمان گریانش را که اگر غرور نداشت مثل ابر بهار میگریست.بالاخره پرده را کشیدم و از اطاق خارج شدم.باد پاییزی برگهای زرد و قرمز را میرقصاند و به روی زمین دعوت میکرد.لحظه ها چه قدر سنگین میگذشت.هر یک لحظه مساوی با یک سال عذاب.لبهایم خشک شده بود.آهسته و بی اراده قدم برمیداشتم.روی تخته سنگ نشسته بود همانجا که خاطرات عزیزم را داشتم.رو به رویش نشستم.هنوز سرش پایین بود گفتم:«بهرام؟»حرف نمیزد.دوباره گفتم:«بهرام جان؟»بی آنکه سرش را بلند کند نگاهم کرد.زیرچشمی اما مهربان اما دقیق.گفتم:«به خدا دارم خفه میشوم.»گفت:«قول دادی تا وقتی برمیگردم سالم و سرحال باشی.اگر یک تار از موی سرت کم بشود دنیا را به هم میریزم.»باز دلم فرو ریخت و با صدایم لرزید:«بهرام؟»گفت:«شنیدی چی گفتم؟» «بله تو هم همینطور.»لبش را گاز گرفت و گفت:«از امروز روسری میپوشی حق نداری با هیچ نامحرمی حتی یک کلمه حرف بزنی.خصوصا آن خواستگاری که داشتی اسمش چی بود؟» «فرید.» «چه قدر محکم اسمش را بر زبان آوردی؟نکند دوستش داری؟» نمیدانم عصبانی بود یا دلخور یا دلشکسته.گفتم:«منظوری نداشتم.» گفت:«متوجه شدی چه گفتم؟» باز گفتم:«بله.» گفت:«به هیچ وجه حق نداری بدون مادرت از خانه بیرون بروی یا با مادرت یا با...» تازه متوجه شد که غیر از مادرم کسی دیگر را ندارم.حرفش را خورد و افزود:«پری یا به من قول نده و مرا امیدوار نکن یا اگر امیدوار کنی وای به حالت اگر برگردم و...خودت دیگر میدانی.» «باشد بهرام قول میدهم.» «خدا کند سر قولت بمانی...»بعد آه کشید و گفت:«این صورت زیبا را برای مادر...» گفتم:«بهرام؟»گفت:«مثل صورت عنکبوت میشود مطمئن هستم که عنکبوت را خوب دیدی.» چه قدر قاطع و محکم حرف میزد.شوخی نمیکرد.لحنش جدی تر از آن بود که بخواهم سرسری بگیرم. گفتم:«من دارم از غصه دق میکنم آن وقت تو چه حرفهایی میزنی.» گفت:«لازم نیست ناراحت باشی.چهار سال مثل باد میگذرد.به شرطی که صادقانه منتظرم باشی.دوز و کلک نداشته باشی.اگر مرا دوست داری فقط مواظب خودت باش.تو زیبا هستی پری بگذار اعتراف کنم که حالا واجبه اعتراف کنم خیلی زیبا میترسم از چنگم بیرون بروی یعنی نه به خواسته خودت گرگهایی که...» «یک قلب دارم بگذار کنار قلبت و با خودت بردار و ببر.» با این جمله سکوت کرد و فقط نگاهم میکرد.بعد مانند کسی که هنوز هم شک و تردید دارد آهسته گفت:«یکبار دیگر قول بده.قسم هم بخور.» بلند شدم.او هم بلند شد.از ابرهای سیاه مشخص بود که هر لحظه ممکن است باران ببارد.دست راستم را دراز کردم و گفتم:«دست یا علی است.»او هم دستش را دراز کرد و دستم را گرفت و گفت:«بگو یا علی!»و هر دو گفتیم:«یا علی.»سبک شدیم.آرام گرفتیم.هم من آرامش پیدا کرده بودم و هم او خیالش راحت شده بود.با هم به سمت ساختمان خانم بزرگ رفتیم.یک ساعت دیگر وقت داشتیم.فامیلهای نزدیک فرانک همه جمع شده بودند تا خداحافظی کنند.شهرزاد هم بود.چشمهایش پر از اشک شده بود.دلم برایش سوخت.او بهرام را دیوانه وار میخواست و نمیدانست که بهرام دیوانه وجود من شده بود. چمدانها را در اتومبیل گذاشتند.برو بیایی بود.بسته های خشکبار را در کارتون میچیدند.یکی میگفت نامه بنویسید و دیگری سلام و نامه برای دکتر میفرستاد.ولی من و بهرام ساکت کنار پذیرایی نشسته بودیم و در سکوت حرفهای دل یکدیگر را از چشمهایمان میشنیدیم.صدا به صدا نمیرسید.شلوغ بود.بهرام نزدیک گوشم گفت:«وقتی نامه فرستادم آدرسم را مینویسم.حتما برایم نامه بنویس.در ضمن هرچه که خواستی بنویس تا برایت بفرستم.»خندیدم:«مینویسم دوستت دارم.»گفت:«بنویس چه طور لحظه ها را میکشتیم بی آنکه فرصت شمردنشان را داشته باشیم.» صدای فرانک باعث شد بهرام ادامه ندهد:«حاضری بهرام؟» بهرام نگاهی پر از غم به من انداخت و گفت:«خیلی وقت است که حاضرم.» لحظه خداحافظی لحظه خرد شدن غرور نتوانستم جلو اشکم را بگیرم.دیگر قدرت نگه داشتن غرور را در برابر بهرام نداشتم.دانه دانه اشکهایم سرازیر شد.نمیخواستم کسی ببیند.بیرون رفتم.زیر درخت بید.باران تازه شروع به باریدن کرده بود.عاشق باران بودم.چون عشقم را در وجود بهرام زیر باران پیدا کرده بودم.قطرات اشکم در میان قطرات باران گم میشدند.آسمان و ابرها میباریدند و چشمهای من هم میبارید.ای کاش زمان حرکت نمیکرد یا بهرام نمیرفت.کاش اتفاقی می افتاد.خدایا!دستهایم را بالا گرفتم به سوی آسمان.«خدایا صبرم بده تا بتوانم تحمل کنم.»بعد دوباره زدم زیر گریه.بهرام چمدان به دست از ساختمان خارج شد.هنوز هم باور نمیکردم.واقعا داشت میرفت.من تنها میماندم.چهار سال.چه طور میتوانم تحمل کنم.ای کاش همین امروز میمردم.دور و برمان شلوغ بود.حتی نتوانستیم خداحافظی کنیم.بهرام سوار شد.چشمهایش با من حرف میزد.بعد آهسته و عادی گفت:«خداحافظ پری حلالم کن.» ولی من خداحافظی چشمهایش را میشنیدم.خداحافظ پری منتظرم بمان قول دادی پری. گفتم:«به سلامت!»و صورت فرانک را بوسیدم و گفتم:«خداحافظ سلام مرا به آقاس دکتر برسانید.»بهرام اتومبیل را روشن کرد.آه کشیدم و بغض همچون طنابی محکم بر گلویم فشار می آورد.جلوی در رفتم تا لحظه ای بیشتر بهرام را ببینم.پدر شهرزاد کنار بهرام نشسته بود.میرفت تا ماشین را برگرداند.شهرزاد هم به همین بهانه همراهشان میرفت.پشت سر بهرام نشسته بود.دیگر حسادت نمیکردم.فقط و فقط به بهرام فکر میکردم.بهرام آهسته از کنارم گذشت و گفت:«خداحافظ!»و تا یک ساعت بعد همچنان صدایش در گوشم میپیچید.صدای پر از جذبه و لحن مهربان. یک ساعت گذشته بود.هوا تاریک شده بود.هنوز داشتم هق هق گریه میکردم.عکسهایش دستم بود و خاطراتش همچون موجی از گرما به صورتم میخورد.باران تندتر شده بود.دانه هایش محکم به شیشه میخورد.مادرم پیش خانم بزرگ رفته بود که تنها نباشد.دلم گرفته بود حتی با گریه کردن هم تسکین پیدا نمیکردم.عکسها را لای کتابم گذاشتم و زیر درخت بید رفتم.جای خالی بهرام سکوت بهرام آنجا بوی بهرام را میداد.بوی عطر همیشگیش را.جای کفشهایش هنوز روی خاکها مانده بود.تكه اي از آن گل را برداشتم و بو كردم. حتماً بوي بهرام را مي دهد، يادگاري نگه مي دارم و گل را گلوله كردم. خيس شده بودم ولي باز دلم نمي خواست به اطاق برگردم. فقط اينجا بوي بهرام را مي دهد. راستي الان كجاست؟ چه كار مي كند؟ به چه فكر مي كند؟ آه بهرام. بهرام. و زدم زير گريه. تو مگر نمي دانستي من ديگر كسي را ندارم؟ تو مگر قرار نبود تكيه گاه من شوي؟ تو چه طور فكر نكردي اگر بروي من چه طور تنهايي را تحمل كنم. آه بهرام چه قدر پشيمانم كه چه روزهايي را از دست دادم. اي لعنت به اين غرور، چه قدر آزارت دادم. چه قدر حرص خوردي. و باز آه كشيدم و اشك ريختم. لحظه هايي را به ياد مي آوردم كه حرص مي خورد و رنگش سرخ مي شد. خودم را لعنت مي گفتم. لحظه اي ساكت شدم و به گذشته برگشتم و تمام خاطرات يكي يكي برايم زنده شد. درست نمي دانم چه قدر زير باران مانده بودم. فقط لحظه اي به خود آمدم كه از آستينهايم آب مي ريخت. عطسه كردم. پاچه هاي شلوارم را غرق در آب گل آلود ديدم. احساس عجيبي داشتم. با رفتن بهرام فكر مي كردم هرگز روز نمي شود و خورشيد را نخواهم ديد. فكر مي كردم آخر دنيا رسيده، وقتي يادم مي افتاد كه بايد چهار سال دوريش را تحمل كنم بدنم سست و بي حس مي شد. بله، به اين ترتيب بهرام رفت و من دوباره تنها شدم. آن شب تا لحظه اي كه آسمان سپيده صبح را زد چشم روي هم نگذاشتم. صبح زود صداي وزوز كتري روي چراغ بيدارم كرد. چشم گشودم و متوجه شدم فقط يك ساعت خوابيدم. كتابهايم را در كلاسور گذاشتم و لباسم را پوشيدم. به اضافه يك روسري كه به خاطر بهرام سر كردم. تنها به دبيرستان مي رفتم. دبيرستان جديدم چند خيابان اصلي از دبيرستان گذشته فاصله داشت. به همين دليل اكثر روزها فرحناز را مي ديدم. مي گفت: «سرسنگين شدي. از وقتي رفتي شمال پاك تغيير كردي، چي شده روسري سر مي كني؟» مي خنديدم و تا مي توانستم جواب سر بالا مي دادم. زمستان جاي پاييز دلگير را گرفت. زمستاني سرد و پر از غم. شب كه مي خوابيدي نمي دانستي صبح سي سانت برف روي زمين نشسته.





#*--**-*رمان فقط در *-*-*-*#


romangram.com | @romangram_com