#غرور_عاشقان_پارت_116

آهسته در را باز کرد و من سرجایم میخکوب شدم.حدسم درست بود و خانم افشانی پشت در ایستاده بود.به چشمهایش خیره شده بودم.او هم همینطور و گفت:«نجاتی!وسایلت را جمع کن بیا دفتر.»هیچ کدام از بچه ها از موضوع اطلاع نداشتند.پچ پچی میان همکلاسهایم در گرفت.هرکس چیزی میگفت و با صدای دبیر فیزیک که میگفت:«چه خبر شده؟الان زنگ میخورد بنویسید دیگر.»از کلاس خارج شدم.وقتی میرفتم فقط به فرحناز نگاه میکردم.درکلاس پشت سرم بسته شد و من خودم را با خانم افشانی در راهرو تنها دیدم.سلام کردم و گفتم:«بله خانم؟»جواب سلامم را نداد ولی اخم کرد.گفت:«برو دفتر تا بیایم.»آهسته و همانطور که مرتب برمیگشتم و خانم افشانی را نگاه میکردم وارد دفتر شدم.همه بودند ناظم دفتر داد و یک مرد چاق سر کچل که فوری فهمیدم از اداره آمده است.آب دهانم را قورت دادم و با رنگ پریده اجازه خواستم بعد قدم اول را در دفتر گذاشتم.احساس میکردم همه طور دیگری نه مثل گذشته که مهربان بودند بلکه با غضب به من نگاه میکردند.به من!شاگرد ممتاز دبیرستان که تا همین چند روز پیش وقتی به دفتر میرفتم همین ناظم یا دفتردار چای یا شیرینی به من تعارف میکردند و کلی از هوش و استعداد من تعریف میکردند.میگفتند باعث افتخار مدرسه ما هستی.و با افتخار نمرانم را سر صف میخواندند و به رخ دیگران میکشیدند.من که همیشه انضباطم بیست بود و همه از آداب و معاشرت و ادبم تعریف میکردند.حالا چه شد؟چرا این طور زیرچشمی و با غضب نگاهم میکنند قتل که نکردم.بعد یاد حرفای فرید افتادم و کمی آسوده خاطر شدم.صدای پای خانم افشانی را خوب میشناختم.آهسته و با ابهت به سمت دفتر میامد.کنار دیوار ایستادم بی آنکه حرفی بزنم.نگاهم به مرد چاق که بعدا فهمیدم بازرس اداره آموزش و پرورش است بود.او هم داشت به من نگاه میکرد.نگاه های کوتاه و مرموزانه.خانم افشانی وارد دفتر شد.بی آنکه نگاهی به من بکند همه جلوی پایش بلند شدند.مثل نردبان بود.لاغر و دراز.متنفر بودم.از خودش از رفتارش.خدا به داد کسی برسد که یک روز بخواهد با این عفریته زیر یک سقف زندگی کند.پشت میزش نشست و بی آنکه نگاهم کند گفت:«آقای بازپرس آمدند با تو صحبت کنند.»تا دیروز شما بودم حالا دیگر تو شدم.بازرس کیف چرمی کوچکی را که زیر بغل داشت روی میز گذاشت و بعد که در ان را باز کرد نامه ای را بیرون کشید و به طرفم گرفت:«خانم نجاتی این نامه مال شماست از شما دعوت شده تشریف بیاورید اداره آموزش و پرورش.»



چه عجب یک نفر مثل انسان صحبت کرد.نامه را گرفتم و گفتم:«چشم کی بیایم؟»گفت:«فردا صبح اول وقت.»معترضانه گفتم:«ولی فردا صبح من امتحان فیزیک دارم تازه امروز هم نتوانستم مسأله ها را یادداشت کنم.»خانم افشانی با تمسخر گفت:«لازم نیست تا اطلاع ثانوی شما دیگر به مدرسه نمی آیید.»دوباره دلم فرو ریخت.دیگر حسابی ترسیده بود.قضیه جدی بود و حتما باید فکر اساسی میکردم و تنها امیدم به خدا بود.از دفتر بیرون آمدم.کنار راهرو ایستادم و اشکم سرازیر شد.حالا چطور به خانه برگردم؟به مادرم چه بگویم؟بگویم به خاطر پاپش مرا از مدرسه اخراج کردند؟مادرم دق میکند.نباید حرفی بزنم.پس چه کار کنم؟فردا با کی به اموزش و پرورش بروم؟غیر از مادرم چه کسی را دارم؟دانه های درشت اشکم پشت سرهم روی زمین میریخت.گاهی هم روی کفشهای کهنه قهوه ایم.منتظر بودم زنگ بخورد و فرحناز را ببینم.باید به او میگفتم.شاید تنها فرید به دادم برسد.خانم افشانی باز جلویم ظاهر شد.«هنوز که نرفتی؟جای تو دیگر در این دبیرستان نیست.عجب گستاخه هنوز وایستاده.»و از کنار من گذشت.فقط اگر یک جفت شاخ داشت شکل بز بود.پوزه جلو و لبهای باریک صورت کرکی و دندانهای دراز.دلم میخواست با دستهایم آنقدر گلویش را فشار میدادم تا جان از دهان پوزه ایش بیرون میزد.زشت بیقواره واقعا که هرکس آن نامه را نوشته دستش درد نکند.من که ننوشتم ولی ایده ام همان است.



رفتم گوشه حیاط ایستادم.آنجا هم ولم نکرد.از پشت پنجره دفتر با آن دستهای زمخت اشاره کرد که بیرون بروم.ناامید و نگران مدرسه را ترک کردم.دلم پر بود دنبال جایی میگشتم تا درونم را بیرون بریزم.به پارک رفتم.خلوت بود یکی دو پیرمرد روی نیمکت نشسته بودند و روزنامه میخواندند.وارد چمنها شدم.پشت یک درخت تنومند روی چمنها نشستم و تکیه ام را به درخت دادم.زانوها قائم و سرم میان دو دستم.غرق در فکر و بی توجه به اطراف کم کم بغضم از هم باز شد و زیر گریه زدم.مرتب صدای افشانی درگوشم و مغزم تکرار میشد:«برو بیرون...برو بیرون!»هق هق گریه میکردم.آب بینی ام را بالا میکشیدم و زیر لب افشانی و کسی که برایم پاپوش درست کرده بود را نفرین میکردم.بعد دوباره یاد بی کسیم می افتادم.یاد بی پدری بی برادری مادری مریض که طاقت شنیدن هیچ مشکلی را نداشت.ای خدا به کی پناه ببرم.من که تنها امیدم درس و مدرسه بود حالا تنها امید آینده ام را از دست دادم.فردا چه کار کنم؟با کی بروم؟جواب رئیس آموزش و پرورش را چه بدهم؟محال است حرف مرا قبول کنند.نامه به اسم من نوشته شده بود.باز روزنه امیدم را در حرفها و قول فرید پیدا کردم.ظهر شده بود و مدارس تعطیل شدند.



خسته بودم.بلند شدم و به سوی خانه قدمهای سستم را برداشتم.وقتی به خانه رسیدم و وارد اطاق شدم مادرم منتظرم نشسته بود.گفتم:«سلام»و پیرزن نگران و آشته پرسید:«چی شده پری؟تو را به خدا بگو چی شده؟ها؟»سکوت کرده بود باز جلوتر آمد.خسته و با چشمانی اشک آلو نگاهش کردم.دو دستش را روی شانه هایم تکیه داد و محکم تکانم داد.«پری؟»پرسید:«مدیرتان چی گفت؟»سوز صدای دلشکسته اش قلبم را آزرده تر کرد.کتابهایم از شدت تکان روی زمین ریخت و بی آنکه من حرفی بزنم هر دو زدیم زیر گریه.سرم را در سینه مادرم گذاشته بودم و هق هق میکردم.عصر فرحناز آمد.اول پرسید:«چرا تنها برگشتی خانه؟فرید نگران شده بود.»و من موضوع بازرس و خانم افشانی را برایش تعریف کردم.گفت:«از فرید برات پیغام آوردم.»با عجله گفتم:«خب بگو.»گفت:«قرار است امروز برود پیش عوی رضا.گفت خیالت راحت باشد هرکاری از دستش بربیاید کوتاه نمیکند.با ناامیدی گفتم:«فردا باید بروم اداره.نمیدانم با کی بروم.مادرم مریض است در ضمن اگر بخواهند اخراجم کنند همان جا پس می افتد.بعد دوباره زدم زیر گریه.»فرحناز دلداریم داد.گفت:«فردا نمیروم مدرسه.»گفتم:«پس امتحان فیزیک را چه میکنی؟»صدایش میلرزید گفت:«تو ارزش بیشتر از اینها را داری پری.»و دستش را دور گردنم حلقه کرد.از صمیم قلب تشکر کردم.وقتی رفت گفت:«فردا صبح زود می آییم دنبالت.»«دنبالم؟می آیید؟»خندید:«با فرید می آیم اشکالی که ندارد؟»سرم را به راست و چپ گرداندن و گفتم:«نه به هیچ وجه فقط برایتان زحمت است.»باز خندید و رفت.صبح زود دنبالم آمدند.حاضر و نامه به دست در حیاط ایستاده بودم.در را که باز کردم بهرام رو به رویم ظاهر شد.نه من سلام کردم نه او حرفی زد.فقط من خارج شدم و او همینطور که به اتومبیل فرید نگاه میکرد وارد خانه شد و در را بست.رفته بود ورزش.از لباسش فهمیدم.فرید بووق زد.هنگامی که در اتومبیل را باز کردم و قصد سوار شدن داشتم متوجه شدم لای در حیاط هنوز باز است.نگاهم را مستقیم به زیر در کشاندم.حدسم درست بود.کفشهای سفید ورزشی بهرام معلوم بود.داشت از درز در مرا نگاه میکرد.ولی من آنقدر گرفتار شده بودم که پاک این نگاهها و اذیت آزارها را فراموش کرده بودم.در بین راه اعصابم متشنج شده بود و دست و پایم را گم کرده بود.هر لحظه که چشمم به نامه می افتاد قلبم فرو میریخت و چهره کریه خانم افشانی جلوی چشمم ظاهر میشد.مرتب سؤالهای تکراری میپرسیدم.فرحناز گفت:«زنگ صورتت مثل گچ شده.به خودت مسلط باش.»و فرید در ادامه صحبتهای فرحناز افزود:«پری خانم اگر در هر کاری فقط به خدا امید داشته باشی مطمئن باش مشکلت حل میشود.»چه قدر این پسر خوب و مهربان بود چه قدر زیبا حرف میزد چه مرگم بود که نمیتوانستم به او فکر کنم؟مگر چه عیبی داشت...تابلوی اداره آموزش و پرورش را که دیدم باز انتهای فکرم به نامه ختم شد.دوباره تپش قلبم شروع شد.فرید درحالی که در اتومبیل را باز میکرد و پیاده میشده خطاب به من گفت:«چند لحظه صبر کنید تا ببینم عموی رضا آمده؟»سرم را آهسته تکتان دادم.آب دهانم را قورت دادم و گفتم:«چشم.»فرید رفت و من و فرحناز سکوت اختیار کرده بودیم.در اداره شلوغ بود.گاهی خانم و گاهی مردی داخل میرفت و دیگری بیرون می آمد.چند نفر هم روی پله ها اجتماع کرده بودند و ورقه یا پوشه در دست داشتند.چشمم را به در دوخته بودم تا ببینم فرید کی می آید.انگار تنها امیدم فرید بود یا همان عموی رضا.زیر لب دعا میکردم و به خدا متوسل میشدم.تا اینکه بالاخره فرید از پله ها پایین امد و نگاهم مستقیم به لبهایش بود تا ببینم چه میگوید.سرش را از پنجره داخل کرد و گفت:«پیاده شو!شانس آوردم هنوز نرفته بیرون.»دلم میخواست میتوانستم گریه کنم.التماس کنم.عجب گرفتاری شده بودم.من با تمام غرور مرتب به فرید میگفتم:«تو را به خدا آقا فرید یک کاری بکن.»نامه به دست پشت سر فرحناز و فرید وارد اداره شدم.فرید به سوی دری رفت که رویش نوشته بود«اطاق معاون»بعد آهسته چند ضربه به در زد و هرسه نفر وارد شدیم.مرد قد بلندی با موهای جو گندمی و سبیل نسبتا باریک که کمی هم آنها را تاب داده بود کنار کمد دفترش ایستاده بود و درحالی که پرونده ای را ورق میزد مشغول صحبت با زن جوانی بود که روی صندلی نشسته بود.زن جوان که به نظر معلم می آمد پای راست را روی چپ انداخته بود.رنگ موهایش با کت و دامن زیتونی که بر تن داشت و مطابقت میکرد.سیگار میکشید و صورتش همانند یک عروس آرایش کرده بود.از پشت انبوهی از دود لبخندش را میتوانستم ببینم.همینطور عشوه هایی که میریخت.معاون یا همان عموی رضا که فرید او را آقای هژیری صدا زد پرنده را روی میز گذاشت و خطاب به معلم جوان گفت:«ببخشید چند لحظه اجازه بفرمایید من کار دوستم را راه بیاندازم.»معلم یک ابرویش را بالا انداخت و خیره به فرید گفت:«خواهش میکنم بفرمایید.»بعد یک پک به سیگارش زد.فرید دو دستش را به میز معاون تکیه داد و به جلو خم شده بعد آهسته گفت:«راجع به موضوع دیروز که با رضا آمده بودم.» اول یک دست را داخل موهایش برد بعد چند بار با نوک خودنویس روی میز ضربه زد و آهسته تر از فرید گفت: « متاسفانه جناب رئیس فرمودند می خواهند ایشان را از نزدیک ببینم. گویا امروز صبح هم از ایشمان دعوت شده.» و نگاهی به فرحناز انداخت. بعد فرحناز برگشت و به من نگاه کرد. و با این حرکت معاون متوجه شد که فرد مثلاً خطاکار من هستم. تازه که چشمش به من افتاد ، خیره ماند. دقیق و مانند خریدارها نگاه می کرد. سرخ شدم و سرم را پایین انداختم . از فرید پرسید: « ایشان هستند؟» و به من نگاه کرد. فرید هم به من نگاه کرد و گفت:«بله.»مانند محکومی در محکمۀ قاضی به من نگاه می کردند. آخر چرا؟ من که گناهی مرتکب نشدم. مگر قتل کردم که این طور نگاهم میکنند. دلم می خواست زمین دهان باز می کرد و ظرف کمتر از یک لحظه مرا می بلعید.معاون چند بار سرش را تکان داد. بعد یک سیگار روشن کرد و گفت:« عجب ؟ این چهرۀ معضوم و زیبا چه طور می تواند چنین توهینی به ...»نمی دانم چرا کنترلم را از دست دادم و با صدای بلند گفتم:« ولی من آن نامه را ننوشته ام.» همه یکباره ساکت شدند و به من نگاه کردند. هنوز صدای خودم در گوشم می پیچید. پشیمان شدم. صدایم را پایین آوردم و این بار خیلی آهسته گفتم:« برایم پاپوش درست کرده اند.» و چون مطمئن شدم از دست او کاری بر نمی آید خطاب به فرید و فرحناز گفتم:« برویم اطاق رئیس من از حق خودم دفاع می کنم.» و در حالی که زا دفتر معاون خارج می شدم زیر لب افزودم :« طلایی که پاک باشد چرا منتش به خاک باشد؟ » بعد خودم را دلداری دادم:« نترس پری ،



وقتی تو ننوشتی از چه می ترسی؟ مطمئن باش حقیقت روشن می شود.» خودم را جلوی در اطاق رئیس دیدم . فرید و فرحناز ای طرف و آن طرفم ایستاده بودند. انگار پاهایم قدرت پیدا کرده بودند. دیگر نمی ترسیدم. تمام دل و جراتم را جمع کردم و رو به فرحناز گفتم : « شما دیگر زحمت نکشید. تنها می روم تو .» بعد در زدم و با شنیدن صدای بفرمایید وارد شدم. این یکی هم چهارشانه و قدبلند بود و سبیلهایی پرپشت داشت. سیگار می کشید. هنوز سرش روی پرونده بود. آهسته گفتم:« سلام .» جوابم را نداد. شاید نشنید. این بار کمی صدایم را صاف کردم و دوباره گفتم:« سلام.» گفت « سلام جانم.» و سرش را بالا کرد. خیره ماندن چشمهایش برایم عادی بود. خودمی می دانستم حالا چند لحظه ای به صورتم نگاه می کند و من طبق معمول باید خجالت بکشم و سرم را پایین بیاندازم. بعد از این که این لحظه ها تکرار شد و تمام شد ، جلو رفتم و نامه را روی میز گذاشتم. پرسید:« نامه از کجاست؟»آب دهانم در گلویم پرت شد. چند بار پشت سرهم و خفیف سرفه کردم و گفتم :« از خانم افشانی.» « صحیح ، صحیح!» و نامه را باز کرد و خواند. باز به من نگاه کرد و این بار دقیق تر.یاد فیلمهایی افتادم که سفیدها بردۀ سیاه می خریدند. دستش را زیر میز برد و بعد از این که کشو را کشید همان نامه ای را که به نام من نوشته بود را در آورد و روی میز گذاشت. هنوز زانوهایم می لرزیدند. این بار این نامه را باز کرد و گفت: « چرا این نامه را نوشتی؟»« کدام نامه را؟»لبخندی تمسخرآمیز زد و گفت:« مگر چندتا نامه نوشتی؟»قاطع جواب دادم :« هیچی .»« سال گذشته با معدل چند قبول شدی؟»« بیست.»سکوت کرد. فقط برای چند لحظه ، باز نگاهم کرد :« شاگرد ممتاز ، فکر می کنی امسال هم با معدل بیست قبول می شوی؟»با تردید گفتم :« نمی دانم ، شاید.»« چرا شاید؟»باز گفتم :« نمی دانم.» و او گفت :« ولی من می دانم.» بعد من پرسیدم :« به خاطر انضباط؟»خندۀ مرموزانه سر داد و گفت:« نه ، نه ، ربطی به انضباط ندارد.» کلافه شده بودم. چرا حرفش را نمی زند و خلاصم نیم کند؟ باز سکوت کردم و او سکوت را شکست و گفت:« بیا جلوتر ببینم.» جلو رفتم. گفت:« جلوتر.» یک قدم دیگر جلو رفتم به میز رسیدم. پرسید:« چرا با بزرگترت نیامدی؟» گفتم:« مادرم مریض بود.» پرسید:« پدرت؟» سرم را پایین انداختم و گفتم :« پدرم فوت کرده .» باز پرسید:« برادری ، خواهری ، یعنی هیچ کس را نداری؟» برگشتم و به در نگاه کردم. بعد گفتم:« دوستم آمده.» متعجب پرسید:« دوست؟ کدام دوستت؟» خنده ام گرفته بود. مگر او دوستان مرا می شناسد. خودم را کنترل کردم و باز سکوت کردم. به سیگارش پک زد و گفت:« بگو بیاید تو ببینم.» رفتم و در را باز کردم. رئیس که چشمش به فرید و فرحناز افتاد گفت:« بفرمایید.» و هر دو وارد شدند. فرحناز کنار من و فرید پشت به در ایستاد. هر سه به او نگاه می کردیم. به چشمان درشت و به برق نگاهش. از روی صندلی بلند شد. کت و شلوار طوسی قدش را بلندتر نشان می داد. دگمۀ کتش را بست و به سوی من آمد. از نگاه کردن به چشمهایش وحشت داشتم. پرسید:« فردا با بزرگترت بیا.» گردنم را بالا گرفتم تا بتوانم به صورتش نگاه کنم. بعد گفتم :« بزرگترم مریض است.» دوباره رفت پشت میزش نشست و گفت: « پس بیرون منتظر بمانید.» بی آنکه هیچ کدام حرفی بزنیم بیرون رفتیم و من آهسته در را بستم. هر سه به یکدیگر نگاه می کردیم. چند لحظه گذشت. دیگر جان از دهانم داشت بیرون می زد. دوباره در زدم. فرید گفت:« چه کار داری؟ هنوز که صدایت نکرده .» با عصبانیت گفتم:« مگر مطب دکتر است؟ قلبم از کار افتاد. می خواهم زودتر بفهمم چه بلایی قرار است سرم بیاید.» که صدای رئیس اداره را شنیدم.« بیا تو.»تو رفتم و باز در را بستم. دوباره گفت:« بیا جلو.» این بار جلوی میز رفتم و دستم را به میز تکیه دادم. نامه ای دستم داد و گفت:« شما از این دبیرستات اخراجی !»اول فکر کردم خواب می بینم. یا صدایش را اشتباه می شنوم. مانند گیجها پرسیدم:« اخراجم؟»بی رحمانه گفت:« بفرمایید.» و دستش را به سمت در گرفت.سرم گیج رفت و چشمم سیاهی می رفت.


romangram.com | @romangram_com