#غرور_عاشقان_پارت_115
نفس راحتی کشیدم و در اتومبیل را بستم.هنوز چند قدم از اتومبیل فرید دور نشده بودم که با صدای فرید چرخیدم.گفت:«خداحافظ»و رفت.فرحناز دستش را برایش تکان داد و من مستقیم نگاهش کردم.ایستادیم تا از پیچ خیابان گذشت.بعد وارد دبیرستان شدیم.داشتم میگفتم«خوش بحالت فرحناز که همچین برادری داری قدرش را بدان.»که دوباره چشمم به خانم افشانی افتاد.بین چند دختر ایستاده بود.نمیدانم چه گفت خودم را از نظرش پنهان نگه داشتم.دوان دوان به حیاط پشتی رفتم و منتظر ماندم تا زنگ بخورد.بعد از چند دقیقه فرحناز پشت سرم آمد:«چرا آمدی اینجا پری؟»گفتم:«ندیدی شمر آنجا بود.»خندید و گفت:«نترس پری!تا کی از نظرش پنهان میمانی.قاطع و مصمم جلویش بایست و بگو من ننوشته ام.»بغض کرده بودم:«دلم میخواهد فرحناز!
دیروز هم گفتم ولی باور نمیکرد.اصلا از روز اول از من متنفر بود.»فرحناز خنده زیرکانه ای کرد و گفت:«معلوم است که از تو متنفر است.از همان روز اول به خوشگلی تو حسادت میکرد.بیچاره ترشیده هیچ کس نمیگیردش.»باز فکری از مغزم گذشت و گفتم:«فرحناز؟»«چیه پری؟»
غرق در افکار مختلف گفتم:«نکند خودش نوشته تا مدرکی داشته باشد مرا از دبیرستان اخراج کند؟»
شانه هایش را بالا انداخت و با تردید گفت:«نمیدانم...فکر نمیکنم...حسود هست ولی...؟
غصه نخور پری بالاخره قضیه روشن میشود.»
ساعت دوم کلاس فیزیک بود.همه مشغول نوشتن مسائل روی تخته بودیم.کلاس ساکت بود و فقط گاهی صدای ورق زدن کتاب یا دفتری شنیده میشد.
دبیر فیزیک آهسته در وسط کلاس در بین نیمکتها قدم میزد.صدای ضربه زدن به در کلاس حواس همه را پرت کرد.تق تق قلبم ریخت.حس ششم گفت:«خانم افشانی پشت در است با من کار دارد.»با هر قدمی که دبیر به سوی در برمیداشت نفسهای من به شماره می افتاد.
romangram.com | @romangram_com