#غرور_عاشقان_پارت_114

فرید به سویش چرخید و پرسید:«زنگ زد؟»فرحناز سرش را تکان داد و به سوی ماشین رفت.فرید هم جلوتر از من قدم برداشت و من هم پشت سرش.سوار شدیم.



فرید کاملا در فکر بود.در آینه نگاهی به من کرد و گفت:«خب داشتید میگفتید.»«گفتم که مهم نیست»و موضوع نامه را برایش تعریف کردم.پرسید:«حالا خانم افشانی را میخواهید چه کار کنید؟»گفتم:«قرار است نامه را ببرد آموزش و پرورش.»قیافه ام مصمم بود ولی در دلم آشوب برپا شده بود.فرحناز به طرف من برگشت و گفت:«نکند از دبیرستان اخراجت کند؟»ملتمسانه به فرید نگاه کردم و گفتم:«یعنی میتواند؟؟!...





«که اخراجت کند؟»«نه که ثابت کند میتواند ثابت کند من نوشته ام؟»«مگه واقعا شما نوشتی؟»«نه به خدا من و از این غلطا؟»و فرحناز در ادامه حرفهای من افزود:«آن هم هیچ کس نه پری؟که به عنوان شاگرد ممتاز دبیرستان شناخته شده چرا باید چنین عمل زشتی انجام بدهد.در ضمن اگر پری نوشته بود که اسم خودش را پایین نامه نمینوشت.»ناگهان فرید محکم زد روی ترمز و گفت:«فهمیدم عموی رضا معاون آموزش و پرورش منطقه یک است.میرویم پیش او خیالتان راحت باشد پری خانم!»بعد برگشت و به من نگاه کرد و افزود:«درستش میکنم.»با تردید گفتم:«شما مطمئن هستید درست میشود؟»صدایش را پایین تر آورد و در چشمانم خندید.سرم را پایین انداختم و سرخ شدم.آهسته گفت:«گفتم که به هر قیمتی باشد نمیگذارم..»حرفش را قطع کردم و گفتم:«متشکرم.»ناگهان یاد خواستگاریش افتادم.یاد اینکه چه طور جوابش کردم.نکند میخواهد مرا زیر منت خودش ببرد.نکنه بعد از این مجبور باشم جواب مثبت بدهم.به دبیرستان رسیدم.وقتی خواستم پیاده شودم گفتم:«آقا فرید فکر کنید این مشکل برای خواهرتان فرحناز پیش آمده.»لحظه ای در فکر فرو رفت و مانند کسی که متوجه منظورم شده بود لبخندی زد و گفت:«خدمت مرا برادرانه قبول کنید.»خیالم راحت شد.



-----------------------------------------------------




romangram.com | @romangram_com