#غرور_عاشقان_پارت_113

داد کشید:« برو بیرون ، دختر گستاخ !»

بغض کردم ولی به روی خودم نیاوردم و بیرون آمد. یعنی کی این بازی خطرناک را با من انجام داده. مگر دستم بهش نرسد ، مگر نفهمم کی بود. شب موضوع را با مادرم در میان گذاشتم . گفت : « حتماً هم کلاسیهایت حسودی کردند به زرنگی تو حسادت می کنند. غصه نخور مادر ، هیچ وقت خورشید زیر ابر پنهانم نمی ماند. گناهکار پیدا می شود ، من دعا می کنم.

با دلداری مادرم کمی آرام گرفتم. صبح زود در خانۀ فرحناز رفتم. باز فرید منتظر بود. حوصلۀ احوال پرسی نداشتم. گوشه ای ایستادم و منتظر ماندم تا فرحناز بیرون بیاید.

فرید پیاده شد و رو به رویم ظاهر شد.« سلام» سرش را پایین انداخته بود، گفتم « سلام» و نگاهم را به در منزلشان دوختم. پرسید: ن ناراحتی؟» چه قدر خودمانی حرف می زند؟ اصلاً این دیگر چه می گوید. عجب سمج است. دست از سرم بر نمی داد. نگاهم را به سویش چرخاندم و لب باز کردم تا بگویم ...شخصیت و متانت از سر و رویش می ریخت. باز خجالت کشیدم و آهسته گفتم: « مهم نیست .» انگار که با خودش حرف می زند گفت:« اگر مشکلی برایتان پیش آمده به من بگویید ، فرض کنید برادرتان هستم. به خدا دلم نمی خواهد شما را این طور پکر ببینم.»

فهمیدم حتماً فرحناز یک چیزهایی گفته ، دوباره گفت: « هرکاری از دستم بر بیاید کوتاهی نمی کنم.»

پای راستم را روی تکه برگی می کشیدم و به رنگهای قرمز و زردش خیره شده بودم. نگاهش دزدانه بود و پیشانیش عرق کرده بود. هوا خنک بود . فهمیدم عرق شرم است. گفتم :« شما نگران نباشید . مشکل خاصی نیست . چه طور بگویم ، بچه ها برایم پاپوش درست کردند.»

خوب می دانست. فرحناز برایش گفته بود. ولی وانمود کرد که چیزی از موضوع نیم داند. متعجب پرسید:« پاپوش؟ منظورتان چیه؟»

در این لحظه در باز شد و فرحناز میان در نیمه باز کلاسور به دست ظاهر شد.دستش را تکان داد و گفت:«سلام ببخشید دیر کردم.داشتم با مادرم صحبت میکردم...




romangram.com | @romangram_com