#غرور_عاشقان_پارت_112
خواندم.
« ورود مبارک مدیر وحشی و عقده ای را که ترشیده و می خواهد تمام عقده هایش و کمبودهایش را روی سر ما بچه ها خالی کند را گرامی می داریم ، البته بر خلاف میلمان.
ای کاش قلم پایش خرد می شد و هرگز پا در این مدرسه نمی گذاشت که از وحشت قیافه اش حتی نمی توانیم درس بخوانیم. از طرف پری نجاتی و دوستانش.»
خشکم زده بود. قبضه روح شده بود. واقعاض داشتم پس می افتادم . این را چه کسی نوشته؟ کی با من دشمنی کرده ؟
گفتم:« من این جمله ها را ننوشته ام.»
چنان ابروهایش ار در هم کشید که فکر کردم الان سیلی بر صورتم می زند. بعد جلو آمد و با شتاب نامه را از دستم گرفت و گفت: « پس پدرم نوشته؟»
قاطع و محکم گفتم : « من ننوشته ام ، با من دشمنی کرده اند ، دسیسه است.»
با لحنی تند گفت:« برو بیرون.» این نامه باید برود اداره . باید بفهمی شوخی با اولیاء مدرسه چه معنی دارد. وقتی اخراج شدی دیگر توبه می کنی .«
باز غرورم اجازه نداد التماس کنم. گریه هم نکردم. ولی باز تکرار کردم من ننوشته ام.
romangram.com | @romangram_com